Lilypie Kids Birthday tickers
آشنایی با حیوانات
۴ اردیبهشت ۱۳۹۶ @ ۸:۵۲ ب.ظ توسط مامانش

یاسمین (صبح زود): دیشب یه خواب بد دیدم. خواب دیدم روباه می خواد منو بخوره. بعد یکی اومد منو نجات بده. حالا نفهمیدم بابا حمید بود یا سنجاب یا موش خرما.

توضیح: یاسمین از بچگی خیلی در مورد حیوونا نمی دونست. کوچیک که بود به همه پرنده ها می گفت کلاغ، حتی به غاز و اردک! سه چهار ماهی هست که داستان های حیوون محوری که می خونیم بیشتر شدن. تو مدرسه هم کتاب و فیلم زیادی در مورد حیوونا می خونن و می بینن. برای همین نقش حیوونا تو زندگی و خواب هاش پررنگ تر شده. به خصوص حیوون های این منطقه. چند هفته پیش هم موزه طبیعت رفتیم و کلی حیوون رو اونجا دید و در موردشون صحبت کردیم. در مورد اینکه چی می خورن. اونجا یه فیلم سه بعدی دید از شکار حیوون ها. البته فیلمش اصلا برای بچه ها ترسناک نبود و بیشتر سناریوهاش ختم به خیر می شد. ولی کلیت چیزایی که دید و شنید روش تأثیر گذاشت. مثلا وقتی فهمید روباه ها موش ها رو می خورن، ناراحت شد و می گفت من موشها رو خیلی دوست دارم!

 


نظرات
تغییرات
کمک
۴ اردیبهشت ۱۳۹۶ @ ۸:۴۳ ب.ظ توسط مامانش

یاسمین: دلم می خواد یکیو داشتم لباسامو سریع در می آورد.
من: اون یکی خودتی. تمرین کنی یاد می گیری، می تونی سریع در بیاری.
یاسمین: نه، دلم می خواد یه دستگاه باشه، دست داشته باشه، بیاد سریع لباسهامو از تنم در بیاره.
من (در حال سوء استفاده از موقعیت): پس برو مدرسه، درس بخون، برو دانشگاه. بعد یه ربات بساز این کارها رو بکنه برات.
بعد از اون بود که دیگه یاسمین سکوت کرد!

توضیح: یاسمین معمولا کارهاش رو خودش انجام می ده، ولی با سرعت خیلی پایین. ما هم که می خوایم خودش عادت کنه، منتظر می شیم. خیلی وقتها بیرون رفتنمون با یک ساعت تأخیر انجام می شه، فقط به خاطر لباس پوشیدن یاسمین! سخت لباس انتخاب می کنه و کلی طول می کشه تا راضی بشه مطابق با وضعیت هوا لباس بپوشه. توی هر فصلی سر پوشیدن لباس یک درجه خنک تر چونه می زنه. از مرحله چونه زنی که می گذریم، فرآیند کند تعویض لباس شروع میشه. بعضی وقتها وسط این مرحله می بینیم صداش در نمی آد، بهش که سر می زنیم می بینیم مشغول خوندن کتاب یا بازیه! بعد از اون مرحله نوبت به درست کردن موهاش می رسه، که همیشه باید طبق سلیقه خودش باشه و اگر درست انجام نشه اعتراض می کنه! همیشه هم این پروسه با صبر و آرامش تموم نمیشه. مجبور می شیم کلی غر بزنیم یا حتی بعضی وقتها دعوامون میشه، ولی خوب پیش فرض اینه که با وجود همه حرص خوردنها و تأخیر ها خودش باید کار رو تموم کنه، مگر جایی که واقعا خودش از پسش بر نمیاد.

این وسط مدرسه و رسیدن به سرویس مدرسه استثناء هست. در حالت عادی اگه یک ساعت تا یک ساعت و ربع قبل از اومدن سرویسش بیدار شه، باز هم روال بالا رو طی می کنیم و معمولا یک ربع بیشتر وقت برای صبحونه اش نمی مونه. ولی روزهایی که خواب می مونیم و دیر پا میشه، چون وقت کمه مجبوریم کمکش کنیم. بعضی وقتها بهش یادآوری می کنم که این قضیه هر روزه نیست و الان چون سریع باید کارت انجام شه دارم کمکت می کنم. ولی وقتی این اتفاقا چند روز و هفته پشت سر هم تکرار بشه، دیگه یاد می گیره که بااین روش می تونه کمک بگیره.

این قضیه میشه منشأ درخواست یاسمین، که باز هم خوشحالم که خیلی ملایم و غیرمستقیم مطرحش می کنه!


نظرات
تجربیات
اولین حمام مستقل
۴ اردیبهشت ۱۳۹۶ @ ۸:۱۸ ب.ظ توسط مامانش

مدتی بود که یاسمین خودش توی حموم کارهاش رو انجام می داد. من باهاش می رفتم که گرمای آب رو تنظیم کنم و بعضی وقتها بهش یادآوری کنم که کجای موهاش رو نشسته یا بیش از حد شامپو نریزه.

چند روز پیش، از مدرسه که اومد باهم رفتیم پارک. قرار بود عصرش با حمید بره حموم. ولی کار حمید خیلی طول کشید و خبر داد که دیر می رسه. خونه که رسیدیم وقت زیادی نداشتیم تا موقع شام. هم سریع باید شروع می کردم به غذا درست کردن، هم می دونستم اگه الان یاسمین حموم نره و بازی رو شروع کنه، بعدا سخت بیخیال بازی میشه و حموم بردنش مصیبتی میشه. تیری تو تاریکی انداختم و بهش پیشنهاد دادم تنهایی بره حموم و من بین غذا درست کردن فقط بهش سر می زنم. جواب داد! خوشحال شد و کمتر از چند دقیقه تو حموم بود! خوشبختانه شیر آب سرد و گرم جدا نیست و خیالم راحت بود تنظیم آب براش خیلی سخت نیست و بعد از یکی دو بار تنهایی انجام دادن، خوب یادش گرفت. اینجوری بود که یاسمین برای بار اول مستقلا رفت حموم. حتی دیروز خودش دوباره پیشنهاد داد که تنهایی بره.

در آستانه چهار سال و نه ماهگی، هنوز هم اولینی هست!


نظرات
تازه های یاسمین · غیرمنتظره ها
دوستیابی
۳۰ فروردین ۱۳۹۶ @ ۱۱:۴۰ ب.ظ توسط مامانش

بیشتر از نه ماهه که فرصتی نبوده برای نوشتن. البته خوب هر چی یاسمین بزرگتر میشه، چیزهای جدید و تازه هم ازش کمتر میشه برای نوشتن.

الان یاسمین نزدیک ۴ سال و نه ماهشه. تو این مدت خیلی تغییر کرده، خیلی! هم ظاهرش، هم رفتارش. باورمون نمی شه! یه وقتهایی پیش می آد که باهاش حرف می زنم و جوابی بهم می ده که یهو حس می کنم با یک آدم بزرگ دارم صحبت می کنم و عملا کم می آرم! خیلی سطح درک و منطقش رفته بالا. وقتی باهاش صحبت می کنیم، اگه خیلی خسته و بی حوصله نباشه، قشنگ فکر می کنه و منطقی عکس العمل نشون می ده و از این بابت خیلی خوشحالیم.

تو این مدتی که مهاجرت کردیم وابستگیش به من خیلی زیاد شده. به خصوص امسال که از مدرسه زودتر میاد خونه و من بیشتر پیشش هستم.

از سپتامبر پیش دبستانی رو شروع کرد که اینجا زیرمجموعه مدرسه است و دو ماه دیگه اولین سال مدرسه اش رو تموم می کنه! بزرگترین چالش چهارسالگی یاسمین برای ما مرتبط با مدرسه بود. با اینکه ساعتهایی که توی مدرسه بود از مهدکودک کمتر بود و با اینکه امسال دیگه انگلیسی رو یاد گرفته بود، ولی خیلی دیرتر با مدرسه کنار اومد. یاسمین همیشه بچه اجتماعی بود و زود با بقیه دوست می شد. ولی توی مدرسه مشکل اصلیش با بچه ها بود و قضیه دوست پیدا کردن.

توی مهدکودک بچه ها آزادتر بودن. زمان زیادی رو توی محوطه باز بازی می کردن و هر وقت که می دیدیشون، هر کسی سرش به کار خودش گرم بود. گهگاهی هم باهم بازی می کردن ولی اکثر مواقع مستقل بودن. کمتر پیش می اومد از یاسمین بشنویم که با کسی دعوا کرده، یا از کسی به عنوان دوست خاصش اسم ببره. وقتی ازش اسم دوستهاش رو می پرسدیم، شروع می کرد اسم تک تک بچه ها رو می گفت.

امسال تو مدرسه، جمعیت کلاسشون هم بیشتر شد. توی مهدکودک هر کلاس حدود ۱۰ نفر بودن ولی توی مدرسه ۳۰ نفر. روزهای اول با چند نفری هم بازی شد که از شانسش یکیشون بعد از یه مدت شروع کرد به ناسازگاری، اونم نه فقط با یاسمین. هر روز به یکی می گفت من باهات دوست نیستم و با فلانی دوستم. روز بعد به یکی دیگه. طوری که کم کم بچه های اون جمع یاد گرفتن که هر روز این رو به هم دیگه بگن. بعد از یه مدت یاسمین صبح ها بهونه می گرفت موقع بیدار شدن که مدرسه رو دوست ندارم و نمی خوام برم. وقتی می پرسیدیم چرا، می گفت هیچ کس با من دوست نمیشه. شانس آوردیم که سرویس مدرسه رو خیلی دوست داره، وگرنه مدرسه رفتنش مصیبتی می شد برامون! تحت تاثیر بچه ها اینجوری یاد گرفته بود که باید حتما با یکی دوست باشه و اگه یک دوست پیدا کرد، دیگه با بقیه دوست نیست و اون هم حق نداره با کسی دیگه دوست باشه (که خود این موضوع باعث می شد که اون یکی هم اعصابش خورد بشه و بعد از یه مدت بی خیال دوستی با یاسمین بشه). خلاصه بگم که هر روز که صحبت مدرسه رو می کردیم و ناراحت بود، براش توضیح می دادیم که اولا این رفتار درست نیست و نباید آدم هی بگه دوست نیستم با کسی و باید سعی کنه بتونه با همه بازی کنه. بعد هم اگه کسی ناراحت میشه از یه کاری و به خاطر اون باهات دوست نیست، باید فکر کنی که کارت واقعا اشتباه بوده یا نه. شاید واقعا نباید اون کار رو می کردی. خلاصه هر روز با جزئیات مواردی که از مدرسه تعریف می کرد سعی می کردیم در مورد این موضوع صحبت کنیم. ولی همچنان ناراحتی ادامه داشت. بعد از یه مدت سعی کردیم بیخیال شیم تا خودش با آزمون و خطا جلو بره و با همین چیزایی که براش توضیح دادیم کم کم بتونه مشکلش رو حل کنه.

حالا که تقریبا آخر ساله، یک دوست صمیمی داره که آخر هفته پیش دعوتش کردیم و اومد خونه امون و دوتایی کلی بازی کردن. دیگه کمتر بهانه می گیره و به نظر می رسه مشکلش حل شده. دیگه اون انحصارطلبی رو در مورد دوستش نداره. حتی می بینی که خیلی وقتها با بچه های دیگه هم کلی بازی می کنه و بهش خوش می گذره ولی خوب همچنان بهترین دوستش عوض نمیشه. خودش خیلی وقتها استدلال می کنه که رفتار یکی از بچه ها در مورد دوستی خوب نیست.

گاهی وقتها حس می کنم که این تفاوت رفتار بچه ها تو مدرسه یاسمین، غیر از تاثیر گرفتنشون از اون بچه ای که مثال زدم(که احتمالا به روش تربیتش تو خونواده برمی گرده)، ممکنه به سنشون هم ربط داشته باشه. در هر صورت واقعا نگرانی بزرگی واسمون بود و امیدواریم که واقعا مشکلش حل شده باشه و در آینده بتونه راحت تر دوست پیدا کنه.


یک نظر
تغییرات · روابط اجتماعی
انگیزه
۱۸ تیر ۱۳۹۵ @ ۳:۲۴ ب.ظ توسط مامانش

توی پارک نزدیک خونه، یه حلقه ای هست با ارتفاع از زمین که بچه ها بهش آویزون میشن، می چرخن و می پرن رو زمین. یاسمین ازش آویزون می شد، ولی جرأت نمی کرد بپره. یکی دو بار پرید ولی نتونست رو پاهاش واسته، دردش گرفت. از اون به بعد حتی حاضر نبود آویزون شه، و کلا از ما می خواست که کمکش کنیم. حدود یه ماه پیش موقعی که رفتیم پارک یه بچه دیگه که هم قد و قواره یاسمین بود، تند و تند می دوید، آویزون می شد و می پرید. یاسمین اول یکم با خنده نگاهش کرد، بعد از یه مدت صدام کرد. رفتم نزدیکش، گفت اینجا باش ولی منو نگیر، و با کلی استرس آویزون شد و پرید. بعد از دو سه بار، پرشش خوب شد و می تونست رو پاش واسته یا حداقل طوری زمین نخوره که دردش بیاد. تا آخر اون روز فکر کنم بیست بار پرید و بیخیال نمی شد.

دیروز رفته بودیم پارک، یه دختر یکم کوچکتر از یاسمین با باباش اومد. باباش بهش کمک می کرد که آویزون شه و بپره. چند بار که کمک کرد یاسمین هم رفت سمت همون بازی. بابای بچه که دید یاسمین می خواد بپره، یه نگاهی به من کرد که دور نشسته بودم و احتمالا با خودش گفت چه بیخیاله! بعد به یاسمین گفت بیا، من کمکت می کنم. یاسمین نرفت. باباهه هم با بچه اش رفت سراغ یه بازی دیگه. اونا که دور شدن یاسمین پرید و باباهه هم تعجب کرد. اون بچه هم گفت منم میرم ولی به پاش که رسید کمک باباش رو خواست. بعد که اومد پایین رفت یه گوشه نشست و دیگه بازی نکرد. بایاش بهش می گفت چرا بازی نمی کنی؟ اول چیزی نگفت. بعد از یه مدت گفت دوست ندارم، اون از من قوی تره، می تونه ولی من نمی تونم. باباش هر چی براش توضیح داد که تو هم قوی میشی و می تونی به گوشش نرفت. آخر بیخیال پارک شد و رفت خونه!

خوشحالم که یاسمین که معمولا وقتی فقط ما پیشش هستیم یکم اینرسی داره به کارهای جدید، وقتی می بینه بقیه می تونن و می رن ، ترغیب میشه ادامه بده، امتحان کنه، تلاش کنه تا بالاخره اون هم بتونه، مثل بقیه. خوشحالم که مثل اون دختر با دیدن یکی تواناتر و قوی تر از خودش، بیخیال رسیدن به چیزی که دوست داره نمی شه.


یک نظر
آفرين دختر
I want to stay with you forever…
۴ تیر ۱۳۹۵ @ ۱۱:۱۹ ب.ظ توسط مامانش

یاسمین: “پیتن فردا last dayشه”. من: “ااا؟ آخی. می دونی یعنی چی؟” یاسمین: “نه”. من: “فردا روز آخریه که میاد مهد. باهاش خداحافظی کن”.

یاسمین: “مایکل فردا نمیاد. رفته کنسرت. گفت می رم کنسروت فستیوال. می ره کانسرت!”

یاسمین: “براکلن نک سوییک می یاد؟” من: “چی؟” یاسمین: “نک سوییک”. من:  “next week؟” یاسمین با خنده: “آره همون”. من: “می دونی یعنی چی؟” یاسمین “نه”. من: “هفته دیگه میاد”. یاسمین: “آرههههه. رفته vacation چون holiday شده. پس مایکل هم رفته vacation. منم می خوام فردا بگم: منم می رم vacation. داریم می ریم تهران و مشهد دیگه”.

یاسمین: “دارم کتاب درست می کنم. می خوام کتاب درست کنم برای همیشه نگهش دارم. برای (یکم مکث می کنه) forever”.

سر شام شروع می کنه به فلفل دلمه ای سبز (green pepper) می گه red pepper. شروع می کنم در جوابش انگلیسی حرف زدن. ادامه می ده. حدود یک ربع انگلیسی حرف می زدیم و کم نمی آورد. خیلی خوب حرف می زد.

همون شب قبل از اینکه بیاد تو تخت برای خواب بغلم می کنه و می گه: “I want to stay with you forever!”

 


یک نظر
یادگیری زبان جدید · یادگیری زبان دوم
هنوز هم اولینی هست
۴ تیر ۱۳۹۵ @ ۱۰:۵۱ ب.ظ توسط مامانش

چند روز پیش هوا خیلی گرم بود. باد می اومد و شرجی بود. تو خونه با پنجره باز دراز کشیده بودیم رو تخت و حس می کردیم کنار دریا خوابیدیم. همون خنکی باد کنار دریا تو اون هوای شرجی. نزدیک صبح اونقدر سرد بود که حتی نمی تونستم ملافه رو بزنم کنار. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که یاسمین دیشب بدون ملافه خوابید. داشتم به خودم فشار می آوردم که پاشم برم پتو بکشم روش، که یادم اومد پنجره اتاقش کامل باز نبود، پس اتاقش به سردی اتاق ما نیست. با این حال تو شرایطی که بیشتر از نصف مغزم خواب بود، داشتم تقلا می کردم که پاشم، ولی خوابم برد. صبح اولین باری که چشامو باز کردم و دیگه حس کردم سرحالم، یهو یاد تقلاهای دیشب افتادم و فهمیدم آخرش پانشدم. عذاب وجدان گرفته بودم که حتما سرما خورده، پس چرا من پا نشدم؟ سریع رفتم تو اتاقش دیدم پتوش رو کامل کشیده روش و راحت خوابه. بدنش گرم گرم بود. اولین باری بود که نصفه شب،‌ از سرما بیدار شد ولی غر نزد، منو صدا نکرد. فهمید که سردشه و پتو رو پیدا کرد و کشید روش. واقعا داره بزرگ میشه و با سال قبلش قابل مقایسه نیست.

حدود یک ماه مونده به چهارسالگی یاسمین. تو این سن بیشتر تغییر مدل رفتارش، عکس العمل هاش، فکر کردنش و جواب دادنش برامون جالبه. فکر می کردم دیگه اولین ها تموم شدن (اولین خنده، اولین نشستن، اولین راه رفتن، اولین کلمه، جمله و …)، ولی اون روز صبح دیدم هنوز هم اولین ها هستن.


۳ نظر
غیرمنتظره ها
یادگیری انگلیسی (۴)
۱۴ خرداد ۱۳۹۵ @ ۱۰:۰۴ ب.ظ توسط مامانش

این مطلب صرفا برای اینه که اینجا بمونه تا بعدا بتونیم روند تغییر مدال صحبت کردن یاسمین رو ببینیم.

جملاتی که یاسمین امشب موقع تعریف کردن از مهدش می گفت:

  1. Heron کتاب رو rip کرد.
  2. Ben منو push کرد، رفت تو trouble ( قبل از این جمله، داشتیم کتاب می خوندیم. توش کلمه trouble رو شنید. پرسید یعنی چی. جواب که دادم، با این جمله اتفاق امروز رو تعریف کرد. احتمالا مربی ها یا بقیه بچه ها اگه ببینن بکی داره یکی دیگه رو هل می ده بهش می گن you will be in trouble. یاسمین هم برامون ترجمه تحت الفظی کرد:)))
  3. امروز cookie و pine apple خوردیم.
  4. امروز Micheal از یه ظرف آبی آب ریخت تو water bottle م (اینجا واقعا تلاش کرد که قمقمه رو بگه، ولی یادش نمی اومد. خیلی فکر کرد، ولی آخرش بیخیال شد و انگلیسی گفت)
  5. امروز Shannon هی به من می گفت: you wanna play with me? من بهش می گفتم leave me alone.
  6. آهاااا! فهمیدم last name من Yassy و Yasminه.
  7. Benjamin رو دستم scratch کرد.

البته هنوز اکثر جملاتش کاملا فارسی هستن. ولی تعداد جملاتی که انگلیسی قاطیش می گه داره زیاد میشه. خیلی از کلماتی هم که انگلیسی میگه، چیزایین که تو خونه کم کاربرد دارن یا یه مدت زیاده که استفاده نشدن. بعضی وقتها تلاش می کنه فارسیش رو پیدا کنه، ولی وقتی نمی تونه انگلیسی می گه.


نظرات
زندگی جدید · یادگیری زبان جدید · یادگیری زبان دوم
مواجهه با تکنولوژی
۷ خرداد ۱۳۹۵ @ ۶:۱۳ ق.ظ توسط باباش

این روزا که همه جا پره از ابزارها و تجهیزات الکترونیک و تکنولوژیک، ما تمام تلاشمون رو میکنیم که یاسمین کمترین زمان ممکن رو با این ابزارها بگذرونه. مثلا خیلی خیلی کم در هفته تلویزیون میبینه یا از موبایل و تبلت برای سرگرم شدن خیلی خیلی کم استفاده میکنه (برای چت تصویری با خونواده هامون اجازه داره که از موبایل یا تبلت یا ایکس باکس استفاده کنه).

هفته ی پیش توی ماشین، دستم خورد به دکمه ی گوشی و نرم افزار Siri شروع کرد به صحبت کردن. جهت اطلاع کسانی که نمیدونن Siri چیه: Siri نرم افزاریه که روی دستگاههای ساخت شرکت اپل وجود داره و صدای انسان رو تشخیص میده و به عنوان دستیار هوشمند انسان، قدرت بررسی و جوابگویی به بعضی از خواسته های انسان رو داره. مثلا میتونید بهش بگید که فلان نرم افزار رو براتون باز کنه یا با فلان شخص تماس بگیره.

به محض اینکه Siri شروع کرد به صحبت کردن، یاسمین توجهش جلب شد. بعد طبق معمول همیشه، شروع کرد پشت هم سوال کردن که چی میگه و چیکار میکنه. خلاصه وقتی اومدیم خونه، گوشیم رو گرفت و شروع کرد با Siri سر و کله زدن.

دیروز عصر که رسیدیم خونه، یهو صدای Siri رو از توی اتاق شنیدیم و فهمیدیم که یاسمین دوباره رفته سراغ گوشی من. بعد از چند دقیقه صدای داد و فریاد یاسمین بلند شده بود: What are you saying؟ به شدت عصبانی بود و داد و بیداد میکرد. هی میگفت:‌ What is your name؟  Where are you؟ و بعد که جواب دلخواهش رو نمی شنید، باز شروع میکرد به داد و بیداد. آخر سر صداش کردیم اومد پیشمون و ازش پرسیدیم که چرا اینقدر عصبانی هستی؟‌ گفت:‌ هر چی ازش سوال میکنم، هی برام هوا رو نشون میده و درست جواب نمیده. ازش پرسیدم:‌ دخترم! فکر کردی Siri آدمه؟‌ گفت آره. اینجا بود که فهمیدیم چی شده. خلاصه براش توضیح دادیم که Siri آدم نیست که شما هر چی بگی بفهمه. یه چیزیه رو گوشی که میتونی بهش یه سری حرفا رو بگی. اگه نفهمه میره سرچ میکنه و برات میاره.

برخورد ذهن ساده ی بچه ها با تکنولوژی برامون خیلی جالب بود.


یک نظر
تجربیات · کنجکاویها
که عشق آسان نمود اول…
۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۵ @ ۱۲:۴۶ ق.ظ توسط مامانش

یادمه یه بار با آسمان موقع ناهار شرکت داشتیم از شیرین کاریهای فرهاد و یاسمین می گفتیم. یکی از دوستها گفت: چقدر خوبه آدم بچه داشته باشه. خیلی کیف می ده. من و آسمان نگاهی به هم کردیم و خندیدیم و گفتیم: آره خوشیهاش کیف می ده، ولی اگه از سختی هاش هم بگیم دلت به حالمون می سوزه. اصولا آدم وقتی می خواد از بچه بگه یا بنویسه در مورد چیزای خوب می گه: رشدش، کارهای جدید، خاطرات بامزه، شیرین زبونی ها و شیرین کاری ها. شاید از دور اینجوری به نظر برسه که چقدر همه چی خوبه با بچه، چه کیفی داره.

بچه که داشته باشی، تا مدتها خواب کامل شب برات می شه آرزو. تا یکی دو سال که شب شیر دادن و عوض کردن پوشک داری. بعد از اونم تا مدتها نصفه شدن با غرهاش یا جیغ هاش (از خوابی که دیده)، یا طلب آب یا عروسکش از خواب بیدار میشی. یا یهو می بینی یکی لگد زد تو شکمت، می فهمی اومده نصفه شب رو تختت و حالا دنبال جا هست.

بچه که داشته باشی، صبح ها هم خواب نداری. هر چقدر هم که خسته باشی و بخوای بخوابی، صبح ها یکی هست که بیدارت کنه. اگر هم کم کم توجیه بشه که نباید بیدارت کنه، خودت بیشتر از یه مدت دلت نمیاد بخوابی، چون هر چقدر هم که خودش رو سرگرم کنه، باید یه فکری به حال شکمش هم بکنی.

بچه که داشته باشی، از صبح که بلند میشی استرس داری تا موقعی که بخوابه. یه لیست بلندبالا داری که هر روز باید مورد به مورد تیک بزنی. به موقع غذا خورد؟ به اندازه کافی غذا خورد؟ غذاش سالمه؟ هله هوله نخوره. به اندازه کافی بازی کرد؟ زیاد پای تلویزیون نشینه. آخ که تو دو سال اول استرسی از دادن قطره آهن بزرگ تر نیست! چجوری زمانش رو هماهنگ کنی که نزدیک شیر نباشه، حوصله هم داشته باشه، مواظب باشی دندون هاش سیاه نشه! این استرس ها هست تا زمان خوابش. موقعی که می خوابه  (اگه خودت از خستگی خوابت نبرده باشه) لیستت رو تو ذهنت چک می کنی، اگه به اندازه کافی تیک نخورده باشه نوبت عذاب وجدانه که به جای استرس بیاد سراغت؛ اگه به اندازه کافی تیک خورده باشه نفس راحت می کشی ولی حالا تازه نگرانی که گرمش نباشه، سرما نخوره، یهو پانشه از روی تخت با کله بخوره زمین و …

بچه که داشته باشی تا وقتی عقلش کامل نشه یکی هست که حتی تو توالت هم همراهت هست، یا باید این رو بپذیری یا جیغ هاش رو تحمل کنی پشت در و اگه از شیطون های روزگار داشته باشی اون مدت هم استرس داشته باشی که تو اون مدت کوتاه بلایی سرش نیاد.

بچه که داشته باشی بیشتر وقت ها حس عذاب وجدان ولت نمی کنه. نکنه کم باهاش بازی کردم، نکنه براش وقت کافی نذاشتم، نکنه خوب بهش توجه نکردم. چرا نتونستم خودمو کنترل کنم و عصبی شدم؟ هر کاری هم که می کنی فکر می کنی نکنه کار درستی نبود، نکنه راه بهتری بود برای این موضوع. نکنه اذیت بشه بچه. نکنه این اذیت شدن برعکس نتیجه خوبی که منتظرش هستی، نتیجه بد بده. بچه که داشته باشی یادت نمیاد آخرین باری که بدون دلمشغولی بودی کی بوده.

بزرگتر که میشه خیلی وقتها یه رفتارهایی نشون می ده که درمونده ات می کنه. که نمی دونی باهاش چیکار کنی. که هر چی خوندی هم تو اون موقعیت جواب نمیده. دنبال راه حل جدید می گردی، انواع راه ها رو امتحان می کنی اما جواب نمی گیری. اینقدری که خسته میشی، دیگه بدت میاد از فکر کردن در موردش، از خوندن مطالب مرتبط باهاش. اون وقت دوست داری زودتر صبح شه بری سر کار مشغول شی حتی بهش فکر هم نکنی! اون وقته که عذاب وجدان هم بیشتر اذیتت می کنه و واقعا کم میاری. اعتراف می کنم تو این سه سال و نه ماه، دو بار این حس رو تجربه کردم. یک بار یاسمین دو سال و سه ماهش بود یه بار سه سال و نیم.

بچه که داشته باشی باید توازن ایجاد کنی بین امور بچه داری و تفریحات بچه با تفریحات خودت و کارت و خواسته های خودت. باید این کار رو بکنی و این خیلی سخته. در هر صورت زندگیت تحت الشعاع بچه قرار می گیره. اگه خیلی موفق باشی می تونی این توازن رو برقرار کنی، جوری که هم بچه به نیازهاش برسه، هم خودت و هر دو راضی باشین. چون راضی نبودن هر طرف، رو کل زندگی تاثیر می ذاره. واسه همین حتی ممکنه برقرار کردن این توازن مدل زندگیت رو هم عوض کنه.

بچه که داشته باشی، بعد از یه مدت برمی گردی می بینی کلا یه آدم دیگه شدی. معیارهات، طرز فکرت، مدل زندگیت، نگاهت به زندگی، چیزایی که ازشون لذت می بری، حتی آدم های دوروبرت هم عوض می شن. البته این تغییر بد نیست، ولی بعضی وقتها هم دلت واسه اون آدم قبلی تنگ میشه.

بچه که داشته باشی مجبوری به زندگیت نظم بدی. هر چقدر هم تو کارهات کند بودی مجبوری تمرین کنی و سرعت عمل رو یاد بگیری وگرنه به نصف کارهات نمی رسی. مجبوری یاد بگیری مدیریت زمان کنی. البته این مورد کاملا برای من خوب بوده، اگرچه که تا بیام این چیزا رو یاد بگیرم و خودم رو تطبیق بدم سختی زیاد کشیدم. الان که فکر می کنم با خودم می گم من چطور قبلا اون همه وقت داشتم و هیچ کاری نمی کردم، ولی الان که وقتم کمتره کارهای مفید روزم بیشتره؟!

بچه که داشته باشی گاهی تعامل با آدمهای دور و برت هم سخت میشه. چون تو فرق کردی، زندگیت فرق کرده، ولی انتظارات ممکنه ازت به همون شکل قبل باشه، در حالیکه مدل جدید زندگی تو قابلیت جوابگویی به این انتظارات رو نداره گاهی بدتر، انتظاراتی اضافه میشه به خاطر وجود بچه، اتفاقاتی می افته، که گاهی تداخل داره با قوانین و خواسته ها و حتی احساسات خودت. چیزایی که نادیده گرفتنش هم سخته. مدام در حال جنگی با خودت و این نبود آرامش درونی بدترین قسمت ماجراست.

تازه همه این سختی ها در حالتیه که همسرت همراهته، کمک می کنه و در زمینه بزرگ کردن و تربیت بچه اختلاف نظر ندارین. ولی اگه اینجوری نباشه، اگه همکاری نباشه، اگه اختلاف نظر و عملکرد از لحاظ روحی هم خسته ات کنه، شدت سختی اش در تصور من نمی گنجه.

خلاصه سخته، واقعا بچه داری سخت تر از اونیه که آدم فکر می کنه. و تازه ما اول کاریم. تو خیابون آدمهایی رو دیدم که لبخند زدن بهم و گفتن حالش رو ببر، الان سن خوبشه. یکی می گفت من یه دختر سیزده ساله دارم دائم باهم دعوا داریم.

معمولا وقتی از بچه صحبت می کنیم از لحظات خوبه، عکسها و فیلمهامون از خنده ها و لحظات شاد و هیجان انگیزه. اینو نوشتم چون حس می کردم یک بار هم شده باید از سختی ها نوشت، اگرچه همونطور که وقتی از لذت هاش می نویسی نمی تونی با نوشته عمق لذتت رو نشون بدی، این چند خط هم قطعا شدت خستگیها و کلافگیها رو نمیتونه برسونه.

پ.ن: حالا اینکه کلا بچه داشتن خوبه یا نه (سوالی که وقتی نسبت به دوروبریهات تو سن کمتر بچه دار شده باشی ازت زیاد می پرسن)؟ می گم: برآیند این سختی ها و لذت هاست. خیلی بستگی داره به شرایطتت و به روحیاتت که بسته به اونها کدوم کفه بالاتر بره.


۳ نظر
درد دل