Lilypie Kids Birthday tickers
حساسیت به مفهوم کلی
۱۳ اسفند ۱۳۹۴ @ ۸:۴۸ ب.ظ توسط مامانش

کنسرت ابی نزدیک و نزدیک تر می شد. واسه اینکه یاسمین توی کنسرت خسته نشه و حتی بتونه همراهی کنه و خوشش بیاد، از یه ماه قبل شروع کردیم تو ماشین آهنگای ابی رو گوش دادن. خیلی سریع مدادرنگی رو یاد گرفت و می خوند. ولی بین این آهنگها توجهش به چند مورد جالب بود:

١. توی یه شعر می گه: “به دنبال توام منزل به منزل، پریشان می روم ساحل به ساحل. به خواب دیده ام رویا به رویا، به یادت بوده ام فردا به فردا. ” از حمید می پرسه فردا به فردا یعنی چی؟ حمید براش توضیح می ده، می گه ساحل به ساحل یعنی چی و …

٢. می گه: قلب تو قلب پرنده… توی این روزای تاریک، پشت این شبهای روشن” می گه: شب روشن؟ مگه شب روشنه؟

جالبه که یه سری شعرها رو کلمه سخت داره می خونه و نمی پرسه یعنی چی. وقتی می پرسی ازش می دونی این کلمه یعنی چی می گه نه. ولی به این نکته ها حساسه. این قضیه هم ثابت می کنه بچه ها موقع یادگیری زبان به جای اینکه جزء به جزء یه جمله براشون مهم باشه مفهوم کلیه که براشون مهمه. جزئیات رو بعدا خودشون به مرور یاد می گیرن. 


نظرات
خبر
خواهر/برادر
۲۴ آذر ۱۳۹۴ @ ۸:۲۲ ق.ظ توسط مامانش

امروز یاسمین برای اولین بار به صورت رسمی درخواست خواهر/برادر کرد! داشتیم شام رو آماده می کردیم که گفت: منم دوست دارم خواهر داشته باشم. کلی هم نقشه داشت برای خواهرش!

پ.ن: اینجا همه دوستای مهدش یه خواهر یا برادر دارن که اکثرشون اختلافشون اینقدر کمه که هر دو باهم میان مهدکودک.


یک نظر
خبر
دو سالگی
۵ مرداد ۱۳۹۳ @ ۱۰:۳۹ ق.ظ توسط مامانش

تا چند دقیقه دیگه دو ساله میشی … دو سال تمام … اما انگشتات هنوز لطافت روزهای اول رو داره و هر بار که روی دست من کشیده میشه هنوز همون حس عجیب روزهای اول رو داره….

دو ساله میشی … تکرار روزهای اول ، ترس ها و سختی های مرحله به مرحله رشدت، از نگه داشتن گردن تا چهاردست و پا رفتن و راه رفتن و دویدن و … همه پشت سر گذاشته شده … برای خودت بازی می سازی و بازی می کنی … بزرگ شدی و خیلی چیزها رو روال افتاده و ساده شده … اما حس می کنم وارد دوران سخت تری شدیم … اخلاق و رفتار، مسئولیت پذیری و خیلی چیزهای کوچیک و بزرگ دیگه، چیزهایی هستن که باید یاد بگیری و نمی دونم چه جوری … نگرانی های این مرحله خیلی بیشتره…

ساعت ۱۰:۴۰ شد. دو سالگیت مبارک یاسمین ما :*


۲ نظر
خبر · رشد · نگرانیها
نرو سر کار
۶ اردیبهشت ۱۳۹۳ @ ۴:۵۰ ب.ظ توسط مامانش

تا قبل از عید یاسمین به سیستم کاریمون عادت داشت. صبحها حمید می بردش خونه مامان نیر، گاهی وقتها که خواب نبود اما سرحال هم نبود، موقع جدا شدن بهونه می گرفت، اما به بهانه سی دی و اسباب بازی زود آروم می شد.
اما تعطیلات ۲۰ روزه عید عادتش داد به کنار مامان بیدار شدن و همیشه در دسترس بودن مامان.
شب اولی که اومدیم تهران خوب بود، تو تخت خودش خوابید، مثل قبل از عید. اما صبح، اولا اجازه نداد حمید بغلش کنه، بعد هم که بردمش خونه مامان نیر، حاضر نبود جداشه. با کلی گریه بالاخره تونستم برم. شبش اونقدر تو خواب گریه کرد که فهمیدیم اضطراب جداییش شدت گرفته با این تغییر، و دوباره کوچ کردیم به اتاقش و کنار خودمون خوابوندیمش. هفته اول همینجوری سخت و با گریه و زاری گذشت.
هفته دوم و سوم اوضاع بهتر بود. دیگه فهمیده بود که صبح ها میره بالا و حتی با چشمهای نیمه باز تو بغل من برای حمید دست تکون می داد. وقتی بیدار میشد و بهونه من رو می گرفت، براش که توضیح می دادن که مامانا بیاد برن سرکار، بچه ها پیش مامان بزرگ ها بمونن تا اونا برگردن و بعد باهم برن پارک، قشنگ گوش می داد و آروم میشد. روزهایی هم بود که بیدار بود و خیلی راحت با من خداحافظی می کرد.
امروز اما تو خواب بردمش بالا، کنار دراز کشیدم یکم تا بیدار نشه، اما موقع بیرون رفتنم بیدار شد و شروع کرد به گریه. هر کاری کردم آروم نشد، بغلش کردم، بوسیدمش، براش توضیح دادیم که می رم سرکار و زود میام. ولی فایده نداشت. آخرش هم موقع خداحافظی کلی گریه کرد.
تا ظهر همش به فکرش بودم. ظهر که از سر کار اومدم، وسط شیر خوردن، با غصه و بیحالی یهو گفت: نرو سر کار!
من:….


۳ نظر
خبر
یاسمین یک ساله شد
۵ مرداد ۱۳۹۲ @ ۸:۵۹ ق.ظ توسط مامانش

یک سال پر از سختی، درد، خستگی، کلافگی، نگرانی و (به اندازه همه اینها) شیرینی، خیلی زود، خیلی دیر، گذشت.

یک سال پیش ساعت ۱۰:۴۰ دقیقه ، پنجشنبه، ۵/۵/۹۱، یاسمین با سختی زیاد سعی می کرد برای اولین بار پلک هاش رو که با مواد داخل کیسه آب به هم چسبیده بود، از هم باز کنه.

حالا یاسمین با زبون خودش و با ایما و اشاره صحبت می کنه، به کمک واکر راه می ره، از بلندیها بالا می ره، می رقصه، عصبانی میشه، می بوسه، کتاب می خونه، بازی می کنه، عروسکشو بغل می کنه و می خوابونه.

باورم نمی شه.


۳ نظر
تولد · خبر
شباهت
۳۱ فروردین ۱۳۹۲ @ ۱۲:۵۸ ق.ظ توسط مامانش

یاسمین، چه جوری تونستی تک تک کروموزومهای من و بابات رو اینجوری انتخاب و ترکیب کنی که هر جزء از صورتت -دقیقا هر جزء- ترکیبی از هر دومون باشه؟ آخه اینقدر مساوات رو از کی یاد گرفتی؟

– مدل ابرو از مامان، وسط ابرو از بابا
– مدل چشم از مامان، مژه ها از بابا
– مدل بینی از مامان (ژن نهفته در مامان وظاهر شده در خاله)، گوشتالو بودن نوک بینی از بابا
– تیزی چونه از مامان، Face’s ass از بابا

یاسمین ۲۵ روزه -  یاسمین ۸ ماهه

یاسمین ۲۵ روزه                               یاسمین ۸ ماهه

 

پ.ن:  بچه که به دنیا می آد اولین چیزی که همه در موردش صحبت می کنن اینه که شبیه کیه. خوب این خیلی طبیعیه. توی دو سه ماه اول چهره بچه کاملا عوض می شه. طوریکه وقتی بعد از مدتها برمی گردی به عکسهای روز اول نگاه می کنی نمی تونی تشخیصش بدی. در همین راستا نظرات دائما فرق می کنه و همین باعث می شه که صحبت در مورد این موضوع تا مدتها ادامه پیدا بکنه. اینقدر که دیگه یه موقع ها حوصله ات سر می ره و حتی حرص می خوری که بابا بیخیال! شبیه هر کی هست، هست. مهم اینه که این موجود شیرین و دوست داشتنی، هست.


۴ نظر
خبر
لیست علاقه مندی ها
۲۸ فروردین ۱۳۹۲ @ ۷:۵۵ ب.ظ توسط مامانش

۱- کتاب: شاید چون از وقتی یک ماهه بود براش می خوندیم. الان دیگه کتاب رو که جلوش می ذاریم، شروع می کنه ورق زدن (برعکس قبلا که هی می خواست مچاله کنه کاغذاشو).  یه کتاب داره با صفحه های محکم (Board Book)  و رنگ هاش شاد و تو هر صفحه اش یه عکسه. حالا یاد گرفته موقع ورق زدنش به عکسها اشاره می کنه (دقیقا همونجور که ما عکسها رو بهش نشون می دیم).

۲- اعضای بدن: جدیدا به اعضای صورت و بدن توجه زیادی می کنه. یه وقتایی که صورتم نزدیک صورتشه با انگشت اشاره به چشم یا ابرو یا دهن اشاره می کنه و لمسشون می کنه. به دندون هم علاقه خاصی داره و اول از همه می ره سراغ دندون.

۳- بازی ها: کلا اسباب بازی های رنگاوارنگ دوست داره اما اسباب بازی های محبوبش اینان: دستمال کاغذی، کاغذ، کلید، گوشی تلفن و موبایل. از دیروز گوشی تلفن رو دم گوشش می گیره و بعضی وقتا صدایی با آهنگ «الو» از خودش در می آره.

۴- خوردنیها: میوه رو بیشتر از غذا دوست داره، از خوردن سیب و موز سیر نمیشه.

پ.ن. تو فهرست حرکات شیرین یه مورد یادم رفت بگم که همینجا اضافه می کنم: شونه کردن مو: شونه رو می گیره دستش و از بالا به پایین می کشه رو موهاش. این مورد البته خیلی قدیمیه. اولین بار وقتی ۶ ماه و نیمه بود انجامش داد اما الان دیگه به صورت حرفه ای انجامش میده.


یک نظر
خبر
اولین دندون
۲۷ فروردین ۱۳۹۲ @ ۸:۰۴ ب.ظ توسط مامانش

دقایقی پیش (!) تیزی نیش اولین دندون دخترک رو روی انگشتم حس کردم … البته هنوز چیزی دیده نمیشه ولی این قدر تیز و سفت بود که دیگه تقریبا مطمئنم دندونه:)

 


یک نظر
خبر · رشد
خانه نشینی
۳ بهمن ۱۳۹۱ @ ۹:۲۸ ب.ظ توسط مامانش

اومدن یاسمین بهم فرصت داد ۷ ماه دور بودن از محیط کاری رو تجربه کنم.  ماه اول که کلا صبح ها به خواب همراه با خوابهای یاسمین و شبها به پذیرایی از بازدیدکنندگان یاسمین گذشت. از اون به بعد به خصوص تا مدتی که هنوز فرایند طولانی اسباب کشی تموم نشده بود، بیشتر اوقات روز رو پیش مامان بزرگ یاسمین بودیم و از اونجایی که همیشه تلویزیون روشن بود و سریالهای جذاب(!)جم تی وی در حال پخش، و من هم فرایند طولانی مدت و مکرر شیر دادن رو در کنار بقیه می گذروندم که بلکه زودتر بگذره. این بود که یه روز به خودم اومدم و دیدم شدم دنبال کننده این سریال ها و قسمت های ندیده رو با  مامان بزرگ یاسمین بررسی می کنیم و در مقابل حمید که از روز کاریش می گفت و اتفاقات افتاده، من تنها چیزی که داشتم بگم این بود که فلانی امروز اومد خونه مامان اینا و اینو گفت و از این جور حرفا! وحشت کردم. تصمیم گرفتم ورزش رو شروع کنم و برم یه باشگاه ورزشی روبروی خونمون. اما این تصمیم مصادف شد با پس زدن شیشه شیر توسط یاسمین خانوم. در نتیجه نمی شد شیر از قبل دوشیده شده رو بهش داد و از اونجایی که کلاس بر عکس شیر خوردن یاسمین، ساعت مشخص داره، این تصمیم به شکست منجر شد و تا امروز عملی نشده. تصمیم گرفتم تو خونه ورزش کنم، اما اونم به دلیل تنبلی گاه و بیگاه شد. خواستم پیاده روی رو شروع کنم. اما هوا اکثر اوقات کثیف بود و وقتی خوب فکر کردم، مکان امنی هم واسه پیاده روی بدون حمید پیدا نکردم! سرم رو گرم کردم به مرور مجدد سریال Friends و سی دی های تربیت و پرورش کودکان و نوجوانان دکتر هولاکویی و زیر و رو کردن بیبی سنتر و … کم کم کارهای خونه رو هم بیشتر و بیشتر انجام دادم.  از وقتی خواب یاسمین هم منظم شده، کتابخونی قبل از خواب رو هم شروع کردم. امروز که دوباره به خودم نگاه می کنم می بینم شده ام مادری (به خاطر شرایط اجتماعی و محیطی) زندانی در خونه که روزهاش رو به سرگرم کردن کودکش و انجام کارهای خونه می گذرونه و وقت های اضافه رو هم صرف گشت و گذار در اینترنت و خوندن و دیدن مطالب در مورد هرچیز مرتبط با کودک، از اسباب بازیهای مفید و آموزنده تا نحوه بزرگ کردن و کمک کردن به یادگیری و …. می کنه. کنارش یه ایمیلی و کتابی هم می خونه،و تک و توک با خونواده رستورانی می ره.

دلم هوس کار کرده، اگرچه نمی دونم هنوز چه جوری یاسمین رو خونه بذارم و برم و نمی دونم خوب با این موضوع کنار میاد یا نه. تا حالا که نشون داده اگه بدخواب نشده باشه و بیحوصله نباشه مکلی نداره. امیدوارم از آخر هفته که کم کم غذا خوردن رو شروع می کنه کمتر و کمتر شه.


۴ نظر
خبر
اولین تلاش ها برای نشستن
۲۸ آبان ۱۳۹۱ @ ۱۱:۱۰ ق.ظ توسط مامانش

۲۲ آبان بود…

وقتی یاسمین در حالی که طبق معمول روی پام به حالت لم داده نشسته بود و بدن من تکیه گاه سرش و کمرش بود، با کلی تلاش سرش رو آورد جلو، بعد کلی زور زد تا کمرش رو هم جدا کرد و در حالیکه هی لق لق می خورد، سعی کرد به حالت نشسته (به صورت مستقل) در بیاد … بعد خسته شد و برگشت سر جاش و چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که دوباره این کار رو تکرار کرد … این حرکت چندین بار تو اون روز تکرار شد و هر بار مدت زمان نشستنتش بیشتر از قبل شد … خودش هم هر بار کلی ذوق می کرد… اون قدر تلاش کرد و خسته شد که بعدش سریع خوابش برد و خواب اون روزش تقریبا دو برابر روزهای قبل بود… و ما که ذوق می کردیم و تشویقش می کردیم و هیجان زده بودیم از این تغییر جدید و از این تلاش برای کامل شدن….

حس شوقش به شیرینی حس اولین حرکتش توی شکمم بود ….


یک نظر
احساسات · تغییرات · خبر · رشد