Lilypie Kids Birthday tickers
اولین تلاش ها برای نشستن
۲۸ آبان ۱۳۹۱ @ ۱۱:۱۰ ق.ظ توسط مامانش

۲۲ آبان بود…

وقتی یاسمین در حالی که طبق معمول روی پام به حالت لم داده نشسته بود و بدن من تکیه گاه سرش و کمرش بود، با کلی تلاش سرش رو آورد جلو، بعد کلی زور زد تا کمرش رو هم جدا کرد و در حالیکه هی لق لق می خورد، سعی کرد به حالت نشسته (به صورت مستقل) در بیاد … بعد خسته شد و برگشت سر جاش و چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که دوباره این کار رو تکرار کرد … این حرکت چندین بار تو اون روز تکرار شد و هر بار مدت زمان نشستنتش بیشتر از قبل شد … خودش هم هر بار کلی ذوق می کرد… اون قدر تلاش کرد و خسته شد که بعدش سریع خوابش برد و خواب اون روزش تقریبا دو برابر روزهای قبل بود… و ما که ذوق می کردیم و تشویقش می کردیم و هیجان زده بودیم از این تغییر جدید و از این تلاش برای کامل شدن….

حس شوقش به شیرینی حس اولین حرکتش توی شکمم بود ….


یک نظر
احساسات · تغییرات · خبر · رشد
ضد خواب
۱۷ آبان ۱۳۹۱ @ ۲:۱۱ ق.ظ توسط مامانش

در راستای تلاش برای جابجایی ساعت خواب یاسمین،‌دیروز ساعت ۹.۵ صبح بیدارش کردیم. تو طول روز تقریبا ساعت های چرت زدنش جابجا شد. شب به جای ساعت ۲، ساعت ۱ خوابید. امروز هم که خودش از ساعت ۸.۵ بیدار شد. اما تا الان که ساعت از ۱ نصفه شب گذشته جمعا ۲.۵ ساعت خوابیده. در واقع تو ۲۴ ساعت گذشته فقط ۱۰ ساعت خوابیده! هر تلاشی هم برای خوابوندنش فایده نداره. یعنی الان من مثل جنازه ام و خوابم میاد، اما یاسمین خوشحال داره دست و پا می زنه. از ظهر به بعد چشماش حالت خواب آلود داره بدجوری و حتی سرخ شده، اما همچنان مقاومت می کنه.الانم تو پشه بندشه، اتاق تاریکه، داره غر می زنه، سعی می کنم بهش توجه نکنم شاید خوابش ببره…. ببینیم کی می خوابه.

اینم از دومین روز تلاش. ببنیم چقدر طول می کشه….


یک نظر
خبر
دنیای این روزای ما
۱۶ آبان ۱۳۹۱ @ ۵:۰۹ ب.ظ توسط مامانش

یاسمین تقریبا سه ماه و نیمه است. ۶٫۸ کیلو وزن و ۶۱ سانتیمترقد داره. دکترش میگه از رشدش راضیه. آخرین بار توی مطب دکتر، پسری رو دیدم که دقیقا روز تولدش با یاسمین یکی بود اما خیلی بد شیر می خورد. هر بار شیر خوردنش ۵ دقیقه بیشتر طول نمی کشید و هر نیم ساعت شیر می خورد! اونجا بود که کلی افتخار کردم به یاسمین و ممنون شدم ازش :دی

چرخش: این روزها یاسمین داره کم کم قابلیت چرخش پیدا می کنه. بعضی وقتها تیو خواب ۴۵ درجه تو جاش می چرخه. فعلا پایین تنه اش رو خوب می تونه از زمین بلند کنه و به یه سمت بچرخونه، اما شونه هاش رو هنوز نمی تونه بلند کنه. باید کم کم منتظر باشم خودش بدون کمک از حال طاق باز به روی پهلوش بچرخه.

از جغد تا مرغ: اینقدر بعد از دنیا اومدن یاسمین به بیداری های شبونه و خوابهای صبح عادت کردم که طبیعتا یاسمین هم عادت کرد! اما بعد از یه مدت دیدم که اینجوری فایده نداره و به هیچ کارم نمی رسم. برای همین سعی کردم کم کم ساعت بیداری جفتمون رو تغییر بدم. اول از خودم شروع کردم و از دیروز یاسمین رو هم ۹.۵ صبح بیدار کردم. تا قبل از این، ساعت بیداریش حول و حوش ۱۱ بود و اگر حتی ما هم خواب بودیم، اون برای خودش بیدار می شد و دست و پا می زد. اما دیروز هنوز تو خواب بود که بلندش کردم. طفلکی اول تو بغلم هم خواب بود، اما وقتی حمید رو دید چشاش باز شد و خندید. صورتش رو که شستم دیگه بیدار شد و بعد از یه ساعتی باز یه چرت زد. شب هم زودتر خوابید. امروز خودش قبل از ۹ بیدار شد! …. امیدوارم ساعت خوابش درست بشه به زودی.

ترس: تا همین چند وقت پیش یاسمین از شنیدن صداهای بلند وسایل برقی نمی ترسید. به راحتی غذاساز رو روشن می کردیم و اون واسه خودش زندگیش رو می کرد. اما انگار از وقتی هوشیارتر شده، کم کم حس ترس هم توش زنده شده. به خصوص وقتی صداهای بلندی می شنوه که منشاش رو نمی بینه. دیروز خواستم غذا درست کنم. یاسمین توی پذیرایی دراز کشیده بود و من حین کار باهاش حرف می زدم که حس نکنه تنهاست.بعضی وقتها برمی گشت و نگاه می کرد و می خندید. اما گوشت کوب برقی رو که روشن کردم، یهو جیغش رفت هوا!‌ از اون گریه هایی که وسطش نفسش بند می آد. سریع خودم رو رسوندم و بغلش کردم. آروم که شد، بردمش توش آشپزخونه و این بار در حالیکه می دید گوشت کوب رو روشن کردم تا بدونه صدا از چی بوده. یک کم آروم نگاه کرد و بعد لب ورچید. قبل از اینکه گریه کنه دوباره خاموشش کردم. بردمش رو تختش خوابوندمش، در اتاقش رو بستم. مشغول نگاه کردن آویز بالای سرش شد. اومدم دوباره کار با گوشت کوب رو ادامه دادم. خواستم وسط کار بهش سر بزنم و مطمئن شم آرومه. رفتم در اتاق رو باز کردم و با صدای بلند سلام کردم. یهو ترسید اما این بار شاید چون دید منم دیگه گریه نکرد. از دفعه های بعد، اول که می رسیدم، اول در می زدم آروم و بعد با صدای آروم صحبت می کردم که نترسه.

زودرنج: یاسمین همیشه دور و برش پر بوده مورد توجه بوده و حداقل یک نفر داشته باهاش حرف می زده و بازی می کرده. حدود یک ماه پیش بود و از معدود شبهایی بود که سه تایی خونه خودمون بودیم. اول با حمید یکم باهاش بازی کردیم و بعد شروع کردیم تلویزیون دیدن. یاسمین هم روبه رومون بود و داشت نگاهمون می کرد. بعد از یه مدت برگشتیم نگاهش کردیم دیدم لب ورچیده، حمید خواست بغلش کنه که شروع کرد به جیغ زدن! ناراحت شده بود که چرا بهش توجه نکرده بودیم! از اون موقع تا حالا هم چندین باز پیش اومده که وقتی  می بینه کسی پیششه و توجهش بهش نیست، غر می زنه.

وقت هایی برای خودم، وقت هایی برای خودش: از وقتی یاسمین دنیا اومده، حس می کنم باید تمام تلاشم رو بکنم واسه کمک هر چه بیشتر به یادگیریش و فکر می کردم هر چه بیشتر باهاش وقت بگذرونم، حرف بزنم یا براش کتاب یا شعر بخونم، به این یادگیری کمک می کنه. واسه همین هر وقت بیدار بودم، کل کارهای خودم رو تعطیل می کردم و می رفتم پیشش. حتی وقتی خودم وقت نداشتم، سریع می بردمش پیش مامان بزرگ یا عمه فرناز. اگه روزی اونا نبودن دیگه کارهای خودم انجام نمی شد. و اینقدر با گذشت زمان این حس حالت افراطی ای پیدا کرد که اگه یه مدت کوتاه می دیدم تنهاست، عذاب وجدان می گرفتم که بیچاره با خودش تنهاست! اما چند وقت پیش سعی کردم این حالت و از بین ببرم. به خصوص بعد صحبت با چند نفر از دوستان که به شدت بهم تذکر دادن که اینجوری بعدا برای خودش هم حتی سخت می شه. خلاصه، سعی کردم به خصوص موقع هایی که سرحال تره و به خاطر تنهایی غر نمی زنه، هر چند وقت یک بار به حال خودش بذارمش و به کارهای خودم برسم و فقط از دور مواظبش باشم. دیروز در حین این کار، دیدم دستهاش رو گرفته جلو صورتش رو داره نگاهشون می کنه و باهاشون بازی می کنه! طفلکی تازه وقت پیدا کرده بود واسه این نوع کشف و شهودها! خلاصه که پدران و مادران آینده، بچه ها هم مثل ما وقت لازم دارن برای خودشون و واسه یه سری یادگیری ها، به کمک نیاز ندارن. پس با پر کردن وقتشون ین نوع یادگیری ها رو به تعویق نندازین.

من می تونم: دارم کم کم سعی می کنم بتونم کنار یاسمین کل کارهای خودم رو انجام بدم، بدون نیاز به کمک. چند روز اخیر که هر روز به یه دلیل مامان بزرگش نبوده و این کار رو اجباری انجام دادم، اعتماد به نفسم تو این زمینه بالا رفته! این اجبار باعث شد یاد بگیرم که چه جوری هم به کارهای خودم برسم و هم به یاسمین و این خودش حس خوبیه. وقتی کم کم روال زندگی با وجود این موجود شیرین جدید دستت می آد و می بینی داری از پسش بر می آی.


یک نظر
احساسات · تغییرات · خبر
یاسمین و خواب
۱۰ آبان ۱۳۹۱ @ ۹:۱۷ ب.ظ توسط مامانش

یاسمین سه ماهه شده. دختر خوب و آرومیه. دقیقا بعد از تموم شدن ماه دوم زندگیش، اوضاع معده و روده اش بهتر شده ودیگه خبری از اون دفع های پر زور و فشار نیست و فقط بعضی وقت ها از حالت چهره اش یا صدای خود خروجی، میشه فهمید که کاری کرده :دی

خواب یاسمین و مامان: از دوماهگی خواب شب یاسمین تقریبا به ۴-۵ ساعت رسیده و به مامانش کمک می کنه که خواب نسبتا خوبی داشته باشه. معمولاْ صبح ها تا ساعت ۱۱ می خوابیم و شبها ۱.۵ تا ۲ … اما کم کم داریم سعی می کنیم خواب صبح رو کمتر کنیم و من فعلا خوابم رو به ۹.۵ الی ۱۰ صبح رسوندم و نیم ساعتی زودتر از یاسمین پا می شم. یاسمین هم بعد از اولین بیداری که پوشکش هم عوض می شه معمولاْ نیم ساعتی بیداره و بعد از خوردن شیر بعدیش می خوابه تا ظهر. از ظهر به بعد هم معمولا چرت های کوتاه می زنه. تا سرشب که معمولا یه خواب یکی دو ساعته داره و دیگه باز خوابهاش کوتاه میشه تا آخر شب. حالا امیدوارم با زودتر بیدار شدن صبحمون، ساعت های خوابمون رو کلا دو سه ساعت جلو بکشم.

محل خواب: تا قبل از سرد شدن هوا،توی پشه بند بغل تختمون می خوابید، اما از وقتی سرامیک ها سرد شدن، بین خودمون می خوابوندیمش که طبیعتا شیر دادن بهش برای من هم راحت تر بود و بین شیر خوردنش چرت می زدم و بعدش هم از اونجایی که تجربه کم کم ثابت کرد بعد از شیر خوردن به صورت دراز کشیده، آروغ نمی زنه،‌بلافاصله به ادامه خوابم می رسیدم. خوبیش این بود که همزمان با طولانی شدن خواب شبونه، شبها فقط جیش می کنه و واسه همین می شه با فاصله طولانی تر عوضش کرد و لازم نیست نصف شب واسه تعویض پوشک خوابت رو بپرونی :دی از چند شب پیش که دوباره شوفاژها رو روشن کردیم، دوباره شبها می ذاریمش بغل تخت توی پشه بند. چند شبی که خواب بوده و بردیمش، مشکلی نداشته و یکی دو بار که صبح زودتر از من بیدار شده دیدم آرومه و داره دوروبرش رو نگاه می کنه. اما یکی از این شبها که بیدار بود و گذاشتیمش اون تو، اینقدر غر زد که بیخیال شدم و واسه اینکه حمید هم از سروصداهاش بیدار نشه آوردمش بین خودمون و دیگه ساکت شد. ولی در کل امیدواریم بتونیم به زودی روی تخت خودش بخوابونیمش.

 

 


۲ نظر
تغییرات · خبر
تولد: پنج شنبه ۹۱/۵/۵
۱۸ شهریور ۱۳۹۱ @ ۳:۵۲ ب.ظ توسط مامانش

یاسمین امروز ۴۴ روزه شد … خیلی وقته می خوام بنویسم اما واقعاً فرصت نبوده … سعی می کنم حالا که دیگه اوضاع یاسمین هم بهترشده و زندگی جدید رو غلتک افتاده، بیشتر بنویسم…

و اما چی شد که اینجوری شد:

بعد از مانیتورینگ هفته سی و هفتم، دکترم گفت ۴ روز دیگه(شنبه) بیا که تصمیم نهایی رو با توجه به اوضاع اون موقع و اینکه ازاون روز تا رفتن من ۵ روز باقی مونده بگیریم….

شنبه رفتم بیمارستان، مانیتورینگ وضعیت یاسمین خوب بود، اما فشارم بالا رفته بود و باتوجه به اینکه یک کم ورم پاهام بیشتر شده بود، مشکوک شد دکترم به مسمومیت حاملگی و یه سری آزمایش داد که اگه تایید می کرد مسمومیت دارم، باید ختم حاملگی می کردن …. آزمایش ها هم یه سری آزمایش خون و ادرار عادی بود و یک کشت ادرار ۲۴ ساعته …که پدرم رو در آورد …

وقتی دکتر گفت که احتمال ختم حاملگی هست بدو بدو به فکر افتادیم لباس ها و وسایل یاسمین رو آماده کنیم … خلاصه یکشنبه یه سری وسایلش رو که از همون اول لازم داشت، آوردیم خونه خودمون و لباسهاش رو شستیم و چیدیم و آماده شدیم….

دوشنبه که در واقع هفته ۳۸ام تموم می شد، نتیجه آزمایشم رو گرفتم و خوشبختانه خوب بود … البته عددش مرزی بود اما ماماهای اتاق زایمان گفتن خطری نداره، ولی حالا که اومدی بیا دکتر معاینه ات کنه … خلاصه واسه بار دوم تو اون هفته مانیتورینگ انجام شد …. دکتر بعد از معاینه گفت که بچه همچنان خیلی بالاست… و گفت معمولاً بچه تا هفته سی و هشتم باید سرش توی لگن قرار گرفته باشه و حالا که مال تو هنوز اینقدر بالاست، ممکنه تا آخر هم خیلی پایین نیاد و دلیلش هم می تونه تطابق نداشتن جثه بچه با اندازه لگن باشه …. خلاصه گفت می تونی تصمیم بگیری که آخرهفته سزارین شی یا اینکه صبر کنی تا دردت بگیره و بعد بیای … ولی من حدس می زنم که اون موقع هم آخرش مجبور شی سزارین شی ….

با توجه به نگرانی در مورد رشدبچه، تصمیم سختی بود…. دکترم می گفت الان بچه کامله و ما وقتی هفته سی و هشتم تموم شه می تونیم سزارین کنیم ….ازطرفی دوست نداشتم اگه سزارین قراره بشم، دکتر دیگه ای سزارینم کنه و ازطرفی دیگه این روزای آخر دیگه خیلی انتظار سخت بود و دوست داشتم زودتربیاد … به خصوص از وقتی دکتر گفته بود شاید مجبور شیم زودتر بیاریمش، انگار هیجان اومدنش بیشتر شده بود و آرزو می کردم زودتر بیاد … به خصوص وقتی صبحش توی بیمارستان دیدم دو نفراز خانومایی که مانیتورینگ هامون همزمان بود، بچه هاشون همون موقع ها دنیا اومدن و شادی و هیجان بابای بچه ها رو دیدم، هیجان خودم چند برابر شد …. خلاصه بعد از مشورت با حمید و مامان و باباها تصمیم گرفتیم یاسمینمون رو زودتر از موعد بیاریم … پنج شنبه ۵ مرداد ۹۱!

سه شنبه و چهارشنبه کلی سرمون شلوغ بود و کار کردیم تا آماده کنیم همه چی رو واسه اومدنش … از ثبت نام برای بانک خون رویان تا خرید موادغذایی … مامان هم چهارشنبه اومد… مثل دو شب قبل از عقدمون، استرس نداشتم، اما از هیجان اومدن و تصورش خوابم نمی برد شبها!… صبح ۵شنبه ساعت ۵٫۵ بیدار شدم، دوش گرفتم، حاضر شدیم و رفتیم بیمارستان … به محض رسیدن بردنم برای آماده شدن و حمید رفت تا کارهای پذیرش و هماهنگی برای بانک خون رو انجام بده و مامان هم منتظر موند توی سالن … دوباره یه سری مانیتورینگ انجام شد … سرپرستار اونجا اومد دوباره معاینه ام کرد که ببینه هنوز همونقدر بالاست یا نه و دید که بله، فایده ای نداشته گذشت این سه روز و امیدی به زایمان طبیعی نیست … پس تصمیم قطعی تر شد و مراحل آماده سزی برای سزارین، از تشکیل پرونده تا سرم زدن و خون گرفتن و … شروع شد… حدود ساعت ۹ تقریباً آماده بودم و منتظر دکتر بودیم فقط …

تخت بغلم یکی از فامیلهامون بود که اتفاقی همدیگه رو اونجا دیدیم و اون رو داشتن واسه زایمان طبیعی آماده می کردن … آمپول فشار براش زدن و همه چی آماده بود که دکترش اومد و گفت همه چی عالیه و واسه اینکه زودتر راحت شی می تونیم کیسه آبتو پاره کنیم … اما وقتی پاره کردن، تازه دیدن که بچه مدفوع کرده اون تو و مجبور شدن سریع آماده اش کنن واسه اتاق عمل! در واقع شانس آوردن که دکتر تصمیم گرفت زودتر از موعد کیسه آبش رو پاره کنه! دختره که خیلی هم ترسیده بود زده بود زیر گریه و اوضاعی بود! و من باز از تصمیمم خوشحال تر شدم!

خلاصه ساعت ۱۰ منتقل شدم به تخت انتقال! و به همراه تخت یاسمین، یک عدد ماما، یک عدد مسئول حمل تخت، دو تا مادربزرگ، یک پدربزرگ، یک پدر یاسمین و یک عمه یاسمین از اتاق زایمان رفتیم تا دم اتاق عمل … از اونجا به بعد خونواده دیگه حق همراهی نداشتن و من چند بار از این تخت رفتم روی اون تخت ، تا بالاخره روی تخت عمل درازکشیدم … خیلی تخت باریک و ناراحتی بود … به خصوص قبل از اینکه بالش بذارن زیر سرم … اونجا چند نفر اومدن هی حرف زدن باهام و از اسم بچه پرسیدن و تا می گفتم یاسمین می گفتن ساواششو پیدا کردی؟ خلاصه مسئول بیهوشی اومد و کمکم کردن نشستم و حالا هی می گفت خم شو جلو و سرم و هل می داد و می گفت جلو تر … من دیگه به خاطر شکمم نمی تونستم و می گفتم بابا نمیشه! خلاصه آمپول اسپاینال رو زدن.. خیلی راحت تر از اونی بود که فکر می کردم … به محض اینکه سرم رسید روی بالش حس کردم پای چپم گزگز می کنه و خیلی زود از کمر به پایین هیچ حسی نداشتم!… تا دکترم اومد … با پرسیدن اسم کارشو شروع کرد و گفت خیلی قشنگه، اسم خواهرمه و…. یه پارچه جلوم کشیده بودن .. دکتر شروع کرد حرف زدن با دستیارش و حس کردم حرفهای عادی می زنن … من که فقط یه سری تکون حس می کردم، فکر کردم تازه دارن بتادین می زنن … هنوز چیزی نگذشته بود که دیدم دکتره می گه چقدرم بالاست! از مسئول بیهوشی پرسیدم مگه شروع کردن؟ گفت آره بابا! تا دو دقیقه دیگه دنیا میاد!… دوباره چیزی نگذشته بود که دیدم دکتره می گه چقدرم بزرگه! باز رسیدم مگه اومد؟ مسئول بیهوشی گفت آره! بزرگم هست! گفتم پس چرا گریه نمی کنه؟ که صدای گریه اش اومد!

دیگه نمی تونم چیزی بگم … واقعاً در کلام نمی گنجه! فقط اینکه حس کردم چقدر طولانی گذشت ازلحظه ای که گذاشتنش روی تخش که رو به روی من بود، واسه تمیزکردن و انجام کارهای مراقبتی اولیه، اما صورتش به طرف من نبود، و دیدم که چقققدر مو داره …. تا موقعی که پیچیدنش محکم لای ملافه و آوردن صورتش رو چسبودن به صورتم و صورتش رو دیدم و چققققققدر گرم بوووود …. دلم نمی خواست ببرنش …

مشخصات بدو تولد یاسمین ما:

یاسمین ما در حال خروج از اتاق عمل:

یاسمین ما بعد از ۶ ساعت:


۵ نظر
خبر
هفته سی و هفتم
۲۷ تیر ۱۳۹۱ @ ۲:۰۲ ب.ظ توسط مامانش

هفته سی و هفتم هم امروز تموم شد … الان یاسمین دیگه یه بچه کامل کامل محسوب میشه ولی همچنان مشغول وزن گیریه …

از هفته پیش ویزیت های دکترم هفتگی شده … ویزیت های هفتگی توی بیمارستان انجام میشه به خاطر انجام کاری به اسم مانیتورینگ که یه دستگاه خاص لازم داره که توی بیمارستان دارن… این دستگاهه دو تا دسته گرد خاص داره که به بالا و پایین شکم می بندنش و حدود ۳۰ تا ۴۰ دقیقه همونجا می مونه تا ضربان قلب بچه و انقباضات مادر رو ثبت کنه … خروجی مانیتورینگ یه کاغذه مثل نوار قلب که تو دو تا ردیف ضربان قلب و انقباضات رو توی اون مدت نشون می ده …. بعد از اون دکتر می آد برای معاینه، که ببینه بچه چقدر پایین اومده و اینکه آیا دهانه رحم باز شده یا نه … اندازه گیری فشار خون هم طبق معمول انجام میشه … اما دیگه از سونوگرافی های همیشگی خبری نیست …. ورم پاها و صورت رو هم توی این چند هفته آخر هر دفعه چک می کنن…

مانیتورینگ توی بخش زایمان و کنار اتاق های زایمان انجام میشه … تو این دو هفته ای که رفتیم همیشه اینقدر بخش ساکت بوده که آدم شک می کنه واقعاْ اینجا بخش زایمانه … جالبیش اینه که دفعه پیش که منتظر اومدن دکتر برای معاینه بودیم یهو صدای گریه بچه اومد … باورم نمی شد دنیا اومدن بچه ممکنه اینقدر در سکوت برگزار شه!….

این معاینه های آخر تو بیمارستان خیلی حس خوبی داره …. کسایی رو می بینی که مثل خودت دیگه منتظرن که بچشون دنیا بیاد، در عین حال مثل خودت کلی سوال دارن در مورد این چند وقت باقیمونده و صحبت هایی که میشه و به اشتراک گذاشتن این اطلاعات خیلی می چسبه … از طرفی کسایی رو می بینی که تازه بچشون دنیا اومده و خودتو تصور می کنی تو چند هفته آینده و از اینکه حالشون خوبه حس خوبی پیدا می کنی که تو هم به همین راحتی خواهی بود … خلاصه که یکم نگرانی آدم رو از بیمارستان و فرایند زایمان از بین می بره

توی مانیتورینگ هفته پیش هیچ انقباضی دیده نشد…. دکتر گفت یاسمین چرخیده اما هنوز خیلی بالاست واسه همین هنوز خیلی زوده واسه دنیا اومدن و برو هفته دیگه بیا …

وسط مانیتورینگ این هفته اینقدر خسته بودم که هی چرت می زدم و چشام بسته می شد … اما سعی می کردم بیدار بمونم … یه جا دیگه چشامو بستم و یکم بعد پرستار اومد تو و گفت خوابت برده که :دی با صداش از خواب بیدار شدم … اومد نوار رو چک کرد و گفت تو خوابیدی اونم خوابش برده … خیلی باحال بود …. یکی از اون خطهای خروجی توی اون مدت نزدیک به صاف شده بود:دی …. پرستاره شکمم رو تکون داد و دوباره خطها به حالت عادی برگشت ….

این هفته هم دوباره معاینه نشون داد که همچنان بالاست … دکترم پرسید خودت اصرار داری طبیعی دنیا بیاری؟ گفتم تا جایی که بشه آره … گفت واسه طبیعی اگه همینجوری پیش بره، از اونایی میشه که هفته ۴۰ یا حتی ۴۱ دنیا میاد و چون خیلی بالاست نمی تونیم زودتر با آمپول فشار هم به دنیا بیاریمش… قرار شد شنبه دوباره برای معاینه برم و تا اون موقع پیاده روی کنم شاید کمک کنه یکم بیاد پایین…

دکترم آخر هفته بعد میره فرانسه و تا آخر مرداد نیست … واسه همین وقت شنبه رو داده که ببینه اوضاع چطوره و میشه خودش یاسمین رو زودتر دنیا بیاره یا نه … توی مدتی که نیست دو نفر جایگزینش هستن … یکی روزهای فرد کار می کنه و یکی روزهای زوج .. جالبه که تو اینترنت هر چی در موردشون سرچ کردم چیزی ندیدم 🙁

اون اوائل که داشتم دنبال دکتر می گشتم می دونستم که تو یه بازه های زمانی میره از ایران … اولین بار هم ازش پرسیدم و گفت اواسط مرداد می رم، اما امیدوار بودم یاسمین زود دنیا بیاد و خودش بتونه به دنیا بیاره یاسمین رو … حالا که موقعش شده،  هم سفر دکتره زودتر شده و هم یاسمین مثل اینکه اون تو رو خیلی دوست داره … خیلی ها توصیه می کنن بذارین تا جایی که می تونه همون تو باشه و رشد کنه و خودش بیاد و به زور بیرون نیارینش … از طرفی به خاطر بزرگ شدنش می ترسم سزارینی شه و واسه سزارین ترجیح میدم خود دکتره باشه …. اما حداقل یه هفته زودتر از موعد سزارین عادی، دکتر باید سزارین کنه اگه بخواد باشه …. خلاصه اینکه سر دوراهی موندیم که اگه شد زودتر بیاریمش یا اعتماد کنیم به جایگزین هاش و بذاریم هر موقع خودش راحت بود بیاد … البته که احتمال اینکه دومی رو انتخاب کنیم بیشتره ….

تو این دو هفته اخیر دو تا مهمونی دعوت شدیم و توی هر دوتاش کلی رقصیدیم سه تایی :دی .. ملت اونجا هم کلی تعجب کردن که چه جراتی داری :دی حالا واسه سومین بار این هفته هم قراره تو یه عروسی باهم برقصیم :دی خلاصه که دیگه این آخریا یاسمین هی داره با جو مهمونی و عروسی و آهنگ دامبولی و تکون تکون خوردن و اینا آشنا میشه … دیگه اون شبها برعکس شبهای دیگه تا دیروقت بیداره و وول می خوره :دی

از امروز مرخصی ام شروع شده و دیگه سر کار نمی رم … واسه این اوائل خیلی کار دارم که کم کم باید انجامشون بدم قبل اومدنش … از هفته دیگه هم مامان میاد … امیدوارم خیلی طولانی نشه اومدن یاسمین …. سر موقع بیا دختر :****


۳ نظر
خبر
هفته سی و پنجم
۹ تیر ۱۳۹۱ @ ۲:۱۶ ب.ظ توسط مامانش

هفته سی و پنجم هم در آستانه تموم شدنه و فقط ۳۷ روز مونده تا اومدن یاسمین، اونم اگه زودتر از موعد دنیا نیاد ….

تغییرات خودم: شکمم همچنان داره بزرگ میشه و هر هفته با هفته قبل کاملاً فرق داره! … فعلاً موقع خواب مشکل خاصی ندارم … بین زانوهام بالش می ذارم که به کمرم فشار نیاد …  سعی می کنم پهلو به پهلو شدنم آروم باشه .. چون حس می کنم از این ور می افته اون ور و جمع میشه سمت جایی که خوابیدم …. ولی هنوز این جابجایی، یا پیدا کردن وضعیت راحت برای خواب سخت نیست …. دیگه تقریباً هر شب باید یه بار نصفه شب واسه دسشویی پاشم … ولی بازم نسبت به خیلی ها مثل اینکه اوضاعم بهتره ….

خیلی زود خسته می شم …. اگه کلی خوابیده باشم هم باز زود خوابم می گیره … تحملم در برابر درد کم شده … کم کم بالا و پایین رفتن از پله ها سخت شده و حس می کنم به زانوهام فشار می آره … خیلی وقتا حس می کنم زانوهام دیگه تحمل وزنم رو نداره … تا یه ماه دیگه نمی دونم قراره چه جوری تکون بخورم !….

وزنم ۱۲.۵ کیلو اضافه شده …. حدود ۱۰ روز پیش برای اولین بار، تو همون مسیر پیاده روی همیشگی کم آوردم … طوری که هر ۵ دقیقه باید می نشستم واسه استراحت! …. یه جای ثابت ایستادن هم دیگه زود خسته ام می کنه و کمرم رو تو کوتاه مدت درد می آره ….

دکترم می گفت دیگه از هفته سی و چهارم می تونی مرخصی ات رو شروع کنی اگه می خوای، اما من همچنان مثل سال قبل می رم سر کار …. البته قراره از ۲۶ تیر،که میشه یه چند روزی بعد از هفته ۳۷ ام، دیگه مرخصی ام شروع بشه و بمونم خونه … اگه همون ۱۰ مرداد دنیا بیاد میشه حدود ۲ هفته استراحت قبلش که فرصت خوبی باشه واسه آماده شدن … مرخصی هایی که طلب دارم رو هم جمع کردم و اگه موافقت بشه که همه رو باهم بگیرم، تا آخر بهمن پیش یاسمین می مونم … حس روزهای آخر کار هم عجیب و غریبه … حس اینکه دفعه بعدی که بیام تو همین شرکت و پشت این میزها دیگه یاسمینی بیرون از خودم هست که فکرم پیششه و …

تغییرات یاسمین: تکونهای یاسمین همچنان فقط شکل چرخش داره … یهو یه جا قلمبه و سفت میشه و بعد حس می کنی می چرخه و این قلمبگی می ره سمت دیگه … خیلی لگد و ضربه نمی زنه …. احتمالاً دختر آرومیه :دی بیشتر تکون خوردن هاش هم سر ظهر یا اوائل شبه … از حدود هفته پیش دیگه حتی ریه هاش هم کامل شده… می گن بچه اگه بعد از ۳۵ هفتگی دنیا بیاد احتمالاً بدون نیاز به دستگاه می تونه راحت نفس بکشه و بمونه و دیگه مثل بچه ایه که به موقع دنیا اومده … از این به بعد فقط مشغول وزن گیریه …. کم کم مایع توی کیسه آب هم کم میشه و با بزرگ شدن خودش، جاش توی کیسه آب خیلی تنگ میشه …. الان خیلی وقت ها که حس می کنم یه جا قلمبه شده، می تونم از بزرگی و کوچیکیش تشخیص بدم که احتمالاً سرشه یا دست و پاشه :دی …. خیلی حس خوبیه، حس کردنش زیر دستت … گاهی فکر می کنم چقدر بعد از دنیا اومدنش دلم تنگ میشه واسه این تکون های داخلی …. و اینکه هی به بقیه بگم الان اینجاست و اونا با خوشحالی بیان دست بذارن و حسش کنن …

هفته پیش دکتر بودم … اول که خودم رو وزن کرد گفت چرا چاق شدی اینقدر؟ گویا باید در عرض یک ماه سه کیلو اضافه می شدم ولی اضافه وزن من نسبت به ماه قبل ۵ کیلو بود …. بعد سونوگرافی نشون داد که یاسمین هم کلی بزرگ شده توی این یه ماه اخیر و دکتر گفت با این اوصاف به ۴ کیلو میرسه و اگه اینجوری بشه باید سزارین کنی … وقت ویزیت بعدی رو هم دیگه توی خود بیمارستان داد، برای سه هفته بعد …. کلی هم توصیه کرد که اگه اتفاق خاصی افتاد، مثل پارگی کیسه آب یا ورم زیاد پاها یا درد و اینها سریع به اتاق زایمان بیمارستان خبر بده و بیا … اینا رو که گفت، قشنگ قلبم شروع کرد تند تند زدن …. واقعاً داره دیگه خیلی خیلی نزدیک میشه ….

حمید: حمید داره به شدت روزشماری می کنه … خیلی بیشتر از من …. همش تو فکر اینه که وقتی دنیا بیاد چیکار می کنیم و اینها … و اینکه چقدر با وجود خستگی، کنارش بودن و مواظبت ازش می تونه خوب باشه …. تو خیابون بچه و به خصوص دختربچه که می بینه ضعف می کنه و می گه فکر کن… چند وقت دیگه خودمون اینجوری ایم :دی خیلی وقتا با یاسمین حرف میزنه یا سرش رو می چسبونه به شکمم که تکون هاش رو روی صورتش حس کنه ….

آمادگی: اون حس عدم آمادگی و اینها هم خوشبختانه یک هفته بیشتر طول نکشید … مرسی از همه کسایی که کمک کردن …..

سعی کردم استراحت هام رو بیشتر کنم … تو مدت استراحت هم یه سری مطالب در مورد رشد کودک بخونم یا گوش بدم …. یه سری لیست کارهایی هم که فکر می کردم تا قبلش باید انجام بدم رو نوشتم و تو این مدت یکی یکی انجامش دادیم … حمید هم یک کم کارهای توی خونه اش کم شد و هم بیشتر پیش هم بودیم  و هم به کارهامون رسیدیم تو این مدت … فکر کنم این خودش بزرگ ترین دلیل از بین رفتن این حس بود …

هفته پیش یه سر زدیم به شهر کتاب و کلی کتاب داستان و لالایی گرفتیم واسه یاسمین … بعد هی توهم زدیم که دنیا اومده و ما داریم این لالایی ها رو می خونیم … یا کتاب داستان ها رو گذاشتیم جلوش و براش شعرهاش رو می خونیم و اونم زل زده به عکسهای رنگی رنگی کتاب ….

کم کم تو فکر آماده کردن کیفش هستیم واسه روز زایمان …. تو فکر شستن لباس هاش و آماده کردن وسایل اولیه اش … باید یه لیستی آماده کنیم از وسایلی که توی بیمارستان ممکنه لازم بشه ….

دیروز از جلوی بیمارستانش هم رد شدیم ….. حس اینکه چند وقت دیگه اینجا به دنیا بیاد و اولین جایی که می بینه از این شهر این بیمارستان و خیابونهای اطرافشه، عجیب بود ….


۵ نظر
احساسات · تغییرات · خبر · رشد
شمارش معکوس هفته ها – حداکثر ۸ هفته
۲۵ خرداد ۱۳۹۱ @ ۷:۳۳ ب.ظ توسط مامانش

هفته ۳۲ ام تموم شده و یاسمین ۷ ماه و ۱۰ روزشه … حدود ۵۰ روز مونده به اومدنش …. باورم نمیشه که همه این مدت اینقدر زود گذشته …. دیگه چیزی نمونده … حس می کنم خیلی آماده نیستم هنوز :دی

دیگه تقریبا اندامهای بدنش کامل شدن و تو این مدت باقیمونده کم کم وزن اضافه می کنه ….

حدود ۱۱ کیلو تا الان وزن اضافه کردم …. صورتم خیلی تغییر نکرده، اما دست و پاهام کمی چاق شدن …. ورم پاهام کم کم داره شروع می شه .. اما هنوز خیلی نیست … شکمم خییییلی بزرگ شده …. دیگه خودم کاملآْ حس می کنم تغییر شکل ستون فقرات و مدل راه رفتنم رو … حس می کنم شونه هام عقبن و شکمم جلو …. موقع خوابیدن از این پهلو به اون پهلو شدن واسم سخت شده و هر بار می خوام جام رو تغییر بدم بیدار می شم …. نصفه شبها یا دم صبح مجبورم واسه دستشویی رفتن بیدار شم …. استفاده از دسشویی ایرانی برام سخت شده ….  دیگه واقعاْ نمی دونم توی این ۵۰ روز مونده شکمم قراره چقدر بزرگتر شه! به نظرم دیگه بزرگتر این ممکن نیست! تازه از همین روزها وزنگیری یاسمین شروع شده و بزرگترم میشه!

مدل تکون خوردناش تو این مدتی که گذشت دائماْ تغییر کرده.. اوائل بیشتر ضربه ای بود تکون هاش … بعد ضربه ها کم شد و بیشتر می چرخید تو یه جا … طوری که کاملاْ اندامش رو زیر دستت حس می کردی که داره کشیده میشه و میره یه طرف دیگه … الان به خصوص موقعی که دراز کشیدم حس می کنم بیشترین حجمش میاد سمتی که روش دراز کشیدم … بعد اونجا هی خودشو تکون میده … دیگه اونقدر بزرگ شده که تکون هاش از هر دو سمت شکم حس میشه … انگار که داره یه طرف دست هاشو تکون میده و یه طرف پاهاش رو …. بعضی وقتها هم اینقدرتند تند تکون میخوره انگار قاطی کرده و داره می دوه :دی  رحمم اینقدر بزرگ شده که اومده بالا تا زیر دیافراگمم و بهش فشار میاره… هفته پیش دیگه حس می کردم الان یاسمین از دهنم میزنه بیرون :دی

هوا همینطور داره گرم و گرمتر میشه و من به گرما حساس تر از قبل شدم .. خوشبختانه جام تو شرکت خیلی خوبه و کاملاْ خنکه …. سعی می کنم خیلی بیرون نرم تو ساعت گرما که اذیت نشم…..

هنوز مثل قبل کار می کنم … این ماه حتی ساعتهای بیشتری هر روز تو شرکت بودم … البته بین کار سعی می کنم یکم راه برم یا دراز بکشم … اما وقتی دو روز پشت سرهم زیاد می مونم دیگه فرداش جونم بالا میاد … می خوام تا جایی که می تونم برم سر کار … حداقل تا اول ماه رمضون رو قصد دارم برم، اگه یاسمین هوس نکنه زودتر از موعد بیاد …. ولی خوب تصمیم گرفتم بیشتر از ۸.۵ ساعتی که باید، پشت کامپیوتر نشینم .. یااگه مجبور شدم بمونم، توی شرکت استراحت کنم …

هفته پیش آخرین سری وسایل یاسمین رو هم خریدیم … همه تجهیزات آماده است اما خودم انگار اماده نیستم …. هر چی به تاریخ اومدنش نزدیکتر می شیم حس می کنم کمتر از اتفاقاتی که قراره بعدش بیفته و دنیای بعدش خبر دارم … دوست داشتم کلی وقت داشتم و می تونستم مطالب مختلف بخونم و دیتا بگیرم …. اما با این اوضاع خیلی فرصت نمیشه و یکم از این وضع نگران و ناراحتم ….


۵ نظر
خبر
شروع سه ماهه سوم – شروع سختی ها
۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۱ @ ۱۰:۴۵ ق.ظ توسط مامانش

شش ماه تموم شده و الان توی ماه هفتمم…. یاسمین بزرگ شده … بیبی سنتر میگه حدود ۹۰۰ گرمه و قدشم به ۳۶-۳۷ سانت میرسه …. شکمم از دو سه هفته پیش هم بزرگ تر شده … سه چهار روز اخیر ضربه هاش رو کمتر حس می کردم …. نمی دونم .. شاید جاش بزرگ شده دیگه کمتر حس میشه …. مدل تکون خوردناش فرق کرده اصلاْ… قبلاً ضربه می زد .. الان یه چرخش های عجیب غریب هم اضافه شده …. حس می کنم اون تو داره قلقلکم میده …

همه میگن سه ماه اول از جهت اینکه خیلی ها حالت تهوع و ویار دارن سخته (که من نداشتم)…. سه ماهه دوم که این حالت ها از بین میره و هنوز خیلی وزن اضافه نکردی، سه ماهه خوب ماجراست … سه ماهه سوم اما با توجه به سنگینی سه ماهه آخر سخته و تازه باید منتظر علائم هم باشی …. الان سه ماهه سخت ماجرا پیش رومه … تا اینجا حدود ۷ کیلو وزن اضافه کردم … فعلاً از ورم دست و پا و صورت خبری نیست … امیدوارم همینجوری ادامه پیدا کنه … دو هفته ای هست که وقتی زیاد می شینم عضله های کمرم درد می گیره …. باید تو فاصله های کوتاه پاشم و یه کم راه برم … من که عادت نداشتم پشت میز کامپیوتر تکیه بدم زیاد به پشتی صندلی، حالا دارم خودمو عادت می دم بلکه دیرتر خسته شه پشتم …. یه وقتا که طبق عادت قبلی همونطور نشسته میزو می گیرم و خودمو میکشم جلو که به میز نزدیک شم، از اینکه هنوز با این همه فاصله دیگه جایی نمونده و شکمم میخوره به میز خنده ام می گیره … هنوز به اندازه قبل می تونم کار کنم و ساعت کاریمو کم نکردم فعلاً….

بعد از ظهرهایی که بابا سروان به موقع بیاد خونه باهم میریم پیاده روی…. یه پارک پیدا کردیم نزدیک خونه که راهش هم سربالایی و سرپایینی نداره و راحت میشه رفت و اومد …. حدود ۴۰ دقیقه پیاده روی می کنیم …. میوه می بریم و وسط پیاده روی، ۱۰ دقیقه ای می شینیم به میوه خوردن … هم پیاده روی کردیم… هم میوه مونو خوردیم … هم حالِ هوای خوب و بهاری رو بردیم … هم گپی زدیم در مورد اتفاقات دوروبر… واقعاً تو روحیه تاثیر داره .. بیخود نیست ملت اینقدر می رن پارک … ما تفریحمون فقط فیلم دیدن بود بعد از رسیدن به خونه :دی شما هم امتحان کنین …

با بزرگ شدن شکمم و مشخص شدن قضیه در نگاه اول، نگاه آدمای دوروبر هم تغییر کرده…. تو پارک و خیابون و همه جا معمولاً خانومایی که خودشون تو سنی هستن که احتمالاً بچه ای دارن با یه لبخند خوب و مهربون نگاه می کنن…. آدمای دوروبر اگه خوردنی ای دم دستشون باشه میان تعارف می کنن و امکان نداره بذارن رد کنی … حتی همسایه بغلی که اون اوائلی که اومدیم خونمون، یه کم کانتکت داشتیم باهم و تقریباً سرسنگین بودیم، دیشب ساعت ۱ که رسیدیم دم خونه و داشتیم می رفتیم تو، با یه ظرف قورمه سبزی و یه دیس برنج اومد دم در…. گفت امروز درست کردم گفتم بوش میاد شاید دلت بخواد … تو شرکت هم که همه منتظرن من یه چیزی هوس کنم …. اما دریغ از یک ذره هوس! اونجام بچه ها هوامو در مورد خوردنیها دارن و کلاً خوش می گذره :دی همیشه فک می کردم حس این دوران به خصوص جلوی غریبه ها باید سخت باشه … ولی الان دوسش دارم …

کمتر از سه ماه دیگه مونده (احتمالاً) تا اومدنش… خیلی کارها باید بکنیم …. تو این مدت از این و اون شنیدیم که به خصوص یکی دو ماه اولش خیلی سخته …. تقریباً هنوز هیچی در مورد نگهداریش نمی دونیم … این مدت هم وقت خوندن و دنبال کردن این موضوع ها رو نداشتیم …. به امید کمک مامان و باباهاییم واسه اون اوایل …. بعدشم هر چه پیش آید خوش آید …. سعی می کنم خیلی فکر نکنم …. ولی خوب بعضی موقع ها نمی شه واقعاً…..

تازه هفته پیش وقت کردیم یکم فکر کنیم در مورد اتاقش و وسایل خوابش و …. اینکه چطوری اتاق دوم کوچیکی رو که داریم که اونم با تنها کمد خونه و کامپیوتر و کتابخونه بزرگمون پر شده، براش آماده کنیم، خیلی سخته …. حالا که به نظر میاد موندگاریم، شاید رفتیم دنبال یه خونه یه ذره بزرگ تر …. که حداقل دوروبرش خیلی هم شلوغ نباشه …..


۸ نظر
تغییرات · خبر · رشد
حس زندگی
۲۶ فروردین ۱۳۹۱ @ ۷:۴۶ ب.ظ توسط مامانش

خط – نقاشی: هفته دوم عید رفته بودیم بازدید برج میلاد … توی نمایشگاهی که توی بخش سکوی بازش گذاشته بودن، یه سری کارهای هنری رو گذاشته بودن و نمایش می دادن و می فروختن …. توی هر بخشش یه نفر نشسته بود همون موقع کارهای نمونه انجام می داد…. توی یه بخش یه آقایی کار خط- نقاشی می کرد… در واقع با خطاطی و استفاده از رنگ ها و طرح های مختلف شکل های خوشگل درست می کرد… ما هم گفتیم اسم یاسمین رو بنویسه به همین روش …. اونم در کمتر از ۳-۴ دقیقه خط-نقاشی سمت راست صفحه رو کشید….

سونوگرافی ماه پنجم: هفته پیش نوبت معاینه و سونوگرافی ماه پنجم بود. سونوگرافی این ماه رو دکتر قرار بود خودش انجام بده. می گفت معمولاْ یکی از سونوگرافی های ماه ۳ یا ۵ رو خودم انجام می دم و یکی رو می فرستم بیرون که نظر یکی دیگه رو هم بدونم …. ما چون قبل از تعویض دکتر یه سونوگرافی بیرون انجام داده بودیم، این بار قرار شد خود دکتر انجام بده …. کلی با ذوق و شوق رفتیم که مثل دفعه پیش ببینیمش و حرکاتش رو که حس نمی کنیمش، حداقل اون تو ببینیم …. حمید هم بالاخره هر جور بود مرخصی ساعتی گرفت و نگهبانی اش (ماهی یه بار بعد از آموزشی بازم باید واسته واسه نگهبانی توی پادگان) رو جابجا کرد و رفتیم … اما این بار نمی دونم به خاطر مدل خود سونوگرافی بود یا تفاوت دستگاه، که هیچی تشخیص ندادیم …. توی سونوگرافی ماه پنجم دکتر می خواست اندام های بدن رو ببینه که همه شکل گرفتن یا نه …. از کلیه چپ و راست تا دست های باز (برای تشخیص انگشت ها) و صورت و همه چی … اما توی سونوگرافی ماه سوم که در  واقع یه مرحله از تشخیص مشکلات کروموزومی بود و به سونوی NT معروفه، غیر از وجود اندام ها، اندازه اونا و شکل عادیشون مهمه …. خلاصه اینکه کلی ضدحال خوردیم …. و بابای یاسمین توی اولین ملاقات فقط دلش رو با شنیدن ضربان قلب یاسمین خوش کرد …. بعد از اینکه اومدیم بیرون تازه فهمیدم چقدر دوست دارم ببینمش …. چقدر منتظر چهار ماه دیگه ام

یاسمین تنبل: این یکی دو هفته اخیر چند باری یه سری ضربه حس می کردم، اما خیلی کم بود و خیلی شبیه به حرکات روده … اونم وقتی دراز کشیده بودم حس می کردم  و چون اصولاْ‌ موقعی دراز می کشم که خیلی خسته ام و سریع خوابم می بره، تعداد دفعات حس کردن این ضربه ها خیلی کم بود … خلاصه اینکه کم کم داشتم نگران می شدم که این دختر چرا تکون نمی خوره؟…. موقع سونوگرافی هم که دکتر می خواست صورتشو ببینه، یاسمین روش اون ور بود و هر چی دکتر به شکمم فشار می آورد که صورتشو برگردونه و باهاش صحبت که می کرد که «دختر صورتتو بهم نشون بده»، یاسمین گوش نمی داد …. بالاخره با زحمت دکتر یه چیزایی دید و بعد از سونوگرافی گفت رشدش نرماله …. وقتی گفتم هنوز نمی تونم حرکاتش رو حس کنم، گفت اشکال نداره و هنوز اونقدر قوی نشده عضله هاش که بتونه ضربه هایی بزنه که حسش کنی…

حس زندگی: پنج شنبه ظهر به پهلوی چپ دراز کشیده بودم که دو تا ضربه کوچیک طبق یکی دو هفته اخیر حس کردم، اما بعدش حس کردم یه چیزی قل خورد و چسبید به همون گوشه چپ… به حمید گفتم فک کنم این دیگه خودشه و دستش رو گذاشتم رو شکمم و حتی حمید هم سه تا ضربه پشت سر هم بعدی رو حس کرد…  دیروز حتی موقع نشستن و وسط حرفهای جدی خونوادگی، هم یکی دو تا ضربه پشت سر هم حس کردم و یکیش اینقدر محکم بود که خنده ام گرفته بود …. یاسمین بالاخره داره زورشو نشون می ده .. گویا حرفهای خانوم دکتر که گفته بود ضعیفه عصبانیش کرده و می خواد ابراز وجود کنه….

امید:هوای خنک و تمیز بهاری این روزا، درخت های سبز و گل های رنگاوارنگ و صدای پرنده ها به خصوص صبح ها که کم کم از خواب پامیشیم، کلی اول هر صبح انرژی مضاعف و روحیه شروع یه روز جدید رو می ده … اما حس این تکون ها، حس وجود یه زندگی جدید، حس نزدیک شدن اومدنش، صد برابر همه اینا انرژی و امید می ده … و از طرفی روحیه می ده که همه فشارها، خستگی ها و خبرهای بد روزانه رو تحمل کنیم و  یادمون بره  ….

خوشحالم


۷ نظر
تغییرات · خبر · رشد