Lilypie Kids Birthday tickers
تجربه های مهدکودک
۲۹ فروردین ۱۳۹۴ @ ۱۲:۲۱ ب.ظ توسط مامانش

مهدکودک برای یاسمین تجربه خوبی بود. الان واقعا ار فرستادن یاسمین به مهدکودک راضی ایم، خوشحالی خودش، پیشرفتش تو ارتباط برقرار کردن با بچه ها، تجربه های جدیدی که اونجا کسب می کنه و منظم شدن برنامه زندگی یاسمین باعث میشه علیرغم مشکلاتی مثل مریض شدن پشت سر هم، گهگاهی زخمی شدنش و حس عذاب وجدان از اینکه تو این سن کم تحت آموزش افرادی غیر از خونواده نزدیک هست، باز هم در مجموع راضی باشیم.

خیلی جزئیات نمی خوام دیگه بنویسم. فقط کلیت تجربه ای که از این ۷ ماه به دست آوردیم اینه:

شش ماه اول مهدکودک شش ماه سختی بود. یاسمین تو مهدکودک در معرض ویروس های مختلف قرار گرفت، همزمان آلودگی هوا حساسیت تنفسیش رو تشدید کرد و این قضیه زمینه سرماخوردگیش رو بالا برد. شش ماه دوم سال ۹۳، ما ماهی دو بار دکتر می رفتیم. با وجودیکه دکتر میرعرب خیلی به آنتی بیوتیک اعتقاد نداره، چندین بار آنتی بیوتیک های قوی خورد. حساسیتش بیشتر و بیشتر شد. چند تا دکتر عوض کردیم. تجربه های بدی از روبرو شدن با دکترهایی داشتیم که حاضر نبودن به حرفهات در مورد سابقه بیماری گوش بدن و با توجه به اونا نظر بدن. هر بار با کلی حس بد از پیش این دکترها بزگشتن، با ناراحتی داروها رو دادن، دیدن اینکه تاثیر چندانی رو بهبود وضعیتش نداره، شنیدن حرف های اطرافیان که هر کدوم نظری داشتن در مورد وضعیت مریضی و دکترهای مختلف، سرفه های سخت پشت سرهم، خس خس های شبونه، سرفه هایی که تهش بعضی وقتها باعث می شد هر چی می خوره بالا بیاره، آب ریزش مدام بینی، گرفتن عکس از ریه، … واقعا شش ماه سختی بود! الان که برمی گردم به اون روزها می بینم دو عامل خیلی اذیتمون کرد: آلودگی هوا که با از بین رفتنش کل مشکلات یاسمین حل شد! و تجریه دکترهایی که حاضر نیستن با معاینه های بالینی مشکل بچه رو تشخیص بدن و بچه رو به راحتی در معرض سخت ترین داروها یا آزمایش ها قرار میدن! یکی از دکترها خیلی سریع گفت آسم داره! یکی می خواست تو پروسه درمان عفونت شدید ادراری (که این وسط قوز بالا قوز شد و آنتی بیوتیک های خیلی قوی ای که خورد کلی ضعیفش کرد و باز باعث شد که بیشتر سرما بخوره و نشونه ای حساسیت توش بیشتر شه)، به جای صبر برای رفع مشکل اولیه با دارو، تو همون مرحله اول پزشکی هسته ای تجویز کرد! جالب بود که خودمون تو حرفهامون تاکید کردیم که مشکل عمده اش اینه که خیلی جیشش رو نگه می داره، حتی چندین روز در حد ۱۷-۱۸ ساعت ولی حاضر نبود صبر کنه که ببینه با رفع این مشکل، باز عفونت بر می گرده و اگه برگشت این آزمایش پرعارضه رو تجویز کنه و اصرار داشت بعد از دو هفته از مصرف داروها حتما انجام بدین! خلاصه تو این مدت حسابی زجر کشیدیم!

تجربه دومی که تو این مدت به دست آوردیم این بود که بچه هایی که تازه به مهدکودک می رن، به خصوص بچه هایی که تنهان و بازی با بقیه رو بلد نیستن، اوایل ورود به مهد هم خودشون اذیت میشن و هم بقیه بچه ها رو اذیت می کنن. معمولا تا یکی دو ماه دعوا و کتک کاری می کنن تا یاد بگیرن که چجوری بدون دعوا میشه تعامل کرد با دیگران. حالا فرض کنین مهر ماه پنج شش تا بچه ای که همه تو این شرایط هستن کنار هم قرار می گیرن. یاسمین هل می داد، ترمه چنگ می زد، آرتین می زد تو سر بچه ها، پرنیا گاز می گرفت! یاسمین هر چند روز یه بار با یه جای زخم روی صورت یا بدنش می اومد خونه. یه بار که از مهدکودک زنگ زدن و اینقدر یهویی بود که من ترسیدم که اتفاق بدی براش افتاده باشه. معاون مهد خبر داد که یکی از بچه ها یاسمین رو گاز گرفته و مربیها پیشش بودن ولی یه لحظه بوده و … خلاصه جای گاز بدجوری رو صورتش مونده بود. جالب بود که روز اول چون وقتی من رسیدم و مامان نیر برام تعریف کرد خودش خواب بود و وقتی من بیدار شدم و تعریف کرد برام، عکس العمل شدید نشون ندادن و فقط گفتم پرنیا حواسش نبوده و فهمیده دیگه کارش اشتباهه و دیگه این کار رو نمی کنه، یاسمین هم هیچ عکس العملی نشون نداد. حتی فرداش که رفتیم دنبالش، داشت همینجوری که می اومد در مورد پرنیا صحبت می کرد! ما هم خیالمون راحت شد که تاثیر بدی روی خودش نداشته، با معاون مهدکودک هم جدا صحبت کردیم و محترمانه بهش گفتیم می دونیم که مسئولیت سختیه ولی حواسشون باید جمع باشه و ازشون خواستیم که راه حل داشته باشن اگه این قضیه ادامه پیدا کرد. ولی امان از آخر هفته که هر کسی تو فامیل دید عکس العمل نشون داد و همه گفتن واااای چی شده! چرا اینجوری کرده؟ این پرنیا کیه؟ چرا مربیها مواظب نبودن! و همه در موردش حرف زدن جلوی خود یاسمین. این شروع مصیبت بود، تا دو سه روز حاضر نبود بره مهدکودک. از ماجرا ترسیده بود و احساس عدم امنیت می کرد. روز اول فکر کردیم به خاطر خواب آلودگیه ولی وقتی ادامه پیدا کرد شک کردیم. براش کتاب گرفتیم در مورد مهدکودک و اینکه تو مهدکودک مربیها مواظب بچه ها هستن. با معاون مهدکودک صحبت کردم که احتمالا دلیلش این دعواست و شما یه جوری میونه اینها رو خوب کنین. اونام شیرینی گرفتن و دادن پرنیا به بچه ها و یاسمین داد. یاسمین عصرش خوشحال تعریف می کرد که پرنیا به من جایزه داده. روز بعد که بعد از صبحونه شروع کرد به گریه کردن و گفت مهدکودک نمی رم، ازش پرسیدیم چرا نمی ری؟ از چیزی ناراحتی؟ گفت: آره پرنیا منو اذیت می کنه! خلاصه باهاش کلی صحبت کردیم و گفتیم پرنیا فهمیده و دیگه باهات دوست شده و دیروز بهت شیرینی داده و … همین باعث شد که بعد از کمی فکر کردن آروم بشه و راحت بره مهدکودک و ماجرا ختم به خیر بشه! جالب بود که بعدا که فیلمی که دوربینهای مداربسته گرفته بود از اون صحنه رو دیدیم. و واقعا دیدیم که مربی پیشش بود و یک لحظه که روش رو برگردوند این اتفاق افتاد و هز کس جای اون بود هم نمی تونست جلوی این اتفاق رو بگیره.

تجربه سومی ما هم این بود که همین برخورد و مواجهه با بچه های مختلف، به خصوص اول کار، باعث میشه چیزهای مختلف بدی از هم یاد بگیرن. یاسمین همون دو سه ماه اول یاد گرفت بزنه، گاز بگیره و جیغ بزنه. اینقدر شدید بود که واقعا درمونده شده بودیم. هر روز بیبی سنتر می خوندم ببینم چه کار میشه کرد. همزمان مریضیهای شدیدی که گرفت و داروهای مختلفی که می خورد باعث شده بود که از دارو خوردن بدش بیاد و ما مجبور بشیم برای دارو خوردن باج بدیم بهش. همه اینا ملغمه ای شد که از لحاظ رفتاری به شدت رو اعصاب بره. بچه ای که مدام جیغ می زد، کتک می زد، گاز می گرفت، واسه هر چیزی گریه کرد. بیبی سنتر می گفت صبر کنین، آروم باشین. بهش تذکر بدین ولی با تندی برخورد نکنین. ولی واسه پدر و مادر خسته ای که استرس دارو خوردن به موقع بچه رو دارن و کنارش از سر کار که میرسن واسه کوچکترین کاری باید صدای جیغ بشنون یا کتک بخورن کار سختی بود. واقعا یه مدت اینقدر فشار اومده بود بهم که دیگه حال بیبی سنتر خوندن هم نداشتم. واقعا دلم نمی خواست به راه حل فکر کنم! دلم نمی خواست دیگه دنبال کارهای جدیدی که میشه در برابرش انجام داد باشم. فقط دلم می خواست خونه نباشم. سر کار دوست داشتم اصلا به این قضیه فکر نکنم و یکم فکرم آزاد باشه. خونه که می رفتم با غصه فکر می کردم امروز باهاش چیکار کنم. ولی خوشبختانه همونطور که بیبی سنتر می گفت با گذشت زمان و ادامه همون زوند، مشکل کمرنگ شد. کم کم بهش یاد دادی که عصبانیتش رو با زدن بالش، مبل و چیزهای نرم خالی کنه. اونا رو گاز بگیره و به جای جیغ زدن بگه که عصبانیم. بعد از دو سه ماه آرامش برگشت. هنوزم که هنوزه هی چیزهای مختلف یاد می گیره. یاد گرفته بگه بی تربیت، باهات دوست نمیشم، یا اینکه لوس حرف بزنه. ولی این باز تجربه داریم. خسته نمیشیم و با همون تکاکتیک پیش می ریم.

خلاصه مطالب:

  • قبل از فرستادن بچه ها به مهدکودک، به خصوص تو فصل پاییز واکسن آنفولانزا بزنین. احتمال سرماخوردگی هر چقدر پایین بیاد بهتره.
  • هر چقدر هم که سرچ کنین برای پیدا کردن دکتر خوب، موقع مراجعه ممکنه بخوره تو حالتون. هر چی گفتن انجام ندین! به خصوص اگه حس کردین به حرفتون درست گوش نداده. سعی کنین دکتری پیدا کنین که حس کنین با شنیدن همه جزئیات در مورد مشکل تصمیم می گیره نه فقط با توجه به آزمایشهایی که معلومه که هر دکتری نتیجه اش رو ببینه می تونه داروی درست تجویز کنه!
  • پیش بچه ها در مورد روابطشون با هم نظر ندین. از دوستاش پیشش بد نگین! از معلم/مربی هم همینطور. سعی کنین بهش بفهمونین که ممکنه اتفاقات بد بیفته و باید مواظب خودش باشه. ولی در مورد اتفاقات افتاده نظر بد ندین. خود بچه ها یاد می گیرن چه جوری باهم ارتباط برقرار کنن و دوست باشن. ممکن نظرات منفی ما قضیه رو بدتر کنه فقط.
  • همیشه مربیها رو مقصر ندونین و زود قضاوت نکنین. فکر نکنین چون دارین پول می دین هر مشکلی پیش بیاد اونا مقصرن. درسته بچه هامون دست اونا امانتن و باید همه جوره مواظب باشن، ولی منصف باشین. بچه ها پیش پدر و مادر هم اتفاقات بدی ممکنه براشون بیفته. خلاصه همیشه نباید طلبکار بود. تو این اتفاقات باید منطقی رفتار کرد. اینجاست که دوربینهای مهدکودک به درد دفاع از مربیها هم میخوره.
  • در مورد رفتارهای بدی که تو دوسالگی اوج می گیره فقط صبر پیشه کنین و سعی کنین رفتارهای منطقی ای که باید مقابلش انجام بدین رو تکرار کنین. صبر و تکرار اکثرا جواب میده.

این مطالب فقط در مورد بدی ها بود. در مورد سختی ها بود. ولی باز هم می گم که راضی ایم از مهدکودک رفتن یاسمین. برنامه زندگیمون منظم شده. صبح ها زود بیدار میشه. خواب ظهرش رو هر روز داره. وعده های غذاییش مرتب شده. یاد گرفته با بچه هایی که تازه میان مهد و شروع می کنن به زدن بچه ها، چجوری رفتار کنه. معمولا عکس العمل شدیدی نشون نمیده. اکثرا می گه کاری نمی کنم فقط ناراحت میشم. اگه خیلی ناراحت بشه به خاله های مهد می گه. دیگه متقابلا دعوا نمی کنه. کلی شعر یاد گرفته، آبرنگ، سفال، نقاشی و رنگ انگشتی. بخش زیادی از انرژیش همونجا تخلیه میشه. و مهمتر از همه اینکه خودش خوشحال می ره مهدکودک.

واقعا همت داشتین اگه تا آخر این مطلب رو خوندین.


۳ نظر
تجربیات
مهدکودک
۲۵ فروردین ۱۳۹۴ @ ۱۲:۱۱ ب.ظ توسط مامانش

از بهار سال ۹۳، تو فکر مهدکودک بودم برای یاسمین. وقتی می دیدم چقدر توی پارک به بازی با بچه ها علاقه نشون می ده، ولی عملا نمی تونه درست باهاشون ارتباط برقرار کنه. خیلی وقتا زود با بچه ها دعواش می شه. با خودم فکر می کردم خوب سنش هم ایجاب می کنه، و باید تو همین سن تو ارتباط با بچه ها یاد بگیره این موضوع رو. با خودم فکر می کردم که شاید همین بازی تو پارک بهش کمک کنه. اما عملا زمانی که تو پارک بود کافی نبود. خیلی دوست داشتم وقت بیشتری با بچه ها بگذرونه.

یه مدت تو فکر این بودم که دو روز در هفته چند ساعت بره خانه های بازی. ولی اونم خیلی خوب نبود، چون باید یکی هر روز، اون چند ساعت رو پیشش می موند، و از طرفی، تو خونه های بازی اونقدر تعامل برقرار نمی شد با بقیه و هر کی دنبال بازی خودش بود و نکته دیگه اینکه بچه ها متفاوت بودن. گزینه دیگه این بود که روزی دو سه ساعت بره مهدکودک.

اوائل تابستون یه مهدکودک به اسم اسباب بازی خیلی نزدیک به خونه افتتاح شد. من همیشه تو ذهنم بود که یاسمین رو می فرستم یکی از مهدکودک های مشهور که کلی سابقه دارن و دیدم که بقیه هم ازش راضی هستن. واسه همین با اینکه دو ماهی بود که مهدکودک اسباب بازی افتتاح شده بود هیچ وقت جدی به این قضیه فکر نکردم که یاسمین بره اونجا. تا اینکه یه روز یه اطلاعیه دیدم که نوشته بود جشنواره اسباب بازی تو مهدکودک و همه می تونن بیان. یه سیستم تبلیغاتی بود عملا. دم در هم یک عروسک مینیون بزرگ واستاده بود. خونه که به یاسمین گفتم یه عروسک مینیون بزرگ دیدم بریم ببینیمش؟ به شدت استقبال کرد و همون موقع راه افتاد. دم در که رسیدیم و یکم با عروسکه ارتباط برقرار کرد، صدای آهنگ رو از تو مهدکودک شنید، گفتم می خوای بریم تو؟ گفت آره. از پله ها رفتیم بالا. دم در چند تا مربی واستاده بودن و دستش رو گرفتن، گفتن میای خمیر بازی؟ یاسمین هم رفت. انگار نه انگار که من هم اونجا بودم. فضای مهدکودک و آهنگ و رنگها و اسباب بازی ها قشنگ گرفتش! مادرها رو می فرستادن بالا تو جلسات مشاوره و بچه ها پایین بازی می کردن. بعد ما هم رفتیم پایین و عمو موسیقی اومد و خوند و آهنگ زد و بچه ها رقصیدن. خلاصه دو ساعتی اونجا بودیم! یاسمین که فقط حاال کرده بود تو اون دو ساعت و از من خبری نگرفته بود (جز یک بار که اومد سراغم که برام تعریف کنه تزیینای اتاق مثل تزیینای تولدشه!)، رسید خونه و واسه همه تعریف کرد که مهدکودک خیلی خوش گذشته و هی می گفت فردا هم بریم مهدکودک!

خلاصه اولین مواجهه یاسمین با مهدکودک اتفاق شاد و مثبتی بود و تو ذهنش موند. ۱۵ روز تا اول مهر مونده بود. با حمید فکر کردیم که حالا که از اینجا خوشش اومده بد نیست بریم صحبتی با مدیرش کنیم و شرایط رو بپرسیم و اگه دیدیم مطابق میلمونه از فرصت استفاده کنیم و یاسمین رو بفرستیم مهد. اتفاقا صحبت با مدیرش خوب بود و خیلی حرف هایی که می زد مطابق نظرمون بود و یه ویژگی دیگه هم اینکه خیلی رک بود خیلی چیزهایی رو هم که نداشتن صریح می گفت(البته که می دونستیم حرف با عمل خیلی فرق داره)، ولی در کل خوشمون اومد و گفتیم امتحان می کنیم.

اینجوری بود که یاسمین از حدود یک هفته قبل از شروع مهر وارد مهدکودک شد. روز اول که من و حمید و باباابی و مامان نیر مشایعتش کردیم و عکس گرفتیم باهاش:D بعد هم من و مامان نیر موندیم پیشش تا یکم با محیط مهدکودک آشنا شه و کم کم با مربیش بره تو کلاس. وقتی خیالمون راحت شد که تو کلاس مونده، من رفتم سر کار و مامان نیر دو ساعتی موند و بعد باهم برگشتن. نکته جالب این بود که یاسمین که همیشه تا ۱۱ می خوابید، اون روز به عشق مهدکودک ۷ صبح بیدار شد. ولی شب ساعت ۹ خوابید! همین شروع منظم شدن برنامه خواب یاسمین بود!

تا یک هفته مامان نیر با یاسمین می اومد و یه مدت می نشست تا مطمئن شه بهانه گیری نمی کنه. اما بعد از یک هفته دیگه خودمون یاسمین رو تحویل می دادیم و یاسمین هم با علاقه می رفت مهدکودک. یه وقتهایی هم نصفه شب از خواب بیدار می شد و می گفت می خوام برم مهدکودک!

این بود شروع مهدکودک یاسمین (البته به صورت نیمه وقت) در اوائل دوسالگی، به خوبی و خوشی، همزمان با فواید منظم شدن برنامه خوابش و خوشحالی ما از پیدا کردن وقت اضافی برای خودمون موقع خواب یاسمین.

ادامه اش باشه برای مطالب بعد 😀


یک نظر
تجربیات
خواب
۱۷ آذر ۱۳۹۳ @ ۱۲:۰۳ ب.ظ توسط مامانش

ماجرای خواب یاسمین و جداکردنش از تخت خودمون ماجرای مفصلیه و کاملا سینوسی، یه مدت رو تخت خودش یه مدت رو تخت ما … روش های مختلف رو امتحان کردیم و کلی تجریه کردیم…. البته الان دیگه حدود ۹ ماهه که جدا شده، ولی دوست دارم تجربه ها رو بنویسم هر چند کوتاه تا یاد خودم هم بمونه برای آینده…

یاسمین که کوچیک بود، می خوندم و می شنیدم که تا قبل شش ماهگی که بچه هنوز به وجود مادر موقع خواب عادت نکرده باید جداش کرد. ما از ۴ ماهگی این کار رو کردیم. یکی دو ماهی خوب بود. شبها با شنیدن کوچکترین صداش بیدار می شدم. بغلش می کردم و نشسته بهش شیر می دادم و وقتی می خوابید بر می گشتم تو اتاق. صبح زود حمید قبلاز بیرون رفتن از خونه می آوردش پیش من و بعد می خوابیدیم تا ۱۱ ظهر و خستگی خواب پاره پاره شی قبل رو کنار هم در می کردیم.

یاسمین هفت ماهه شد و رفتم سر کار. یکی دو هفته اول همچنان روی تخت خودش می خوابوندمش و باز شبها برای شیر دادن می رفتم سراغش. ولی وسط شیر دادن اینقدر خسته بودم که بیخیال نشستن می شدم و می آوردمش روی تخت، بین خودمون، که خودم هم بتونم همزمان بخوابم. یک بار صبح حمید بیدار شده بود و دیده بود که خودم خوابیدم وسط و یاسمین رو گذاشتم لبه تخت! دیگه بیخیال تختش شدیم و آوردیمش روی تخت خودمون.

اوائل سخت نبود. منم راحت بودم. شبها تو خواب بهش شیر می دادم و همه چی خوب بود. ولی دیگه حوالی یک سالگی تو تخت بیشتر وول می خورد. قدش هم بلند شده بود. یهو نصفه شب می دیدی چرخیده و عمود بر من و حمید خوابیده و ما در کمترین جای ممکن با بدبختی خوابیده بودیم. تازه این قسمت خوب ماجرا بود! کم کم لگدهایی که تو سر و صورت می خورد هم اضافه شد، و چون همیشه سرش برای شیر خوردن به طرف من بود، این لگد ها دائما حواله حمید می شد. خلاصه خواب کامل شب کم کم تبدیل شد به خواب نصفه نیمه و صبح ها هم با بدن درد بیدار می شدیم. کم کم دوباره به فکر جدایی افتادیم. اما این بار دیگه قضیه سخت بود. یاسمین عادت کرده بود تو خواب دستش رو که تکون می ده به ما بخوره، یا با کوچکترین تلاشی شیر بخوره.

تصمیم گرفتیم جدایی رو مرحله به مرحله کنیم. اول تخت یاسمین رو بیاریم تو اتاق خودمون، که من مجبور نباشم برای شیر دادن برم توی اتاقش. ولی تختش از در رد نمی شد. دشکش رو آوردیم کنار تخت خودمون روی زمین و یه مدت روی اون می خوابوندیمش. قرار بود من بعد از شیر دادن دوباره برم روی تخت خودمون که راحت بخوابم، ولی معمولا همونجا تا صبح می خوابیدم و باز چون دشکش کوچیک بود و من مچاله، صبح با بدن درد بیدار می شدم. ولی حداقل حمید راحت می خوابید.

کم کم تصمیم گرفتیم ببریمش تو اتاق خودش تا به اتاقش عادت کنه و بتونیم تو مرحله بعد تنها بخوابونیمش. پس خودمون منتقل شدیم به اتاقش و دسته جمی کف اتاق روی دشک می خوابیدیم. بعد از دو سه هفته، تونستیم عادتش بدیم که شب روی تخت خودش بخوابه و ما پایین تخت بخوابیم. ولی باز هم بلند کردن و شیر دادن نشسته، اونم نصفه شب و تو خستگی به خاطر سنگینی اش برام سخت بود. از طرفی این قضیه همزمان شد با تعطیلات عید و سفر سه هفته ای ما به مشهد. اونجا باز پیش ما خوابید و دوباره عادت کرد به وجود ما کنارش!

بعد از عید دوباره یه مدت کنار خودمون خوابید، ولی شدت لگدها بیشتر شد و جای ما برای خواب کمتر. این بار دیگه تصمیمون جدی تر شد. دوباره سه هفته رفتیم تو اتاقش که عادت کنه. ولی باز فکر اینکه نصفه شب پاشم بذارمش روی تختش برام سخت بود. با خودم می گفتم کاش می شد نصفه شب موقع شیر دادن بتونم برم تو تختش، ولی حس می کردم با این کار ممکنه تختش بشکنه. یه بار که به حمید این آرزو(!) رو گفتم، یکم که بررسی کردیم دیدیم حداقل چون پایه تخت برای تخت نوجوان در نظر گرفته شده امکان نداره مشکلی پیش بیاد. اون شب دشک ها از وسط اتاق جمع شد، حمید رفت روی تخت خودمون و من رفتم توی تخت یاسمین. وقتی خوابید رفتم روی تخت خودمون و نصفه شب برای شیر دادن دوباره رفتم توی تختش و بعد برگشتم. صبح حس پیروزی می کردیم!

البته ماجرا به همین راحتی هم نبود. چون بیشتر شبها از شدت خستگی توی تختش خوابم می برد و صبح مچاله شده بیدار می شدم و می رفتم ۵ دقیقه روی تخت خودمون دراز می کشدیم که بدنم یه ذره باز شه! البته بعضی شبها حمید بیدارم می کرد. ولی خوب، حدود ۵ ماه، تا قبل از گرفتن شیر از یاسمین، کلا مچاله بودم و خواب خستگی بدنیم رو بیشتر هم می کرد. ولی خوب با تموم شدن دوران شیردهی، دوران سختی به سر اومد و الان هر کی توی تخت خودشه و شبها وقتی بیدار می شه، می ریم سراغش، یکم می زنیم به پشتش یا بهش آب می دیم تا دوباره بخوابه و بر می گردیم سر جامون.

اگرچه هنوز به حالت خواب کامل شبونه که قبل از دنیا اومدنش داشتم برنگشتم ولی اوضاع خیلی بهتره و  وقتی به یکی دو سال گذشته فکر می کنم، در مقایسه با اون موقع احساس خوشبختی می کنم!

تو این مدتی که تو تخت خودش می خوابه یه مدت کوتاه یه ماهه من می خوابیدم پایین تخت و اون تنهایی روی تختش. براش کتاب می خوندم و اون همونجوری تنهایی روی تخت می خوابید. اما باز بعد از یه مدت هوس کرد که من برم پیشش. هنوز هم گاهی هوس های عجیب و غریب می کنه. یه هفته ای گیر داده بود که بغلم کن، سرم رو شونه ات باشه تا بخوابم! یا منو بذار رو پات تکون بده تا بخوابم! یاد دوران بچگی کرده بود! البته فکر می کنم تو مهدکودک بچه های هم سن یاسمین رو اینجوری می خوابونن و به خاطر این دوباره هوس کرده. ولی بعد از چند روز که دیگه دیدم نمیشه این جوری ادامه داد، براش توضیح دادم: ببین، دیگه بزرگ شدی، سنگین شدی. نمی تونیم طولانی بغلت کنیم. دستم درد می گیره. دست بابا حمید هم درد می گیره. یکم غر زد ولی قبول کرد.

چند روز بعد نشسته بود عکسهای روی دیوار رو نگاه می کرد. طبق معمول پرسید: “اینجا کوچولو بودم؟ شیر می خوردم؟ پوشک می شدم؟” و منم هر بار تایید می کردم. این بار اضافه شد: “بغل هم می شدم؟” منم  بعد از تایید، سریع گفتم: آره دیگه بزرگ شدی، مهدکودک می ری!


یک نظر
تجربیات · تغییرات
تخیل
۵ آذر ۱۳۹۳ @ ۱۰:۰۳ ق.ظ توسط مامانش

  1. در راستای تخیل یاسمین، یادم رفت از بازی های تخیلیش بگم. حوالی تیر امسال، بعد سفرمون به دبی و حال اساسی ای که با دریا و موج بازی کرد، بابا ابی شروع کرد به موج بازی خیالی با یاسمین. تخت شده بود دریا و دو تایی شیرجه می زدن توش. قبل از شیرجه زدن، مثلا لباس هاشون رو در می آوردن و مایوشون رو تنشون می کردن. این بازی اینقدر واسه یاسمین دوست داشتنی بود که دیگه هر وقت اسم بابا ابی می اومد می گفت بریم موج بازی. کم کم این بازی تخیلی گسترده تر هم شد. حالا یه اتاق شده زمین بازی یاسمین که هر نوع بازی ای توش انجام میشه. گوشه تنگ اتاق، پشت میز، مثلا رانندگی می کنن. کمربند می بندن، رانندگی می کنن، پخش ماشین رو روشن می کنن و آهنگ شاد می ذارن، می رن خونه دوست یاسمین، یا می رن لب دریا. یهو همونجا میشه فرودگاه. سوار هواپیما میشن. کمربند می بندن و می رن مشهد. می رسن خیابون راهنمایی خونه باباممد. می رن تو سلام علیک می کنن با سینا و مامان مریم و بابا ممد. از اونجا باز می رن تو تخت که دریاست و موج بازی می کنن. بعد میرن روی لبه مبل، می شینن اسب سواری می کنن. یو می بینی رفتن زیر میز، پشت رومیزی نشستن، مثلا سینماست و باهم فیلم می بیین. بعد فوتبال بازی می کنن. بعد باباابی دست یاسمین رو می گیره یاسمین رو زمین سر می خوره و مثلا اسکی بازی می کنن. خلاصه از همون فضای چندمتری حداکثر استفاده رو می کنن.
  2. یاسمین از خواب بیدار شده و هوس آبرنگ بازی کرده. قلم مو رو می کشه رو رنگ آبی و می گه می خوام موج بکشم. موج رو می کشه. می گم: چه موج بزرگی! شیرجه بزن توش. می گه: من که بزرگم! نمی تونم برم تو کاغذ. می گم: مثلا بپر. می گه: نمیشه! البته چند دقیقه بعد سر جاش می پره!
  3. حمید داشت براش کتاب می خوند در مورد مهدکودک. بهش گفت: ببین، بچه ها رفتن مهدکودک، مثل شما! شما هم میری مهد کودک پیششون. می گه: برم مهدکودک، شما منو میخونی؟ حمید چند ثانیه به حرفش فکر می کنه و تازه منظورش رو می فهمه!
  4. دیشب داشتم انار دون می کردم. پرسید: چشمای من چه رنگیه؟ گفتم قهوه ای پررنگ! گفت: چشای شما چی؟ گفتم: منم قهوه ای. گفتم: چشمای دوستت چه رنگیه؟ به دونه های انار نگاه کرد و گفت: قرمز. گفتم کدوم دوستت چشماش قرمزه؟ گفت: اِرتا. بعد خودش (در حالیکه به پفیلا جلوش نگاه می کرد) گفت: چشمای آرتا هم سفیده، مثل پفیلا!

 

 


۳ نظر
تجربیات · تغییرات
یک تجربه‌ی تازه
۲۶ آبان ۱۳۹۳ @ ۱۲:۴۹ ب.ظ توسط باباش

جمعه‌ای که گذشت، یاسمین برای اولین بار با بابا حمید رفت حموم.

کلی باهاش آب بازی کردم؛ لیف منو برداشت و دست و پاهای منو شُست؛ دستش رو صابون می‌زد و می‎گفت: آهستههههه! بعد دستای منو با صابون می‌شُست؛ دوش رو گرفت دستش و روی موهای پر از کف من گرفت.

وقتی هم که بهش گفتم حالا دیگه حوله‌ت رو بپوش و برو بیرون پیش مامان آزاده، اعتراض کرد که نمی‌خوام برم و موند توی حموم و نشست روی چهارپایه‌ش و کلی برای خودش بازی کرد.

بعدا هم گفت که من هر روز با بابا حمید میرم حموووووم.

خلاصه که خیلی خوش گذشت و تجربه‌ی تازه‌ی لذت‌بخشی بود. البته ناگفته نماند که قسمتای سخت حموم بردن بچه، از موقع تولد تا الان رو آزاده (اوائلش با کمک مامان خودش یا مامان من و بعد هم خودش تنهایی) به عهده داشته و قسمتای خوب و آسونش به من رسیده.


۲ نظر
تجربیات
خداحافظی با پوشک
۲۸ تیر ۱۳۹۳ @ ۵:۰۰ ب.ظ توسط مامانش

۲۷ اردیبهشت ۹۳، هنوز یک هفته مونده بود به بیست و دو ماهگی یاسمین، که پروژه گرفتن یاسمین از پوشک در کمال تعجب با موفقیت انجام شد! پروژه ای که به عنوان یکی از غول ها و سخت ترین مراحل رشد دو سه سال اول زندگی بچه، از نزدیک شدن بهش می ترسیدم!
حوالی یک سال و نیمه شدن یاسمین، برای کمک به دسشویی رفتنش و برای راحتی خودش و خودمون، براش یه رویه توالت فرنگی گرفتیم که بتونه از توالت فرنگی راحت استفاده کنه و روش بشینه.
تو اون مدت یکم در مورد روال گرفتن از پوشک و زمان مناسب خوندم. همه جا گفته بودن هر چه دیرتر بگیرین، زمان لازم برای گرفتنش کوتاهتر میشه، و دو تا دو سال و نیم رو توصیه کرده بودن. البته نشونه هایی برای آماده شدن بچه برای این کار رو هم گفته بودن، مثل اینکه بچه بفهمه جیش/پی پی داره یا کرده، شبها معمولا پوشکش خشک بمونه، اظهار ناراحتی کنه از کثیفی پوشکش و …
یاسمین همون موقع هم معمولا شبها پوشکش خشک می موند و کمی بعد از بیدار شدن از خواب پوشکش کثیف می شد. معمولا موقع پی پی کردن هم می رفت یه گوشه، و کارش که تموم میشد بهمون اعلام می کرد. همزمان برای اینکه بفهمه دسشویی رفتن چیه، من خیلی وقتها از که از توالت فرنگی استفاده می کردم، در دسشویی رو باز می کردم و اون هم می پرسید چیکار میکنی؟منم براش توضیح می دادم و میگفتم تو هم بزرگتر شدی باید همینکار رو بکنی. یکی دو بار سعی کردیم بنشونیمش روی توالت فرنگی، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد و ما هم اشتباه کردیم با شلنگ روش آب ریختیم. همین باعث شد در مورد کاربرد دسشویی به اشتباه بیفته و فکر کنه اونجا میره واسه آب بازی!
دیگه بیخیال شدیم تااا حوالی ۲۵ اردیبهشت ۹۳ که پوستش حساسیت داد به پوشک و هرچی وازلین زدیم خوب نشد. مامان حمید یکی دو روز باز گذاشتش تا حساسیته بهتر شه. تو همون مدت به فکرمون رسید که ببینیم می تونیم این پروژه سخت رو شروع کنیم یا نه.
۲۷ ام از سر کار رسیدم، دیدم از صبح پوشک نشده. یه بار البته رو زمین جیش کرده بود. بردم نشوندمش رو توالت فرنگی و براش توضیح دادم که حالا که پوشک نداری می تونی اینجا جیش کنی. ولی مثل دفعه های قبل بی فایده بود و اومدیم بیرون. نیم ساعت بعد رفتیم خونه خودمون و اونجا قبل از اینکه ببرمش روی تختش، بردمش دسشویی و این بار خیلی اتفاقی جیش کرد! خودش کلی ذوق زده شد و هی می گفت ریخت این تو! بعد از تموم شدن کار، بلندش کردم که سیفون رو خودش بزنه و بهش گفتم با جیش ها بای بای کن. اونم با خوشحالی هی گفت جیشا بای بای! اینقدر از این کار خوشش اومده بود که واسه همه تعریف میکرد که گفته جیشا بای بای! و به ذوق همین دفعات بعد می رفت توی دسشویی. اولین تجربه جیش کردن یاسمین همانا و خداحافظی با پوشک همانا!
تا دو روز ظهرها موقع خواب زیرش زیرانداز انداختم و چهار شب هم پوشکش کردم. اولین روز تو خواب و بیداری ظهر حس کرده بود جیش داره و یهو با گریه بیدار شد که جیش دارم، دیدم یه ذره زیرش خیس شده. صبح روز سوم هم ساعت ۷ صبح با این که پوشک داشت، بیدار شد و اول گفت غذا! بعد که بلندش کردم بهش غذا بدم گفت پیپی دارم! (درد شکم رو اول با گرسنگی اشتباه گرفت ولی وقتی از جاش بلند شد فهمید چه خبره). جالب بود که وقتی از دسشویی بیرون اومد هم نذاشت پوشکش کنیم و دوباره خوابید. وقتی دیدیم خوب از پس کنترل قضیه بر اومده، دیگه پوشک شب و زیرانداز ظهر رو هم کنار گذاشتیم.
الان دو ماه می گذره از اتمام این پروژه. البته بعدش هم بالا و پایین ها و دردسرهای خودش رو داشته. روزهای اول که کلی استرس داشتیم، به خصوص وقتی بیرون می رفتیم. تو خونه هم که هر نیم ساعت ازش می پرسیدیم. جالبه تا وقتی بچه ها پوشک دارن، هی می نالیم که سخته عوض کردنشون، به خصوص بیرون. ولی وقتی از پوشک گرفته میشن تازه سختی جدید شروع میشه. هر جایی میری باید اول دنبال دسشویی باشی، واسه مواقع اضطرار. بعد موقعش که شد دردسر بردن و شستن بچه تو دسشویی های عمومی، واقعا سخت تر از تعویض پوشکه. اینکه قبل از بیرون رفتن راضی اش کنی که تو خونه دسشویی بره، واسه جلوگیری از دردسرهای بعدی. خلاصه جیش کردن بچه هم سختی های خودشو داره! حالا می گیم کی بشه خودش دیگه بتونه تنهایی بره دسشویی :دی
یکی دیگه از سختی های دسشویی رفتن بچه هم که کمی تا قسمتی تونستیم زود بهش غلبه کنیم، این بود که تا جایی که بتونه، واقعا تا جایی که بتونه، جیشش رو نگه می داره و دلش نمیخواد بره دسشویی و دوس داره به جای اینکار بازی کنه! دو سه هفته پیش این قضیه شروع شد. می گفت جیش دارم ولی وقتی می گفتم بریم نمی اومد. دوباره نیم ساعت بعد می گفت دارم ولی باز هم نمی رفت. به خودش می پیچید ولی حاضر نبود بره! زور و اجبار هم تو این زمینه فایده نداشت! دلش نمی خواست! راهی که پیدا کردم این بود که بهش می گفتم بریم اونجا، بشین، اصلا جیش نکن، من می خوام اونجا برات کتاب بخونم. می اومد و مشغول کتاب خوندن که میشد جیشش رو هم می کرد. دفعات بعد هم با علاقه و به عشق کتاب خوندن می رفت دسشویی. بگذریم از اینکه هر بار دسشویی رفتنش بین یک ربع تا نیم ساعت وقتمون رو میگیره، اما دورهمی کتابی هم میخونیم و خیلی وقتا دل و قلوه ای هم میدیم و عمل مبارک هم صورت می پذیره.
این بود داستان طولانی خداحافظی یاسمین با پوشک که الحق خوب و زود و راحت از پسش اومد و ما رو بسی شاد نمود. حالا آخرین غول مونده: غول خداحافظی با شیر مامان! ببینیم اون رو چجوری رد می کنیم!


نظرات
تجربیات · رشد
کاربردهای بوسه
۱۷ آبان ۱۳۹۲ @ ۷:۰۹ ب.ظ توسط مامانش

۱- دختر مهربون ما همه رو می بوسه، بی دریغ! در واقع بوسه به یکی از اولیه ترین راه های ارتباط یاسمین با بچه ها تبدیل شده. بچه ها رو هر جایی ببینه، سریع به سمتشون می ره و بوسشون می کنه. بزرگترها رو کافیه که کمی باهاشون دوست بشه، اون وقته که به راحتی و به محض ارائه درخواست، بوسشون می کنه. بعضی اوقات وقتی بیداره و می بینه خوابیم بوسمون می کنه که بیدار شیم. به محض اینکه حس می کنه ناراحت شدی یا دردت گرفته و جدیدا حتی با شنیدن «آخ» می یاد و سریع بوسمون می کنه که خوب شیم. آخرین کاربرد بوس هم در آروم کردن خودشه. وقتی به جایی می خوره و دردش می گیره، یکم غر می زنه، محل درد رو (حتی اگه دسترسی بهش خیلی سخت باشه) بوس می کنه و بعد پا میشه و به کارش ادامه می ده.

۲- هیچ وقت سعی نکردیم جلوی خودمون رو در زمینه ابراز علاقه به همدیگه وقتی یاسمین هست، بگیریم. خیلی پیش اومده جلوی اون همدیگه رو بغل کنیم یا ببوسیم، مثل بقیه کارهای روزمره. اتفاقا یاسمین هم خیلی وقتها که همدیگه رو بغل می کنیم، با خوشحالی نگاه می کنه و می خنده. معمولا بعد از اون، می ریم سراغش و بغلش می کنیم و دوتایی حسابی بوسش می کنیم.

۳- خیلی ها می گن دلیل مورد ۱، ذاتی و ژنتیکیه. ولی به نظرم مورد ۲ هم تآثیر زیادی تو این قضیه داشته.


۳ نظر
تجربیات · حرکات شیرین
ایمن سازی خانه
۳۱ تیر ۱۳۹۲ @ ۱۱:۵۵ ب.ظ توسط مامانش

آخر هفته گذشته سعی کردیم خونه رو بیشتر از قبل برای یاسمین ایمن کنیم. اما روند کلی ایمن سازی روندی طولانی بود که به مرور تکمیل شد:

از وقتی یاسمین شروع بعه چرخیدن کرد، تخت ما و مبلها براش خطرناک شد و کلا هر جای بلندی که می تونست با غلتیدن، از روش بیفته. خوب اون موقع کافی بود که روی همچین جاهایی نذاریمش یا اگه می ذاریمش دورش بالش بچینیم که به اونا گیر کنه.

بعدتر که یاد گرفت دستش رو به جایی بگیره و بلند شه، جاهای بیشتری براش خطرناک شدن، از جمله لبه تیز میزها و همینطور انواع تکیه گاه های متزلزل! خوشبختانه خونه خودمون خیلی از این موارد نداره. ولی خطرناک تر از اینکه موقع بلند شدن سرش به کجا بخوره، این بود که اگه در حالت ایستاده بیفته، سرش به کجا می خوره (به خصوص اوایلش که محکم نمی ایستاد). در این مورد سعی می کردیم همیشه پهلوش باشیم و مواظب باشیم نیفته. راه دوم این بود که پشت سرش رو پر کنیم از بالش و چیزهای نرم.

بعد از اون یاد گرفت زانوشو رو بندازه بالای بلندیها و از اونا بالا بره. حالا دیگه کلا باید دنبالش می بودیم. چون به خصوص موقع پایین اومدن، هیچ ایده ای نداشت که چجوری باید بیاد پایین و با کله می اومد. چیز خوبی که تو این مورد بابابزرگ مامان بزرگش سعی کردن یادش بدن و الان تقریبا خوب انجام می ده، اینه که بچرخه و در حالیکه پاش به سمت پایینه، خودش رو سر بده تا ابنکه پاش به زمین برسه. البته اوایل قسمت اول رو یاد گرفت، اما الان دو سه هفته ای هست که کل فرایند رو خودش انجام میده.

وقتی که چهار دست و پا راه رفت کلا کل خونه ما خطرناک شد، چون کل خونه سرامیکه. توی این مرحله هم باید همش کنارش می بودیم تا اینکه بتونه مسلط شه به قضیه و خیالمون راحت شه. تو این مرحله چهاردست و پا یه مسیر رو هی می رفت و هی بر می گشت و خیلی با دوروبر کاری نداشت.

مرحله بعد از تسلط توی چهار دست و پا راه رفتن، کنجکاوی در مورد فضای اطرافه. یاسمین چهار دست و پا می ره سراغ چیزای مختلف، در کشوها و کابینت رو باز می کنه،  پایه میز رو می گیره و تکون می ده، از زیر میزها می خواد رد شه و این ور و اون ور بره، سراغ گاز و ماشین لباسشویی می ره و از هر دری که باز باشه می خواد تو یا بیرون بره. تو این مرحله هم باید خیلی مواظب بهداشت بود و فقط به تمیز کردن جاهایی که درحالت عادی دم دسته قناعت نکرد، هم اینکه توی تک تک موارد مراقبت هایی از جنس خاص اون مورد کرد. در مورد کابینت ها، ما ظروف شکستنی و مواد شیمیایی شوینده روجدا کردیم  و به درشون بست زدیم که یاسمین نتونه بازشون کنه. توی یک کابینت رو پر کردیم از ظرفهای خودش و بقیه ظرفهایی که نمی شکنن و توجهش رو هم جلب می کنن و در اون رو باز گذاشتیم. اتفاقا نتیجه خوبی هم داد و یاسمین دیگه اون کابینت رو می شناسه و می ره سراغ اون و هر بار نیم ساعتی مشغولشه و من به کارهام می رسم و بهش تو همون حالت حسابی غذا می دم. میزهای سبکی که ممکنه با تکون دادنش روش بیفته رو هم جمع کردیم. گاز رو فعلا چاره ای نداریم جز اینکه حواسمون باشه وقتی که چیزی روشه و روشنه، سراغش نره. ماشین لباسشویی هم که خوشبختانه قفل کودک داره. در خونه هم که اصولا همیشه بسته است. اما آخرین چیزی که توجهش رو حسابی جلب کرده پریزهای برقن که متاسفانه برای اینکه جلوی دید نباشن، پایین قرار رفتن و در دسترس بچه ها. پریزهای خالی و بی استفاده رو با محافظ پوشوندیم. اما اونهایی که استفاده دارن رو نمی دونم چه کنیم. مخفی کردن هم در مورد خیلی هاشون جواب نمی ده. تو این سایت های خارجی محافظ هایی دیده بودم که برای سه راهی ها که  دورش قرار می گیره و فقط سیم ها از بیرون می مونن. ولی فکر نمی کنم اینجا جایی داشته باشنش. فعلا فقط هی مواظبیم که نره سمتشون. اما می ترسیم که روزی که شیطنت و فعالیتش بیشتر از این بشه و از یک لحظه غفلت استفاده کنه و بره سراغشون. اگه جایی سراغ دارین که از این محافظ ها داشته باشه یا راهی به ذهنتون میرسه به منم بگین خلاصه.


۲ نظر
تجربیات · نگرانیها
کتاب، همراه مهربان ما برای خواباندن یاسمین
۱۷ تیر ۱۳۹۲ @ ۱۲:۲۴ ق.ظ توسط مامانش

وقتی  شیر دادن تو تاریکی، برای اینکه یاسمین بفهمه وقت خوابه، جواب نمی ده،

وقتی سکوت برای اینکه بفهمه دیگه قضیه خواب جدیه، جواب نمی ده،

وقتی کم کردن لباس برای اطمینان از اینکه یاسمین به خاطر گرما کلافه است و خوابش نمی بره، جواب نمی ده،

وقتی ماساژ دست و پا برای  اطمینان از اینکه خستگی زیاد باعث کلافگیه جواب نمی ده،

یه کتاب چاره کاره!  کتاب رو بر می دارم و می دم به یاسمین و کم کم دراز می کشونمش. همزمان با ورق زدن براش کتاب رو می خونم. بعد از یکی دو بار، حالا یاسمین ورق می زنه و من هیچی نمی گم. اما اگه اشاره کنه به جایی از صفحه، اسم اون شکل رو براش می گم. همین. بعد از مدتی، کلا سکوت می کنم و می ذارم خودش کتاب رو ورق بزنه و بعضی وقتا برای خودش بخونه. چیزی نمی گذره که برمی گرده سمتم و در حالیکه کتاب هنوز تو دستشه شیر می خوره و این بار می خوابه!

پ.ن.۱: قبلا به عنوان اولین مرحله از کتاب استفاده می کردیم. یعنی بعد از اینکه یاسمین رو می ذاشتیم رو تخت، مراحل خوابوندن رو  با کتاب شروع می کردیم. چند روزی بود که کتابش دم دست نبود و ما هم حواسمون به این قضیه نبود. پروسه خوابوندنش تو این مدت به شدت طولانی شده بود و هر بار تا بخوابونیمش هم خودمون کلافه می شدیم هم یاسمین. امشب یاد کتاب افتادم و سریع جواب گرفتم و دلیل اینکه قبلا زود خوابش می برد رو پیدا کردم.

پ.ن.۲: کلا هر چیزی که قبل از خواب هیجان های ناشی از بازی و بازی خواهی بچه رو بتونه بخوابونه و بچه رو به آرامش لازم برای خوابیدن برسونه، به زودتر و بهتر خوابیدن بچه کمک می کنه. کتاب در عین حال که بچه رو سرگرم می کنه، هیجانات و تحرک رو کم و بدنش رو آروم می کنه.

پ.ن.۳: توصیه می کنم حتما امتحان کنین


۲ نظر
تجربیات
ویتامین D
۴ خرداد ۱۳۹۲ @ ۶:۳۹ ب.ظ توسط مامانش

همیشه برای بچه های این دوره که تو آپارتمان بزرگ می شن غصه می خوردم. به خاطر اینکه رنگ آفتابو نمی بینن. بهار و تابستون های کودکی و نوجوونی ما تو حیاط می گذشت. تو آفتاب و هوای باز، بدون محدودیت های پوششی تنمون می تونست آفتاب رو تجربه کنه. توی همه فصل ها، خواب ظهر مساوی بود با دراز کردن پاها تو آفتاب، جلوی پنجره های بزرگ.

این اواخر خیلی در مورد ویتامین D و خطرات کمبودش می شنیدم. از تاثیرش تو جذب نشدن کلسیم تا کشفش به عنوان یکی از عوامل احتمالی ام اس. یکی از دوستانمون که مهاجرت کرده به استرالیا هم می گفت که تو آزمایشی که اخیرا اونجا داده متوجه شده که وضعیت ویتامین دی بدنش بحرانیه و دارو می خوره. می گفت دکتره گفته بیشتر دخترای ایرانی که اینجا آزمایش می دن همین مشکل رو دارن. خلاصه همه اینها ترس و استرسم رو در مورد یاسمین که تازه داره بدنش شکل می گیره بیشتر کرد.

یاسمین که دنیا اومد، تا از شر زردی خلاص شد و یکم جون گرفت و مشغولیت های اسباب کشی تموم شد، سرما و آلودگی هوا شروع شد. یه روزایی که آلودگی کمتر بود، وسوسه می شدم سر ظهر که هوا گرمتره یاسمین رو بیرون ببرم، اما از ترس بیرون رفتن تو خلوتی سر ظهر، به خصوص با خبرهای ناامنی های این دوروبر بیخیال می شدم. اینجوری بود که تا ۶ ماهگی یاسمین، خونه نشین بودیم. خوشبختانه خونه جدید آفتابگیره. من که هی غصه می خوردم و نگرانش بودم، سعی می کردم ظهرها  توی آفتاب بخوابونمش و یه بخشی از بدنش رو بدون لباس بذارم تا آفتاب بخوره. البته می گن آفتاب از پشت پنجره، به خصوص این پنجره های رنگی، خیلی تو تامین ویتامین D تاثیری نداره، ولی توی اون شرایط کار دیگه ای از دستم برنمی اومد و مجبور بودم دلم رو به همین خوش کنم.

بعد از تعطیلات عید، هوا تمیزتر و گرم تر شد و روزها هم بلندتر. فرصت رو غنیمت شمردم برای پیاده روی های بعدازظهر تو آفتاب. الان حدود دو ماهی هست که هفته ای حداقل سه یا چهار روز، بعد از برگشتن از شرکت یاسمین رو سوار کالسکه می کنم و حدود نیم ساعت تا سه ربع می ریم تو آفتاب قدم می زنیم. معمولا بسته به حال و سرحالی یاسمین، بین ۳.۵ تا ۵.۵ می ریم بیرون. در مورد ساعت مناسب هم این لینک رو پیدا کردیم که به صورت هفتگی، شدت تابش اشعه ماوراء بنفش رو در ساعت های مختلف روزهای اون هفته نشون می ده.

توی این گردش های روزانه به یاسمین که حسابی خوش می گذره و از دیدن دنیای جدید بیرون از خونه کیف می کنه. به خصوص روزهایی که سرحاله، با دقت دوروبرشو نگاه می کنه: به کف پیاده رو، ماشین ها، مغازه ها. بعضی وقتها که دیگه خیلی شارژه واسه خودش صدا در می آره و حتی می رقصه. به آدمهایی که از روبرو می آن می خنده و به طرفشون دست دراز می کنه. همین باعث میشه بیشتر کسایی که می بیننش بهش لبخند تحویل بدن و قربون صدقه اش برن و بعضیا حتی واستن باهاش حرف بزنن. خلاصه دخترمون فعلا به شدت اجتماعیه و دوست داره با همه ارتباط برقرار کنه. واسه خود من هم حسابی خوبه. هم قدم می زنم و روحیه ام عوض میشه، هم یکم از نگرانی هام کم میشه. یه سری روزها هم که حمید زودتر میرسه خونه یا روزهای تعطیل گردش سه تایی می ریم و دیگه بهترین روزاست.

البته خوب سختی های خاص خودش رو هم داره. بوده روزهایی که یاسمین آخر راه رو خسته شده و مجبور شدم مسیر مونده تا خونه رو، با یه دست در حالیکه حسابی وول می خورده، تو بغلم نگهش دارم و با دست دیگه کالسکه رونی کنم. یا یک دفعه کتاب بردم برای اینکه اگه یک وقت حوصله اش سر رفت به عنوان آخرین گزینه تحویلش بدم. اتفاقا جواب هم داد و یه مدت حواسش پرت شد. ولی یکم که گذشت، بر می گشت و کتاب رو می داد به من که براش بخونم. قبول هم نداشت که از حفظ بخونم و خودش ورق بزنه. باید متوقف می شدیم. براش کتاب رو می خوندم و بهش می دادم و تو فاصله ای که دوباره بخواد کتاب رو به سمتم دراز کنه (که کمتر از یک دقیقه بود)، کالسکه رو جلو ببرم و دوباره از اول 🙂

فعلا تا وضعیت هوا به خاطر ریزگردها خراب نشده باید از فرصت استفاده کرد.


۳ نظر
تجربیات · نگرانیها