Lilypie Kids Birthday tickers
منشأ آداب
۱۴ تیر ۱۳۹۶ @ ۶:۱۱ ب.ظ توسط مامانش

یاسمین عادت داره روی مبل و صندلی مدام وول می خوره. طبیعیه که بچه ها یه جا بند نشن، ولی یه وقتها دیگه غیر قابل کنترل می شه، به خصوص روی مبل. یهو می بینی، سرش پایینه و پاهاش بالای مبل و هی می چرخه! می خواد کل حرکات ژمیناستیکش رو روی مبل انجام بده! ما هم داریم تلاش می کنیم که بهش یاد بدیم که چجوری باید سر میز غذا درست بشینه، یا اینکه موقعی که دور هم نشستیم جای این حرکات روی مبل نیست.

چند روز پیش باز داشتم براش توضیح می دادم. گفتم اینجوری مؤدبانه نیست. عصبانی شد و گفت از کجا می دونی نیست؟ گفتم خوب من کوچیک بودم مامان بابام بهم یاد دادن که چه کارایی باید بکنم، الانم من به شما می گم که یاد بگیری. گفت اونا از کجا می دونستن مؤدبانه اش چجوریه؟ گفتم اونا هم از مامان باباشون یاد گرفتن. گفت: خوب اصلا اول اول اولش چی؟ اونا از کجا می دونستن مؤدبانه چجوریه؟ هنوز داشتم با خودم فکر می کردم که چه جوری براش توضیح بدم که عرف و آداب و فرهنگ و اینا چجوری بین یه گروه آدم کم کم شکل می گیره، که یهو خودش گفت: از تو کتاب خونده بودن یاد گرفته بودن؟! احساس رهایی کردم و گفتم: شاید!

البته بعدا به این نتیجه رسیدم که باید براش یکم در اون مورد هم توضیح می دادم. حالا موند تا دفعه بعدی!


۳ نظر
خاطرات
کشف جنس مخالف (۲)
۱۴ مهر ۱۳۹۴ @ ۱:۰۷ ق.ظ توسط مامانش

یه چیزی تو مطلب قبلی جاموند که یاسمین دو روز بعد دوباره بحثش رو باز کرد و برام جالب شد.

وسطای بحث قبلی در مورد تفاوت خصوصی(!) پسرها و دخترها، وقتی یاسمین قانع شد که در مورد آرتین اشتباه می کرده چون خصوصی اون رو ندیده بوده، یکم فکر کرد و گفت: آخه یکی دیگه هم هست، اون که اون روز پیش الینا بود، اون دختره، لاک آبی می زنه،‌ دامن می پوشه، ولی خصوصیش مثل مایولزه. گفتم: شاید اشتباه کردی، دخترا همه خصوصیشون مثل خودته. گفت نه،‌آخه دامن می پوشه (قبلا در مورد لاک زدن پسرها قانع شده که بعضی وقتا پسرا هم دوست دارن لاک بزنن). دیگه بیخیال شدم.

دوباره دیروز وسط صحبت در مورد اسم دوستاش بودیم. داشت یکی یکی اسمشون رو می گفت و می گفت دخترن یا پسر. به نیکلاس رسید. گفت: نیکلاس خصوصیش مثل پسرهاست، ولی دامن می پوشه و لاک می زنه. حمید هم اونجا بود و گفت راست میگه،‌منم دیدم اول اسمش رو شنیدم فکر کردم پسره بعد دیدم کفش دخترونه داره، البته دامن نپوشیده بود. خلاصه با تایید حمید فهمیدیم که احتمالا مشاهدات یاسمین درسته. براش توضیح دادیم که بعضی پسرها دوست دارن مثل دخترها لباس بپوشن و بعضی دخترها مثل پسرا، اشکال نداره.

خلاصه فکر کنم دیگه از این به بعد یاسمین برای تشخیص دختر و پسر بودن به معیارهایی که تا الان داشته اکتفا نکنه :)))))


۲ نظر
خاطرات · زندگی جدید · مهدکودک · کودکانه‌ها
مرحله آخر وابستگی
۱۶ آذر ۱۳۹۳ @ ۱۱:۲۲ ب.ظ توسط مامانش

خیلی وقته فرصت به نوشتن خاطره های کوتاه هم نمیرسه، چه برسه به مطالبی که دلم میخواد مفصل بنویسم در موردش.
همیشه میگفتم، تو فرایند رشد بچه چند تا مرحله خیلی سخت هست، جدایی از بچه برای شروع کار، گرفتن از پوشک، گرفتن از شیر، شروع مهدکودک/مدرسه و ورود بچه جدید به خونواده. هر کدوم از اینها شروع یه مرحله جدید تو زندگی بچه است و تغییرات فیزیکی و روحی که برای بچه به همراه داره خیلی مهم و پیچیده است و به سلامتی و راحتی گذروندشون کار سختیه.
دو مرحله اول که تقریبا خوب گذرونده شد و مرحله آخر هم شامل حال ما نمیشه. ولی دو مرحله گرفتن از شیر و مهدکودک رو یاسمین توی این پنج ماه پشت سر گذاشت و خوشبختانه خوب و تقریبا راحت طی شد و ختم به خیر شد 🙂 البته هر کدوم داستان خودش رو داره. اما اول داستان گرفتن شیر از یاسمین:
یک هفته قبل از دومین سالگرد تولد یاسمین از سر کار برگشته بودم و ذوق و شوق یاسمین برای شیر خوردن اونقدر بود که یه لحظه فکر کردم چجوری میشه شیر رو ازش گرفت وقتی اینجور وابسته است. دیگه وقتش بود! ولی می اومد می چسبید بهم و بی وقفه میگفت: ایش! میگفت می می نانازی، می می خوشگل! بوسش می کرد، نازش می کرد و باهاش بازی می کرد. حتی بیشتر از قبل شیر می خورد!
هفته بعد از تولدش رفتیم برای مشورت پیش دکترش. گفت اگه خیلی وابسته است کم کم بگیرینش. اول یکی از وعده های ظهر/شب رو کم کنین و بعد وعده بعد. و البته گفت که گرفتن از شیر توی تابستون بر خلاف اون چیزی که همه میگن بد نیست و مشکلی نداره.
هنوز کم کم داشتیم به اینکه چجوری به حرف های دکتر عمل کنیم فکر می کردیم. دو روز بعد از سر کار که اومدم دیدم اصلا یادی از شیر نکرد. اومد سراغم و باهام حرف زد، اما بعد رفت سراغ بازی خودش. منم به روی خودم نیاوردم. در کمال تعجب حتی شبش هم یادی از شیر نکرد. بهش گفتم من پایین تختت بخوابم و برات کتاب بخونم. قبول کرد و همونجوری خوابش برد! فرداش که از سر کار اومدم، شیر خواست و بهش دادم. اما شب دوباره من پایین تختش خوابیدم و دستش رو گرفتم و خوابش برد. فردا ظهر دوباره درخواستی برای شیر نداشت! یه موقعی هم که یادش اومد سریع با کوچکترین تلاش برای پرت کردن حواسش، قضیه رو یادش رفت. خلاصه همین روال ادامه پیدا کرد. چند روزی یه روز در میون می خورد، بعدش دو روز در میون. بعد از اون فاصله بیشتر و بیشتر شد تا بالاخره ۲۰ شهریور ۹۳ برای آخرین بار شیر خورد! اتفاقا چون یکم بی اعصاب بود و وسط خوابش بود، یکم سینه ام رو کشید و من سریع گفتم: آخ دردم گرفت! بوسش کرد و گفت: خوب شه و بعد یکم خورد. گذاشتم یکم بخوره ولی بهش هی گفتم درد میکنه! چند روز بعد که خواست باز هم بخوره، بهانه می آوردم که هنوز درد می کنه. اون طفلک هم بیخیال می شد!
از اون به بعد چند باری که فرهاد رو دید که شیر می خوره، یکم دهنش آب افتاد. با حالتی فرهاد رو نگاه می کرد که فقط میشه در موردش گفت که دهنش آب افتاده! بعد از من پرسید ایش می خوره؟ منم می گفتم آره کوچولوه ایش می خوره!
خلاصه از اون موقع تا حالا فقط هر وقت عکسهای کوچکی هاش رو می بینه، میگه کوچولو بودم ایش می خوردم. و هنوز گاهی از من می پرسه، میمیت خوب شد؟ من کشیده بودم درد گرفته بود؟!
حس عجیبی داره این جدا شدن نهایی. در واقع این قضیه یه جورایی خاتمه وابستگی فیزیکیمون بود! الان دیگه از سر کار که میام خبری از دست و پا زدن ها برای رسیدن به شیر نیست، ولی هنوز بعضی وقتها می پره بغلم و بقیه مواقع هم همون لبخندی که تو بیداری یا به محض دیدن من بعد از خواب می زنه، به اندازه همون دست و پا زدن ها خستگی کار رو در می بره!


۳ نظر
تغییرات · خاطرات
مگه …؟
۲۵ آبان ۱۳۹۳ @ ۶:۴۰ ب.ظ توسط مامانش

شهریور امسال بود. یعنی یاسمین حدود دو سال و یک ماه داشت. تو دستشویی داشتم دست هاش رو می شستم. یادم نیست چی گفت که کلی کیف کردم و خواستم قربون صدقه اش برم.

گفتم: خیلی عسلی!   گفت: مگه من عسلم که می خوریم؟

گفتم: نههه! یعنی مثل عسل شیرینی!   گفت: مگه من شیرین حسینم؟ (شیرین، عروس خاله حمیده)

گفتم نهههه! یعنی خیلی خوشمزه ای!   گفت: مگه من غذام که خوشمزه ام؟

دیگه کم آوردم!

 

همون حوالی یه روز بابا ابی بهش گفته بود: خیلی جیگری؟ گفته بود: جیگر، تو آقای مجری؟

پ.ن: روزها شلوغه… سوژه  نوشتن زیاده و وقت کم … می خوام تک و توک چیزایی که یادم مونده رو تند و تند بنویسم … نمی دونستم از کجا شروع کنم … فعلا این رو یادم مونده


یک نظر
خاطرات · شیرین زبانی ها
بدون شرح
۲۲ آذر ۱۳۹۲ @ ۶:۰۳ ب.ظ توسط مامانش

دیروز با یاسمین لباس پوشیدیم  که پیاده بریم پارک. وسط راه دیدم یکی می گه سلام. برگشتم دیدم یه پسر ۴-۵ ساله دم در یه خونه واستاده. یاسمین هم همزمان با من برگشت و نگاهش کرد. منم گفتم سلام و به یاسمین گفتم بای بای کن. یاسمین دست تکون داد و یکم نگاهش کرد، بعد هم روشو برگردوند و دوباره راه افتادیم. دو سه قدم بیشتر برنداشته بودیم که پسره سوت زد! یاسمین هم برگشت و دوباره با هم بای بای کردن. این دفعه دیگه وانستادیم و به راهمون ادامه دادیم. یاسمین هم در حال راه رفتن یکم دوباره نگاهش کرد و بای بای کرد، بعد روش رو برگردوند. چند قدم بیشتر جلوتر نرفته بودیم که دوباره صدای سوت پسره اومد! این بار دیگه یاسمین نشنید و ما به راهمون ادامه دادیم 🙂


۲ نظر
خاطرات · کودکانه‌ها
شانزدهم آذر
۱۶ آذر ۱۳۹۲ @ ۶:۳۱ ب.ظ توسط مامانش

خیلی وقت تر قبل، ۱۶ آذر رو می شناختیم به روز دانشجو، روزی که هنوز یه روز مونده بهش برق دانشگاه مشکل پیدا می کرد و سایت ها تعطیل می شد و کمی بعد هم به خطر آلودگی هوا همه جا تعطیل می شد.

ولی ۸ سال پیش، این تعطیلی ناگهانی به خاطر آلودگی هوا و بچه هایی که اول پایه شدن واسه گذروندن این تعطیلی جمع شیم بریم بیرون و بعد زیرش زدن، واسه من و حمید یه مناسبت دیگه ساخت، اولین گردش دونفره. و این روز خاطره انگیزتر شد.

اما تو ششمین سالگرد این دیدار، اتفاق مهم دیگه ای هم اضافه شد. ۱۶ آذر دو سال پیش، اول صبح با ناباوری از خواب بیدار شدیم و رفتیم آزمایشگاه. شب قیل بیبی چک با سرعتی باورنکردنی نتیجه رو مثبت نشون داده بود. اون شب به همه چیز فکر کرده بودیم. حس عجیبی بود. ترکیب ترس و ناباوری، استرس به خاطر شرایط و اون ته تهش خوشحالی. اما کم کم اون وجه شادیش پررنگ شد تا اینکه بعدازظهر نتیجه مثبت آزمایش رو گرفتیم.

۱۶ آذر دو سال پیش زندگیمون برای همیشه عوض شد. یه روز عجیب و خاطره انگیز که حیف شد که از شدت غیرمنتظره بودن و غرق هیجان بودن، به ذهنمون نرسید که میشه تک تک لحظاتش رو با فیلم موندگار کرد، از گرفتن نتیجه تا اطلاع رسانی به خونواده. اگرچه که تو ذهنمون ثبت شده و می مونه واسه همیشه. ولی می تونست واسه یاسمین هم موندگار بشه.

۱۶ آذر دو سال پیش زندگیمون عوض شد، دغدغه هامون، نگاهمون و راه آینده امون. ۱۶ آذر دو سال پیش شروع یک راه سخت بود یک راه -به قول آسمان– بی بازگشت. به خصوص برای ما که اونقدرها که باید آمادگی و دانشش رو نداشتیم. خوشبختانه واسه سختی های این راه کمک زیاد بود. از مامان خودم که یک ماه حساس و سخت اول رو صبح و شب نخوابید و زحمت کشید، تا واسه ما آسون بگذره و دوباره امسال هم اینکار رو به عنوان نیروی جایگزین هم تکرار کرد و بابام که دوری مامان رو به خاطر ما کلی تحمل کرد. از مامان حمید که مدل زندگی و خوابش رو به خاطر ما عوض کرد و باعث شد که با اطمینان و آرامش بتونم کارم رو دوباره شروع کنم و باباش که علیرغم کار زیاد خیلی مواقع تو تایم غیرکاری هم نگهداری یاسمین رو به عهده گرفت که بتونیم به کارهای خودمون برسیم. از همسایه/دوست خوبمون که واقعا واسه ما و یاسمین خیلی خیلی فراتر از دوست مایه گذاشته و خیال ما رو از بابت نگهداریش، تو مواقعی که مامان حمید در دسترس نبوده راحت کرده.

اما مهمتر از همه کسی که تک تک لحظات این دوسال رو بوده،‌ چه از لحاظ روحی، چه جسمی کمک و پشتیبانی کرده، بدون اینکه من کوچکترین چیزی بگم درکم کرده و کنارم ایستاده که سختی ها یکی یکی بگذرن، حمید بوده. واقعا یک لحظه از این دو سال رو هم بدون حمید نمی تونستم ادامه بدم. اینجوریه که طعم ۱۶ آذر خیلی خیلی شیرین تر میشه … شیرینی ۸ ساله، که لذت شیرینیش خیلی بیشتر از ۸ ساله!


۳ نظر
خاطرات
اولین قدمها با پاهای کوچک
۳۰ مرداد ۱۳۹۲ @ ۱۲:۱۲ ب.ظ توسط مامانش

دوشنبه ۲۸ مرداد ۹۲:

خسته و کلافه و بی اعصاب از کاری که بیخودی کلی طول کشیده بود، می رم خونه. توی راه به این فکر می کنم که الان که یک ساعت دیرتر دارم می رسم، یاسمین در چه حاله. مثل بعضی وقتهایی که حوالی ساعت رسیدن من به خونه خسته و بیحوصله است و منتظر من، در حالیکه با هر صدای آسانسور، به در نگاه می کنه، خوابش برده یا از شدت خستگی کلافه و جیغ جیغو شده. بعد کلی حرص می خورم که چرا باید یه ساعت سر هیچی کارم طول بکشه. با این فکرا می رسم خونه و در کمترین زمان ممکن لباس عوض می کنم و می رم بالا. در رو که باز می کنم، یاسمین واستاده کنار مبل، دستش رو به مبل گرفته و با اسباب بازیهای روی مبل بازی می کنه. می رم با خاله حمید روبوسی کنم، یهو می بینم خودش، به تنهایی، چهار پنج قدم برمی داره میاد سمتم و خوشحال می چسبه به پام. تمام خستگی، تمام  اعصاب خوردیها و کلافگیها رو یادم می ره.

البته این اولین قدمهای مستقل یاسمین نبود. ۲۲ مرداد برای اولین برای، با دو سه قدم، خودشو از پیش حمید رسوند به من. اما دیگه تکرار نشد. تو این ۶ روز فقط فاصله بین مبل و میز رو با یه قدم می رفت (برخلاف قبل که وقتی دستش رو از روی میز برمیداشت خودش رو خم می کرد، تا اول مبل رو بگیره و بعد پاهاش رو حرکت بده به سمت مبل). اما یهو ۲۸ام راه افتاد.

دو تا تاریخ مهم دیگه رو هم  تا یادم نرفته بنویسم، صرفا جهت ثبت، تا بعد مفصل در مورد راه رفتنش و نحوه پیشرفتش و هیجان خودش و خودمون، یه مطلب مجزا بنویسم:

۷ مرداد: نیش زدن دندون بالا سمت راست

۱۱ مرداد: نیش زدن دندون بالا سمت چپ

پ.ن.: راه رفتن یاسمین هیجان انگیزترین، شیرین ترین و بزرگترین تغییرش برای من بود. فکر نمی کنم در آینده هم چیزی از این بزرگتر و هیجان انگیزتر برام باشه.


۳ نظر
احساسات · تازه های یاسمین · تغییرات · خاطرات
خاطرات شیرین
۲۶ تیر ۱۳۹۲ @ ۱۲:۳۷ ق.ظ توسط مامانش

پارسال مثل امروز، آخرین روز کاری من بود. می رفتم در حالیکه فکر می کردم هنوز ۲۰ روزی فرصت دارم، برای آماده شدن نهایی خودم، برای انجام کارهای نهایی خونه، برای استراحت قبل از زایمان. هنوز کلی برنامه داشتم.

رفتم اما هنوز ۱۰ روز نشده، یاسمین توی بغلم بود. اون ده روز با اون تعداد زیاد رفت و آمد برای بیمارستان، مثل باد گذشت. با کلی دودلی و هیجان تصمیم گرفتیم زودتر از اونچه که باید بیاریمش (هنوز خیلی وقتها شک می کنم که تصمیم صد در صد درستی بود). دو روز بعد از تصمیم و مونده به زایمان رو بدون استراحت، کل کارهای لازم رو انجام دادیم. یادمه شب قبل از اومدنش، به جای استراحت تا ۲ بیدار بودم و ساعت ۵ هم دوباره بیدار شدم. آخرین ساعت های وجود یاسمین در من.

امروز اما حس می کنم یاسمین یک عمر با ما بوده. یادم نمیاد روزهای بدون یاسمین رو. اصلا منٍ اون روزها رو هم به زور یادم می آد. اگرچه بعضی وقتها دلم برای اون روزها تنگ میشه و بیخیالی، بی دغدگی و آزادی اون روزها رو می خواد.

تو این مدت، هر چیزی که من رو به یاد اون نه ماه می اندازه حس عجیبی بهم می ده. با دیدن شماره تلفن آژانس نزدیک بیمارستان جم توی کیفم، با رد شدن ازاتوبان مدرس به سمت بیمارستان جم، با دیدن خروجی همت به سمت توانیر،‌ با دیدن مغازه های سیسمونی که اون روزها توش می گشتیم و حتی لوازمی که خرید کردیم توی اون مغازه ها…. همه و همه انگار منو می بره به هیجان اون روزها. دلم می خواد دوباره اون برگه هه تو دستم باشه و تو اون گرما و با اون خستگی، در حالیکه منتظرم نوبتم شه، هی خیابون جم رو بالا و پایین برم، وسطاش بشینم، ملت به من خسته لبخند بزنن و رد شن، بشینم و فکر کنم به یاسمینی که قراره بیاد. دلم می خواد هی از مدرس سرسبز با اون درختای خوشگلش برم به سمت بیمارستان و دلم غنج بره که یاسمین اولین باری که خیابونای تهران رو می بینه، این خوشگلی ها رو می بینه. دلم می خواد هی با خطی های ونک برم سر توانیر پیاده شم و برم پیش دکتر که ببینم قد و وزنش چقدر بیشتر شده و چقدر رشد کرده و دقیقا کی دنیا می آد و آیا دکتر اون موقع ایران هست یا نه. اصلا دارم چرت می گم. حسی که با دیدن این چیزا بهم دست می ده اینا نیست. یه جوریه. اصلا قابل وصف نیست.

پ.ن.: فکر نکنین این روزا رو دوست ندارم. خیلی هم خوبن و خوشحالم. اما اون بازه زمانی یه جور خاصیه. فرق داره. برزخ شیرینه. ماه عسله. نمی دونم. دوست دارم یادآوری اون روزا رو خلاصه.


۶ نظر
احساسات · خاطرات