Lilypie Kids Birthday tickers
شروع فراموشی
۲۰ بهمن ۱۳۹۴ @ ۷:۰۴ ق.ظ توسط باباش

من و یاسمین در حال بازی با لگو بودیم. یاسمین داشت رنگ ها رو تقریبا قرینه میچید روی هم: «قرمز، آبی، اممم اممم چی بود؟» گفتم: «انگلیسیش چی میشه؟» گفت: «yellow». گفتم: «میشه زرد دخترم».

عمدا انگلیسیش رو ازش پرسیدم که ببینم کلا رنگ رو یادش رفته! یا فقط فارسیش رو یادش نمیاد. جالب اینجاست که رنگها جزو کلماتی هستند که موقع بازی کردن توی خونه، دائم به فارسی تکرارشون میکنیم.

به نظرم با این اتفاق، میشه گفت که از امروز تغییر زبان یاسمین شروع شد.


۲ نظر
اتفاقات · تجربیات · تغییرات · زندگی جدید · یادگیری زبان جدید · یادگیری زبان دوم
حقمو بده!
۲۰ آبان ۱۳۹۴ @ ۷:۴۳ ق.ظ توسط باباش

هفته ی پیش یکی از شلوارهای یاسمین توی مهدکودک گم شد. یه روز عصر که رفتم دنبالش، مربیش گفت که امروز موقع توی حیاط بردن بچه ها برای بازی عصرگاهی، شلوار قرمز یاسمین رو پیدا نکرده اند. اتفاقا یاسمین هم خیلی خیلی اون شلوار رو دوست داشت. مربیش میگفت که اون روز هی میگفته Red Pants، Red Pants.

همون شب توی خونه، آزاده گفت که یاسمین یه روز تعریف میکرده که یکی از بچه های کلاسشون، «بیانکا»، یه شلوار قرمز دقیقا مثل یاسمین داره. از اونجا که جالباسی بیانکا درست کنار جالباسی یاسمینه، حدس زدیم که شاید مامان بیانکا اشتباهی شلوار یاسمین رو با خودش برده باشه. این مکالمه ی من و آزاده رو یاسمین هم میشنید.

عصر روز بعد، قضیه ی شلوار مشابه رو به مربیش گفتم و گفت که از مامان بیانکا سوال میکنه. روز بعد هم مربیش گفت که از مامان بیانکا پرسیده بوده و اونم گفته که نه، چیزی یادش نیست.

امروز عصر که رفته بودم دنبال یاسمین، دیدم که شلوار قرمزش توی کمدشه. مربیش رو دیدم و گفت که مامان بیانکا امروز شلوار رو آورد و گفت که رفته بوده لباسهاشون رو بندازه توی ماشین لباسشویی که دو تا شلوار قرمز مثل هم پیدا کرده و فهمیده که یکیش مال یاسمین بوده. یاسمین هم از اینکه شلوارش پیدا شده، کلی خوشال شد.

توی ماشین ازش در مورد اتفاقات امروز مهدکودک سوال کردم. یهو گفت:‌ مامان بیانکا اومد توی حیاط دنبال بیانکا. رفتم بهش گفتم شلوارمو بده! اما گفت نمیدونم!! خنده م گرفته بود. پرسیدم: دقیقا چی گفتی به مامانش که گفت نمیدونم؟ جواب داد:‌ من بهش گفتم Pants، Pants، اونم جواب داد: I know، I know! در حالی که غش کرده بودم از خنده و قربون صدقه ش میرفتم براش توضیح دادم که مامانش نمیگفته نه نه، میگفته میدونم میدونم و داشته بهت میگفته که شلوارت رو پیدا کرده.

شب که رفتیم دانشگاه دنبال آزاده، قضیه رو براش تعریف کردم. آزاده هم کلی خندید و خوشحال شدیم که بچه مون میتونه خودش برای گرفتن حقش اقدام کنه!


۳ نظر
اتفاقات · حرکات شیرین · زندگی جدید · غیرمنتظره ها · مهدکودک
ارتباط با بچه ها
۲۳ مهر ۱۳۹۴ @ ۵:۰۰ ق.ظ توسط باباش

هر روزی که میرم دنبال یاسمین، مربیش در مورد اون روزش و اتفاقاتی که براش افتاده توضیح میده و مثلا اگه یه موردی پیش اومده که یاسمین متوجه نشده و نتونسته اند براش توضیح بدند، از من میخوان که براش توضیح بدم قضیه رو.

یکی از چیزایی که هر روز مربیش میگه، میزان پیشرفتش در زبان انگلیسیه.

آخر هفته ی پیش مربیش گفت که بچه ها رو به اسم صدا میکرده و موقع رفتن بچه ها، ازشون خداحافظی میکرده.

امروز مربیش گفت که بچه ها رو به اسم صدا میکرد، خداحافظی میکرد و میگفت:‌ See you tomorrow!

خیلی خوشحالیم که داره کم کم با بچه ها ارتباطش بیشتر میشه و حرفهای روزمره رو هم تلاش میکنه که یاد بگیره و به کار ببره.


۳ نظر
اتفاقات · زندگی جدید · یادگیری زبان جدید
دختر مستقل
۲۰ خرداد ۱۳۹۴ @ ۱:۴۴ ب.ظ توسط باباش

چند وقتیه که یاسمین اصرار داره که کارهاش رو خودش انجام بده.

مثلا دیگه خودش لیوانش رو از آب یخچال پر می‌کنه.

یا دیروز برای اولین بار، خودش توی خونه جوراب پای راستش رو پاش کرد. البته چون راست دسته، هنوز خیلی نمی‌تونه کارهایی رو که تمرکز لازم داره، با دست چپش انجام بده. واسه همین هم منو صدا کرد که جوراب چپش رو پاش کنم. چند روز پیش هم توی مهدکودک برای اولین بار خودش جورابش رو پاش کرده بود.

یا تلاش می‌کنه کفشش رو خودش پاش کنه.

یا وقتی می‌بریمش مهدکودک، خیلی از مواقع خودش تلاش می‌کنه که بند کفشش رو باز کنه.

حس استقلال داره خیلی توش قوی میشه


نظرات
اتفاقات · تغییرات
کنترل زبان
۳۱ فروردین ۱۳۹۴ @ ۱۱:۲۵ ق.ظ توسط باباش

دو سه روز پیش، موقع رانندگی، یهو یه ماشین دیگه بد اومد سمتمون و یه بوق هم زد، یهو از دهنم پرید و گفتم: «بیشعور»! بعد یهو یاسمین گفت «به کی گفتی بیشعور؟» گفتم «اون آقاهه کار بد کرد، گفتم» و بعد هم کلی ناراحت بودم از اینکه جلوی بچه همچین چیزی گفتم.

دیروز صبح که میخواستیم از خونه بریم بیرون، یهو یاسمین خندون اومد توی اتاقمون و یه چیزی با این مضمون گفت که «بیشعور! آقاهه بیشعوره» و خندید! اونجا بود که میخواستم دو دستی بزنم تو سرم که چرا حواسم رو جمع نکرده بودم و جلوی بچه فحش دادم. بعد براش توضیح دادم که «دخترم من حرف خیلی بدی زدم. اشتباه کردم. معذرت میخوام. دیگه این حرفو نمیزنم. این حرف، حرف خوبی نیست». یاسمین هم با تعجب به من نگاه کرد و سکوت کرد و رفت. امیدوارم یادش بره و دیگه تکرارش نکنه 🙁


۲ نظر
اتفاقات · عذاب وجدان
یاسمین عصبانی می‌شود!
۳ آبان ۱۳۹۳ @ ۳:۰۳ ب.ظ توسط باباش

وقتی چیزی رو می‌خواد و ما مخالفت می‌کنیم، سریع عصبانی می‌شه. آزاده می‌گه زیاد و زود عصبانی شدنش به من رفته! تا چند ماه پیش شروع می‌کرد به کتک زدن کسی که باهاش مخالفت کرده بود. توی بیبی‌سنتر خونده بودیم که بچه‌ها به حدود دو سالگی که می‌رسن، کم‌کم عصبانیتشون رو با گاز گرفتن هم نشون می‌دن و یه راه مقابله با این رفتار اینه که با صحبت بهشون بفهمونی که گاز گرفتن درد داره و کار خوبی نیست و اگه خیلی عصبانی هستن، بهتره یه چیزی مثل بالش بردارن و بزننش و گازش بگیرن! ما هم این کارو کردیم و یه موقعها هم جواب میده، ولی هنوز اکثر مواقع سعی می‌کنه خودمون رو گاز بگیره!

پریروز می‌خواستم دستش رو بشورم که مقاومت کرد. به زور بردمش توی دستشویی. حالا دستش رو مشت کرده بود و باز نمی‌کرد. دستش رو هم به زور باز کردم و شروع کردم به شستن دستاش. سرش رو می‌آورد پایین و تمام تلاشش رو می‌کرد که دستم رو گاز بگیره. اما من دستم رو می‌کشیدم کنار و فقط موهای دستم رو با دندون می‌کَند! بعد که گذاشتمش از دستشویی بیرون و خواستم دستم رو آب بزنم، جلوی در دستشویی وایساد و شروع کرد به جیغ کشیدن که: «بیا بیرون می‌خوام گازت بگیرم!» حالا من و آزاده غش کرده بودیم از خنده و یاسمین عصبانی حمله کرد به من و شلوارکم رو محکم گاز گرفت!

فکر کنم فعلا باید یه مدت باهاش همینجوری تا کنیم تا شاید کم‌کم گاز گرفتن از سرش بیفته.


یک نظر
اتفاقات
درک احساسات و عکس العمل
۸ تیر ۱۳۹۳ @ ۱:۰۷ ب.ظ توسط باباش

پنج‌شنبه شب مهمونی دعوت بودیم. یاسمین اعلام کرد که جیش داره و من هم همراه آزاده رفتم که موقعی که یاسمین از دستشویی می‌آد بیرون، به آزاده کمک کنم. یاسمین که اومد از دستشویی بیرون، شورتش رو جلوش گرفتم که بپوشه. یه کم صبر کردم دیدم نمی‌پوشه. بعد یه مقدار با عصبانیت بلندش کردم روی پام نشوندمش که شورتش رو پاش کنم. بازم نذاشت و از روی پام اومد پایین. بعد دوباره شورتش رو جلوش گرفتم که بپوشه، ولی سرش رو انداخت پایین و وایساد. تکون نمی‌خورد. بعد گفتم «بابایی چرا نمی‌پوشی شورتت رو؟» یهو برگشت گفت «ازت ناراحتم!» من به شدت متعجب و ناراحت، ازش پرسیدم «چرا دخترم؟» گفت «برای اینکه منو زدی!» منم کلی بوسش کردم و بهش گفتم که «دخترم من نزدمت. اگه ناراحت شدی معذرت می‌خوام» و بعد از منت‌کشی به مقدار کافی، ماجرا ختم به خیر شد و یاسمین خانم شورتش رو پوشید.


۲ نظر
اتفاقات · غیرمنتظره ها
توضیحات تکمیلی
۴ تیر ۱۳۹۳ @ ۵:۳۹ ب.ظ توسط باباش

دخترمون یاد گرفته که وقتی چیزی رو می‌گه و ما نمی‌فهمیم، یه کم فکر می‌کنه و از یه راه دیگه سعی می‌‎کنه قضیه رو توضیح بده که بفهمیم.

اولین باری که این اتفاق افتاد، خونه ی بابا ابی و مامان نیّر، سر میز شام نشسته بودیم. یهو یاسمین برگشت گفت: «نَک»! ما هم فکر کردیم که عینک می‌خواد. گفتیم «عینک»؟

– نهههه! نک!

– آره عزیزم. عینکت خونه‌س. میاریم برات. شامت رو بخور فعلا.

– نههههه! نک! نک! (همزمان دستش رو هم تکون می‌داد)

بعد دید ما نمی‌فهمیم چی می‌گه، یه کمی مکث کرد و یه چیزی توی این مایه‌ها گفت: «نک! من دارم! گاز من، نک!» و دوباره شروع کرد دستش رو تکون دادن. اینجا بود که فهمیدیم دخترمون «نمکدون» رو می‎خواد.

بار دومی که این قضیه تکرار شد، چند روز پیش بود. فکر کنم می‌خواستیم بریم بیرون و قرار بود لباس تنش کنیم. یکی دو تا لباس نشونش دادیم که انتخاب کنه. اما گفت: «نه! لباسم که دختر داره!». ما هم که نفهمیدیم کدوم لباسش رو می‌گه، رفتیم سر کمدش و لباس‌های مختلفی رو نشونش دادیم که ببینیم منظورش کدومه. بعد هی گفت «نه! دختر داره!» وقتی دید ما نمی‌فهمیم کدوم لباسش رو می‌گه، یه کمی فکر کرد و گفت: «دختر داره، رفتم پارک، با علی و سالومه!» و اینجا بود که ما تازه فهمیدیم که دخترمون کدوم لباسش رو می‌خواد. جالب اینجا بود که نه من و نه آزاده (که به یادآوری دقیق خاطرات و جزئیات مشهوره بین اطرافیانمون) یادمون نبود که اون روزی که با عمو علی و خاله سالومه بردیمش پارک، چه لباسی تنش بود. اینجا بود که فهمیدیم دخترمون علاوه بر اینکه به حرف‌هایی که می‌زنه فکر می‌کنه، می‌خواد از لحاظ حافظه هم روی دست مامانش بلند بشه.

 


۲ نظر
اتفاقات · تازه های یاسمین
اولین بوس
۱۰ تیر ۱۳۹۲ @ ۲:۲۶ ب.ظ توسط باباش

پریشب، آزاده داشت به یاسمین شیر می‌داد و من هم که وقتی خونه باشم، طبق معمول باید کنار یاسمین دراز بکشم تا خوابش ببره. یاسمین هم طبق معمول هی برمی‌گشت به من نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد و یه کم بی‌حرکت می‌موند و دوباره می‌چرخید سمت آزاده و شیر می‌خورد. یه بار که برگشته بود و با لبخند به من نگاه مهربونانه می‌کرد، یهو بلند شد و دهنش رو چسبوند روی صورت من و سه بار منو بوس کرد. چیزی نمونده بود از حال برم. حس می‌کردم الانه که قلبم منفجر بشه.


۶ نظر
اتفاقات · احساسات · حرکات شیرین · غیرمنتظره ها · پدرانه ها
دختر مستقل
۲۶ آذر ۱۳۹۱ @ ۲:۰۳ ب.ظ توسط مامانش

دخترکمون ۱۰ روزی هست که شبها تنها توی اتاق خودش می خوابه … از حدود بیست روز پیش شبها، توی تخت خودش خوابوندیمش و یک هفته ای خودمون هم پایین تختش خوابیدیم … اما از اول هفته پیش دوباره رفتیم اتاق خودمون و یاسمین توی اتاق خودش تنها خوابید .. شبها سعی می کنم هر جور شده کاری کنم توی اتاق خودش خوابش ببره… اتاق رو تاریک می کنم و کنارش می شینم تا اینقدر بازی کنه که خسته شه … اما باهاش حرف نمی زنم و فقط نگاهش می کنم یا آروم می زنم روی شونه اش… اینجور وقتها نمیشه از کنار بلند شد .. به محض اینکه دور می شم شروع می کنه غر زدن … اگه خیلی خسته باشه، بودن حمید رو هم حتی قبول نداره و من باید کنارش باشم تا آروم شه … خلاصه اینقدر بازی می کنه تا خسته میشه و شروع می کنه غر زدن دوباره … اون موقع است که باید دوباره شیر بخوره تا خوابش ببره .. بعضی وقتها فاصله این خستگی از شیر قبلش کمه … اون موقع است که هر چی باهاش صحبت می کنم که: عزیزم اینقدر زیاد می خوری دل درد می گیری و نمی تونی بخوابی، به گوشش نمی ره و میخوره و می خوابه .. اما هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته که تو خواب گریه می کنه و باید بلندش کنم … وقتی بلند می شه یا روی دست قرار می گیره، آروم میشه اما تا بادگلو نزنه و کمی بالا نیاره راحت نمیشه و اگه دوباره بذاریش رو تختش باز بعد از یه مدت کوتاه گریه می کنه و ماجرا از اول …خلاصه شبها یکی دو ساعتی طول می کشه خوابوندنش … اما همین که تونستیم توی این سن مستقلش کنیم باید کلی خوشحال باشیم 🙂

معمولا بین ۱۱ تا ۱ می خوابه و بسته به زمان شروع خوابش بین ۴ تا ۶ بیدار می شه و من با شنیدن صداش قبل از اینکه به جیغ تبدیل بشه بیدار می شم… اگه زودتر از ۶ بیدار شه معمولا پامی شم، میرم توی اتاقش شیر بهش می دم و همونجا رو تخت خودش می خوابمونمش، تا وعده بعدی که بیارمش پیش خودم و قسمت بعدی خواب رو روی تخت ما بخوابه … اما اگه حول و حوش ۶ بیدار شه که میشه همزمان با رفتن باباش به پادگان، دیگه خودمم پا نمیشم و باباش زحمت انتقالش رو می کشه…

شب اول جدا کردنش، هم حس نبودنش پیشمون عجیب بود و هم خیلی استرس داشت … می ترسیدم که نکنه صداش بیاد و من بیدار نشم… حتی به پیجری که گرفته بودیم هم اطمینان نداشتم و مدام امتحانش می کردم و وقتی رفتم روی تخت هم مدام چشمم به چراغ های آلارمش بود که بینم روشن می شه یا نه، تا اینکه بعد از یه مدت تو همین وضع خوابم برد …

پ.ن.۱: امروز اولین برف زندگیش رو نشونش دادم… گرچه فکر کنم اونقدر ریزبود که اصلاً از پشت پنجره ندید…

پ.ن.۲: باورم نمیشه اینقدر خوابم سبک شده باشه که با شنیدن کوچیک ترین صدا از اتاقش (حتی وقتی پیجر خاموشه) بیدار شم.. قبلا خوابم اصلا سبک نبوده … چه برسه به اینکه اینقدر سبک باشه! قسمت سنگین خوابم تازه از اون موقعی شروع میشه که میاد روی تخت خودمون و خیالم راحت میشه


۲ نظر
اتفاقات · تجربیات