Lilypie Kids Birthday tickers
I want to stay with you forever…
۴ تیر ۱۳۹۵ @ ۱۱:۱۹ ب.ظ توسط مامانش

یاسمین: “پیتن فردا last dayشه”. من: “ااا؟ آخی. می دونی یعنی چی؟” یاسمین: “نه”. من: “فردا روز آخریه که میاد مهد. باهاش خداحافظی کن”.

یاسمین: “مایکل فردا نمیاد. رفته کنسرت. گفت می رم کنسروت فستیوال. می ره کانسرت!”

یاسمین: “براکلن نک سوییک می یاد؟” من: “چی؟” یاسمین: “نک سوییک”. من:  “next week؟” یاسمین با خنده: “آره همون”. من: “می دونی یعنی چی؟” یاسمین “نه”. من: “هفته دیگه میاد”. یاسمین: “آرههههه. رفته vacation چون holiday شده. پس مایکل هم رفته vacation. منم می خوام فردا بگم: منم می رم vacation. داریم می ریم تهران و مشهد دیگه”.

یاسمین: “دارم کتاب درست می کنم. می خوام کتاب درست کنم برای همیشه نگهش دارم. برای (یکم مکث می کنه) forever”.

سر شام شروع می کنه به فلفل دلمه ای سبز (green pepper) می گه red pepper. شروع می کنم در جوابش انگلیسی حرف زدن. ادامه می ده. حدود یک ربع انگلیسی حرف می زدیم و کم نمی آورد. خیلی خوب حرف می زد.

همون شب قبل از اینکه بیاد تو تخت برای خواب بغلم می کنه و می گه: “I want to stay with you forever!”

 


یک نظر
یادگیری زبان جدید · یادگیری زبان دوم
یادگیری انگلیسی (۴)
۱۴ خرداد ۱۳۹۵ @ ۱۰:۰۴ ب.ظ توسط مامانش

این مطلب صرفا برای اینه که اینجا بمونه تا بعدا بتونیم روند تغییر مدال صحبت کردن یاسمین رو ببینیم.

جملاتی که یاسمین امشب موقع تعریف کردن از مهدش می گفت:

  1. Heron کتاب رو rip کرد.
  2. Ben منو push کرد، رفت تو trouble ( قبل از این جمله، داشتیم کتاب می خوندیم. توش کلمه trouble رو شنید. پرسید یعنی چی. جواب که دادم، با این جمله اتفاق امروز رو تعریف کرد. احتمالا مربی ها یا بقیه بچه ها اگه ببینن بکی داره یکی دیگه رو هل می ده بهش می گن you will be in trouble. یاسمین هم برامون ترجمه تحت الفظی کرد:)))
  3. امروز cookie و pine apple خوردیم.
  4. امروز Micheal از یه ظرف آبی آب ریخت تو water bottle م (اینجا واقعا تلاش کرد که قمقمه رو بگه، ولی یادش نمی اومد. خیلی فکر کرد، ولی آخرش بیخیال شد و انگلیسی گفت)
  5. امروز Shannon هی به من می گفت: you wanna play with me? من بهش می گفتم leave me alone.
  6. آهاااا! فهمیدم last name من Yassy و Yasminه.
  7. Benjamin رو دستم scratch کرد.

البته هنوز اکثر جملاتش کاملا فارسی هستن. ولی تعداد جملاتی که انگلیسی قاطیش می گه داره زیاد میشه. خیلی از کلماتی هم که انگلیسی میگه، چیزایین که تو خونه کم کاربرد دارن یا یه مدت زیاده که استفاده نشدن. بعضی وقتها تلاش می کنه فارسیش رو پیدا کنه، ولی وقتی نمی تونه انگلیسی می گه.


نظرات
زندگی جدید · یادگیری زبان جدید · یادگیری زبان دوم
یادگیری انگلیسی (۳)
۷ اسفند ۱۳۹۴ @ ۹:۴۴ ق.ظ توسط مامانش

یاسمین از حدود ۱۹ ماهگی تا ۲۲ ماهگی یهو به صورت انفجاری تو حرف زدن پیشرفت کرد. تا قبل اون فقط کلمه می گفت، یا به زور دو تا کلمه رو به هم می چسبوند. ولی یهو شروع کرد جمله گفتن، جمله هاش بیشتر و بیشتر شد و کلماتش هم بیشتر. اوایل واضح صحبت نمی کرد، ولی دیگه تا ۲۲ ماهگی اینقدر پیشرفت کرد که صحبتش هم حتی واضح شد.

حالا یادگیری انگلیسیش هم کم کم داره وارد همچین مرحله ای می شه. کم کم داریم ازش جمله می شنویم. هر روز کلماتی که می گه بیشتر می شه. در عین حال خجالتش داره می ریزه و واسه ما هم یه سری چیزا تعریف می کنه. و نکته مهم اینکه داره اعتماد به نفسش بالا می ره. چند روز پیش می گفت من دیگه یاد گرفتم انگلیسی با دوستام صحبت کنم. یکی دو روز قبلش حمید از مربی های مهدش در مورد وضعیت حرف زدنش پرسیده بود و اونها هم گفته بودن وقتهایی که با بچه ها دور همن، همش داره صحبت می کنه و اوضاع کاملا خوبه.

یه اتفاق دیگه هم در ادامه پست قبل اینه که وسط فارسی حرف زدن کلمات انگلیسی به کار می بره. این اتفاق در مورد همون کلماتی می افته که مفهوم کلی و جای استفاده اش رو یاد گرفته ولی نتونسته (یا تلاش نکرده) معادل فارسیش رو پیدا کنه. در واقع وقتی ازش می پرسیم که این کلمه تو فارسی معنیش چی میشه نمی تونه جواب بده، ولی مفهوم کلی رو فهمیده و تو مهد حتی بر اساس موفعیت واکنش درست به اون قضیه نشون می ده.

اینم موارد این چند روزه، صرفا جهت اینکه در تاریخ ثبت بشه که با شنیدن چه چیزایی قند تو دل ما آب می شد!

  • امروز با مایکل تو مهد دنس danceکردم!
  • امروز براکلن bellyش درد می کرد، نیومد تو حیاط واسه بازی. (حمید گفته می دونی belly یعنی چی؟ گفته نه)
  • امروز من خییییلی خوابیدم. مربیهام بهم گفتن tired؟ منم گفتم آره دیگه باز خوابیدم! (ازش پرسیدم می دونی tired یعنی چی؟ گفت نه)
  • امروز sleighمون یخ زده بود تو حیاط.
  • امروز (?)fish kim مون خراب شد، مایکل برد خونشون درستش کنه (فهمیدیم که منظورش قلاب ماهیگیریه. البته قسمت دوم کلمه رو ما هم هنوز نفهمیدیم که یعنی چی، هر چی هم سرچ کردیم چیزای مرتبط مشابه پیدا کردیم و ازش تایید بگیریم که اونو شنیده، قبول نکرد)
  • امروز watermelon خوردیم، همون هندونه دیگههه!
  • امروز سر چهارپایه دستشویی با امیلی دعوام شد. هی من می کشیدم، هی اون می کشید. هی من می گفتم دیگه باهات بازی نمی کنم، هی اون می گفت. بعد از یکم اصرار که چجوری می گفتی باهات بازی نمی کنم، گفت: گفتم not any more, play!
  • دیروز وقتی رسیده مهد به حمید گفته من کورن فلکس می خوام . حمید گفته خودت برو به مایکل بگو. بعد شنیده که یاسمین رفته گفته : Mike! I wanna corn flakes
  • شعرهای انگلیسی برای خودش می خونه. روزهای هفته و ماه های سال رو با شعر یاد گفته. اوایل به اکتبر می گفت اتبر و اصرار داشت که ک نداره. ولی امروز خودش اعتراف کرد که فهمیدم اکتبر درسته.

البته اینکه هی وسط جمله فارسی کلمه انگلیسی بگه رو خودمون دوست نداریم (اگرچه که اجتناب ناپذیره)، ولی داریم تلاش می کنیم که بهش معنی فارسیش رو بگیم که با اون جایگزینش کنه. بعدش هم غیرمستقیم جمله رو با معنی فارسی اون کلمه تکرار کنیم.


نظرات
یادگیری زبان جدید · یادگیری زبان دوم
یادگیری انگلیسی (٢)
۲۹ بهمن ۱۳۹۴ @ ۵:۳۷ ق.ظ توسط مامانش

اگه بخوایم از تازه ترین های یاسمین بگیم بیشترش مربوط به یادگیری انگلیسیه. هر روز یه چیز جدید رو می کنه. ولی در کل فرایند یادگیریش جالبه. انگار دوباره داریم همون روال یادگیری فارسی رو به چشم می بینیم.

اولش فقط گوش می داد. هیچی نمی گفت. فط چند تا کلمه که از ما یاد گرفته بود واسه نیازهای اولیه تو مهدکودک. بعد تو بازی ها شروع کرد به درآودرن اصوات، ولی تقریبا لحن انگلیسی رو گرفته بود. اوایل کل این اصوات بی مفهوم بود. کم کم این اصوات رو سعی می کرد با and به هم بچسبونه. بعد از یه مدت می تونستی چند تا کلمه بین این صداها تشخیص بدی. البته کلمات کاملا بی ربط به بازی بود. بعدتر، هر از چند گاهی مربیش از کلمه یا دوکلمه ای هایی (مثل red pants) که تو مهدکودک می گفت، برامون تعریف می کرد. بعد از یه مدت تک و توک چند تا جمله رو البته اونم از زبون مربیش شنیدیم که گفته: Look at me! یا Yasi is going up! تا مدتی وقتی چیزی از مهد تعریف می کرد و مثلا می گفت مربیم یه حرفی زده، ازش که می پرسیدیم دقیقا چی گفت به انگلیسی؟ بهمون نمی گفت. شاید اون موقع می فهمید ولی هنوز نمی تونست تکرارش کنه. ولی الان بهمون میگه. جمله کامل رو هم می گه. حتی خودش بعضی وقتها (البته با کلی خجالت و یعد از کلی تلاش ما برای کشیدن از زیر زبونش) جملات خودش رو هم می گه. دیروز برای حمید تعریف کرده که بعضی وقتها که اسم دوستهام یادم می ره، می رم بهشون می گم: what’s your name؟ یا برای من تعریف می کرد که دوستش بهش گفت Come to my house! خلاصه دیگه به نظر میرسه ارتباط کلامیش هم تو مهد با بچه ها خوب برقرار شده.

یه تفاوت دیگه هم که یادگیری زبان تو این سن داره اینه که گویا سعی نمی کنن واسه هر چیزی معادل زبانی رو که بلدن پیدا کنن. هنوز مدل یادگیریشون به همون شکل زبان اوله. اینجوری که یک کلمه رو اول مفهومش رو نمی دونن، بلکه کم کم دقت می کنن که کجا استفاده میشه و بسته به اون، اون کلمه کم کم براشون مفهوم پیدا می کنه. شاهد این قضیه هم اینه:

یاسمین: مایکل برای teacherمون اومده.

حمید: می دونی teacher یعنی چی؟

یاسمین: نه!

حمید: یعنی مربی، معلم.

یاسمین: آهاااااان! مایکل اومده که teacherمون باشه!

یعنی وقتی معنی فارسیش رو فهمید، جمله بندی فارسیش رو بر اساس اون درست کرد، در حالیکه تا قبل از این قضیه teacher رو به عنوان نقش مایکل تو مهد پذیرفته بود.

حتی بعدش گفت مایکل new teacherهست. باز پرسیدم میدونی new یعنی چی؟ گفت نه. خلاصه برخلاف ما که کلمه به کلمه معنی کلمات رو یاد می گیریم و بعد دستور زبان رو، این بچه ها اول خود کلمه یا اصطلاح رو یاد می گیرن و کم کم میفهمن کجا باید استفاده کنن و اینجوری اون اصطلاح به مرور براشون معنی پیدا می کنه.

 


۳ نظر
زندگی جدید · یادگیری زبان جدید · یادگیری زبان دوم
شروع فراموشی
۲۰ بهمن ۱۳۹۴ @ ۷:۰۴ ق.ظ توسط باباش

من و یاسمین در حال بازی با لگو بودیم. یاسمین داشت رنگ ها رو تقریبا قرینه میچید روی هم: «قرمز، آبی، اممم اممم چی بود؟» گفتم: «انگلیسیش چی میشه؟» گفت: «yellow». گفتم: «میشه زرد دخترم».

عمدا انگلیسیش رو ازش پرسیدم که ببینم کلا رنگ رو یادش رفته! یا فقط فارسیش رو یادش نمیاد. جالب اینجاست که رنگها جزو کلماتی هستند که موقع بازی کردن توی خونه، دائم به فارسی تکرارشون میکنیم.

به نظرم با این اتفاق، میشه گفت که از امروز تغییر زبان یاسمین شروع شد.


۲ نظر
اتفاقات · تجربیات · تغییرات · زندگی جدید · یادگیری زبان جدید · یادگیری زبان دوم
یادگیری دستور زبان انگلیسی
۱۶ دی ۱۳۹۴ @ ۲:۰۴ ق.ظ توسط مامانش

یاسمین سه ماه کامل اینجا مهدکودک رفته. تو این مدت کاری که ما کردیم این بوده که هر شب قبل از خواب براش دو یا سه کتاب انگلیسی خوندیم. معمولا موقع خوندن من همه چیز رو براش معنی نمی کنم. ترجیحا توی هر قسمت دو سه کلمه مهم رو معنی اش رو می گم. یعد از چهار/پنج بار خوندن کتاب می تونه بیشتر جمله ها رو موقع خوندن کامل کنه. بعضی وقتها یه سری چیزا رو اشتباه می گه. ولی وقتی چند بار بهش درستش رو می گم یادش می مونه و دیگه از اون به بعد درست می گه. تنها چیزی که شاید بیشتر از ده بار اصلاحش کردم اینه:

توی یکی از کتابها صفحه آخرش می گه:

Home Time! Look who’s come? Can You see goat’s mom?

یاسمین بدون استثنا هر بار می گه: Can you see mom’s goat? فکر کنم دلیلش هم اینه که یاد گرفته توی فارسی بگه مامانِ بز. اینجا هم می دونه توین جمله می گه می تونی مامان بز رو ببینی؟ از طرفی می دونه مامان و بز به انگلیسی چی میشه ولی وقتی می خواد جمله بسازه به همون سبک فارسی چمله رو می سازه و من هنوز نتونستم درستش کنم :دی

 


یک نظر
یادگیری زبان جدید · یادگیری زبان دوم
ارتباط با بچه ها
۲۳ مهر ۱۳۹۴ @ ۵:۰۰ ق.ظ توسط باباش

هر روزی که میرم دنبال یاسمین، مربیش در مورد اون روزش و اتفاقاتی که براش افتاده توضیح میده و مثلا اگه یه موردی پیش اومده که یاسمین متوجه نشده و نتونسته اند براش توضیح بدند، از من میخوان که براش توضیح بدم قضیه رو.

یکی از چیزایی که هر روز مربیش میگه، میزان پیشرفتش در زبان انگلیسیه.

آخر هفته ی پیش مربیش گفت که بچه ها رو به اسم صدا میکرده و موقع رفتن بچه ها، ازشون خداحافظی میکرده.

امروز مربیش گفت که بچه ها رو به اسم صدا میکرد، خداحافظی میکرد و میگفت:‌ See you tomorrow!

خیلی خوشحالیم که داره کم کم با بچه ها ارتباطش بیشتر میشه و حرفهای روزمره رو هم تلاش میکنه که یاد بگیره و به کار ببره.


۳ نظر
اتفاقات · زندگی جدید · یادگیری زبان جدید