Lilypie Kids Birthday tickers
آشنایی با حیوانات
۴ اردیبهشت ۱۳۹۶ @ ۸:۵۲ ب.ظ توسط مامانش

یاسمین (صبح زود): دیشب یه خواب بد دیدم. خواب دیدم روباه می خواد منو بخوره. بعد یکی اومد منو نجات بده. حالا نفهمیدم بابا حمید بود یا سنجاب یا موش خرما.

توضیح: یاسمین از بچگی خیلی در مورد حیوونا نمی دونست. کوچیک که بود به همه پرنده ها می گفت کلاغ، حتی به غاز و اردک! سه چهار ماهی هست که داستان های حیوون محوری که می خونیم بیشتر شدن. تو مدرسه هم کتاب و فیلم زیادی در مورد حیوونا می خونن و می بینن. برای همین نقش حیوونا تو زندگی و خواب هاش پررنگ تر شده. به خصوص حیوون های این منطقه. چند هفته پیش هم موزه طبیعت رفتیم و کلی حیوون رو اونجا دید و در موردشون صحبت کردیم. در مورد اینکه چی می خورن. اونجا یه فیلم سه بعدی دید از شکار حیوون ها. البته فیلمش اصلا برای بچه ها ترسناک نبود و بیشتر سناریوهاش ختم به خیر می شد. ولی کلیت چیزایی که دید و شنید روش تأثیر گذاشت. مثلا وقتی فهمید روباه ها موش ها رو می خورن، ناراحت شد و می گفت من موشها رو خیلی دوست دارم!

 


یک نظر
تغییرات
دوستیابی
۳۰ فروردین ۱۳۹۶ @ ۱۱:۴۰ ب.ظ توسط مامانش

بیشتر از نه ماهه که فرصتی نبوده برای نوشتن. البته خوب هر چی یاسمین بزرگتر میشه، چیزهای جدید و تازه هم ازش کمتر میشه برای نوشتن.

الان یاسمین نزدیک ۴ سال و نه ماهشه. تو این مدت خیلی تغییر کرده، خیلی! هم ظاهرش، هم رفتارش. باورمون نمی شه! یه وقتهایی پیش می آد که باهاش حرف می زنم و جوابی بهم می ده که یهو حس می کنم با یک آدم بزرگ دارم صحبت می کنم و عملا کم می آرم! خیلی سطح درک و منطقش رفته بالا. وقتی باهاش صحبت می کنیم، اگه خیلی خسته و بی حوصله نباشه، قشنگ فکر می کنه و منطقی عکس العمل نشون می ده و از این بابت خیلی خوشحالیم.

تو این مدتی که مهاجرت کردیم وابستگیش به من خیلی زیاد شده. به خصوص امسال که از مدرسه زودتر میاد خونه و من بیشتر پیشش هستم.

از سپتامبر پیش دبستانی رو شروع کرد که اینجا زیرمجموعه مدرسه است و دو ماه دیگه اولین سال مدرسه اش رو تموم می کنه! بزرگترین چالش چهارسالگی یاسمین برای ما مرتبط با مدرسه بود. با اینکه ساعتهایی که توی مدرسه بود از مهدکودک کمتر بود و با اینکه امسال دیگه انگلیسی رو یاد گرفته بود، ولی خیلی دیرتر با مدرسه کنار اومد. یاسمین همیشه بچه اجتماعی بود و زود با بقیه دوست می شد. ولی توی مدرسه مشکل اصلیش با بچه ها بود و قضیه دوست پیدا کردن.

توی مهدکودک بچه ها آزادتر بودن. زمان زیادی رو توی محوطه باز بازی می کردن و هر وقت که می دیدیشون، هر کسی سرش به کار خودش گرم بود. گهگاهی هم باهم بازی می کردن ولی اکثر مواقع مستقل بودن. کمتر پیش می اومد از یاسمین بشنویم که با کسی دعوا کرده، یا از کسی به عنوان دوست خاصش اسم ببره. وقتی ازش اسم دوستهاش رو می پرسدیم، شروع می کرد اسم تک تک بچه ها رو می گفت.

امسال تو مدرسه، جمعیت کلاسشون هم بیشتر شد. توی مهدکودک هر کلاس حدود ۱۰ نفر بودن ولی توی مدرسه ۳۰ نفر. روزهای اول با چند نفری هم بازی شد که از شانسش یکیشون بعد از یه مدت شروع کرد به ناسازگاری، اونم نه فقط با یاسمین. هر روز به یکی می گفت من باهات دوست نیستم و با فلانی دوستم. روز بعد به یکی دیگه. طوری که کم کم بچه های اون جمع یاد گرفتن که هر روز این رو به هم دیگه بگن. بعد از یه مدت یاسمین صبح ها بهونه می گرفت موقع بیدار شدن که مدرسه رو دوست ندارم و نمی خوام برم. وقتی می پرسیدیم چرا، می گفت هیچ کس با من دوست نمیشه. شانس آوردیم که سرویس مدرسه رو خیلی دوست داره، وگرنه مدرسه رفتنش مصیبتی می شد برامون! تحت تاثیر بچه ها اینجوری یاد گرفته بود که باید حتما با یکی دوست باشه و اگه یک دوست پیدا کرد، دیگه با بقیه دوست نیست و اون هم حق نداره با کسی دیگه دوست باشه (که خود این موضوع باعث می شد که اون یکی هم اعصابش خورد بشه و بعد از یه مدت بی خیال دوستی با یاسمین بشه). خلاصه بگم که هر روز که صحبت مدرسه رو می کردیم و ناراحت بود، براش توضیح می دادیم که اولا این رفتار درست نیست و نباید آدم هی بگه دوست نیستم با کسی و باید سعی کنه بتونه با همه بازی کنه. بعد هم اگه کسی ناراحت میشه از یه کاری و به خاطر اون باهات دوست نیست، باید فکر کنی که کارت واقعا اشتباه بوده یا نه. شاید واقعا نباید اون کار رو می کردی. خلاصه هر روز با جزئیات مواردی که از مدرسه تعریف می کرد سعی می کردیم در مورد این موضوع صحبت کنیم. ولی همچنان ناراحتی ادامه داشت. بعد از یه مدت سعی کردیم بیخیال شیم تا خودش با آزمون و خطا جلو بره و با همین چیزایی که براش توضیح دادیم کم کم بتونه مشکلش رو حل کنه.

حالا که تقریبا آخر ساله، یک دوست صمیمی داره که آخر هفته پیش دعوتش کردیم و اومد خونه امون و دوتایی کلی بازی کردن. دیگه کمتر بهانه می گیره و به نظر می رسه مشکلش حل شده. دیگه اون انحصارطلبی رو در مورد دوستش نداره. حتی می بینی که خیلی وقتها با بچه های دیگه هم کلی بازی می کنه و بهش خوش می گذره ولی خوب همچنان بهترین دوستش عوض نمیشه. خودش خیلی وقتها استدلال می کنه که رفتار یکی از بچه ها در مورد دوستی خوب نیست.

گاهی وقتها حس می کنم که این تفاوت رفتار بچه ها تو مدرسه یاسمین، غیر از تاثیر گرفتنشون از اون بچه ای که مثال زدم(که احتمالا به روش تربیتش تو خونواده برمی گرده)، ممکنه به سنشون هم ربط داشته باشه. در هر صورت واقعا نگرانی بزرگی واسمون بود و امیدواریم که واقعا مشکلش حل شده باشه و در آینده بتونه راحت تر دوست پیدا کنه.


۲ نظر
تغییرات · روابط اجتماعی
شروع فراموشی
۲۰ بهمن ۱۳۹۴ @ ۷:۰۴ ق.ظ توسط باباش

من و یاسمین در حال بازی با لگو بودیم. یاسمین داشت رنگ ها رو تقریبا قرینه میچید روی هم: «قرمز، آبی، اممم اممم چی بود؟» گفتم: «انگلیسیش چی میشه؟» گفت: «yellow». گفتم: «میشه زرد دخترم».

عمدا انگلیسیش رو ازش پرسیدم که ببینم کلا رنگ رو یادش رفته! یا فقط فارسیش رو یادش نمیاد. جالب اینجاست که رنگها جزو کلماتی هستند که موقع بازی کردن توی خونه، دائم به فارسی تکرارشون میکنیم.

به نظرم با این اتفاق، میشه گفت که از امروز تغییر زبان یاسمین شروع شد.


۲ نظر
اتفاقات · تجربیات · تغییرات · زندگی جدید · یادگیری زبان جدید · یادگیری زبان دوم
دختر مستقل
۲۰ خرداد ۱۳۹۴ @ ۱:۴۴ ب.ظ توسط باباش

چند وقتیه که یاسمین اصرار داره که کارهاش رو خودش انجام بده.

مثلا دیگه خودش لیوانش رو از آب یخچال پر می‌کنه.

یا دیروز برای اولین بار، خودش توی خونه جوراب پای راستش رو پاش کرد. البته چون راست دسته، هنوز خیلی نمی‌تونه کارهایی رو که تمرکز لازم داره، با دست چپش انجام بده. واسه همین هم منو صدا کرد که جوراب چپش رو پاش کنم. چند روز پیش هم توی مهدکودک برای اولین بار خودش جورابش رو پاش کرده بود.

یا تلاش می‌کنه کفشش رو خودش پاش کنه.

یا وقتی می‌بریمش مهدکودک، خیلی از مواقع خودش تلاش می‌کنه که بند کفشش رو باز کنه.

حس استقلال داره خیلی توش قوی میشه


نظرات
اتفاقات · تغییرات
صرفا برای شروع دوباره
۲۴ فروردین ۱۳۹۴ @ ۲:۵۶ ب.ظ توسط مامانش

وقتی یه مدت خیلی زیاد نمی نویسی، تو اون فاصله هر چی اتفاق می افته رو هی می گی سر فرصت بنویسم، اما باز فرصت نمیشه و این دور اونقدر ادامه داره که همه چی از دست می ره. می خوام اگه فرصت بشه دوباره شروع کنم به نوشتن.

یاسمین دو سال و هشت ماه و نیمه ما خیییلی تغییر کرده. خیلی! هم از لحاظ ظاهری، هم از لحاظ رفتاری و گفتاری و هم از لحاظ قابلیت های فیزیکی.

اصلی ترین وسیله ارتباطش با دیگران حرف زدنه. تو یه محیطی که باشه که آشنا باشن دور و بریهاش حرف می زنه مدام. تو پارک بیشتر از اینکه بازی کنه داره با من حرف می زنه در مورد بچه ها و کارهایی که می کنه و خاطراتی که از سال بازی های نیمه اول ۹۳ تو پارک داره!

همچنان در عجبیم از حافظه اش! جزئیات بازی هایی که پارسال تابستون تو پارک کرده رو یادشه. خفن ترینش هم اینکه یه بار بچه ها شاخه های درخت رو می کندن و زیر سرسره جمع می کردن و یاسمین هم باهاشون بوده! تو این مدت هم فقط یکی دو بار یکی از اون شاخه ها رو که با خودش آورده بود خونه دیده و جز این، هیچ موردی برای مرور این خاطره نداشتیم!

به وضوح مدل راه رفتن، دویدن و پله بالا و پایین رفتنش با ۶ ماه پیش فرق کرده. تو ۶ ماهی که گذشت با توجه به حساسیتش و آلودگی های هوا، پارک نرفته بود و الان که با اون موقع مقایسه اش می کنیم، کلی کیف می کنیم که چقدر دیگه مسلطه و حواسش جمعه. طوری که تقریبا دیگه لازم نیست دنبالش باشیم و می تونیم یه گوشه بشینیم و فقط از دور نگاهش کنیم.

توی جمعی که نمی شناسه خجالتش بیشتر شده. نیم ساعتی قایم میشه و روشو برمی گردونه و حرف نمی زنه تا کم کم یخش باز شه. اون وقت، اگه جمع کوچیک باشه، شروع می کنه حرف زدن و ارتباط برقرار کردن، اگه جمع بزرگ باشه، مرحله حرف زدن و ارتباط نزدیک هم یکم طولانی تر میشه.

به شدت وجود بچه ها تو پارک براش مهمه. طوری که یه روز که رفتیم تو پارک و بچه ای نبود، زود حوصله اش سر و رفت و گفت بریم. تو مدتی هم که بودیم، تک و توک اگه بچه ای از دور می دید حواسش می رفت به سمت اون بچه  و منتظر بود که بیاد سمت اسباب بازی ها. و اگه یه مدت غافل می شد و بعد یم دید که سر جای قبلی نیست اون بچه، می رفت دنبالش که پیداش کنه. ولی امان از روزای شلوغ که دل نمی کنه.

یاسمین عید امسال رو تا حد خوبی درک کرد. اینکه مدت زیادی تعطیل بودیم، اینکه سفره هفت سین چیدیم، تخم مرغ هایی که خودش با رنگ انگشتی رنگ کرد و سر سفره هفت سین گذاشت، عید دیدنی هایی که رفت و عیدی هایی که گرفت و می شمردشون! کلیپ هایی که در مورد عید می دید و می خوند. آهنگ های عید که باهاشون می رقصید. مسافرت عید. خلاصه این عید کیف کرد و کیف کردیم.

۶ ماه آخر سال ۹۳، ماه های سختی بود برامون. شروع مهدکوک (با همه خوبیهایی برامون داشته و داره) همزمان با شروع دوسالگی (که به سن وحشتناک بچه ها معروفه)، رفتارهای بدی که از بچه های مهدکودک یاد می گرفت اون اوائل، مشکلات اولیه کنار هم قرار گرفتن بچه های تنها تو مهدکودک در ماه های اول، و بعد مریضی های مداوم یاسمین تو بقیه چهار ماه، کنار بقیه سرشلوغی ها و گرفتاری ها و مشکلات دیگه، ۶ ماه سختی رو برامون رقم زد که باید حتما در هر موردش یه مطلب جدا نوشت، برای اینکه بعدها واسه خودمون هم یادآوری بشه و شاید یه ذره هم به درد کسی بخوره.


نظرات
تغییرات
خواب
۱۷ آذر ۱۳۹۳ @ ۱۲:۰۳ ب.ظ توسط مامانش

ماجرای خواب یاسمین و جداکردنش از تخت خودمون ماجرای مفصلیه و کاملا سینوسی، یه مدت رو تخت خودش یه مدت رو تخت ما … روش های مختلف رو امتحان کردیم و کلی تجریه کردیم…. البته الان دیگه حدود ۹ ماهه که جدا شده، ولی دوست دارم تجربه ها رو بنویسم هر چند کوتاه تا یاد خودم هم بمونه برای آینده…

یاسمین که کوچیک بود، می خوندم و می شنیدم که تا قبل شش ماهگی که بچه هنوز به وجود مادر موقع خواب عادت نکرده باید جداش کرد. ما از ۴ ماهگی این کار رو کردیم. یکی دو ماهی خوب بود. شبها با شنیدن کوچکترین صداش بیدار می شدم. بغلش می کردم و نشسته بهش شیر می دادم و وقتی می خوابید بر می گشتم تو اتاق. صبح زود حمید قبلاز بیرون رفتن از خونه می آوردش پیش من و بعد می خوابیدیم تا ۱۱ ظهر و خستگی خواب پاره پاره شی قبل رو کنار هم در می کردیم.

یاسمین هفت ماهه شد و رفتم سر کار. یکی دو هفته اول همچنان روی تخت خودش می خوابوندمش و باز شبها برای شیر دادن می رفتم سراغش. ولی وسط شیر دادن اینقدر خسته بودم که بیخیال نشستن می شدم و می آوردمش روی تخت، بین خودمون، که خودم هم بتونم همزمان بخوابم. یک بار صبح حمید بیدار شده بود و دیده بود که خودم خوابیدم وسط و یاسمین رو گذاشتم لبه تخت! دیگه بیخیال تختش شدیم و آوردیمش روی تخت خودمون.

اوائل سخت نبود. منم راحت بودم. شبها تو خواب بهش شیر می دادم و همه چی خوب بود. ولی دیگه حوالی یک سالگی تو تخت بیشتر وول می خورد. قدش هم بلند شده بود. یهو نصفه شب می دیدی چرخیده و عمود بر من و حمید خوابیده و ما در کمترین جای ممکن با بدبختی خوابیده بودیم. تازه این قسمت خوب ماجرا بود! کم کم لگدهایی که تو سر و صورت می خورد هم اضافه شد، و چون همیشه سرش برای شیر خوردن به طرف من بود، این لگد ها دائما حواله حمید می شد. خلاصه خواب کامل شب کم کم تبدیل شد به خواب نصفه نیمه و صبح ها هم با بدن درد بیدار می شدیم. کم کم دوباره به فکر جدایی افتادیم. اما این بار دیگه قضیه سخت بود. یاسمین عادت کرده بود تو خواب دستش رو که تکون می ده به ما بخوره، یا با کوچکترین تلاشی شیر بخوره.

تصمیم گرفتیم جدایی رو مرحله به مرحله کنیم. اول تخت یاسمین رو بیاریم تو اتاق خودمون، که من مجبور نباشم برای شیر دادن برم توی اتاقش. ولی تختش از در رد نمی شد. دشکش رو آوردیم کنار تخت خودمون روی زمین و یه مدت روی اون می خوابوندیمش. قرار بود من بعد از شیر دادن دوباره برم روی تخت خودمون که راحت بخوابم، ولی معمولا همونجا تا صبح می خوابیدم و باز چون دشکش کوچیک بود و من مچاله، صبح با بدن درد بیدار می شدم. ولی حداقل حمید راحت می خوابید.

کم کم تصمیم گرفتیم ببریمش تو اتاق خودش تا به اتاقش عادت کنه و بتونیم تو مرحله بعد تنها بخوابونیمش. پس خودمون منتقل شدیم به اتاقش و دسته جمی کف اتاق روی دشک می خوابیدیم. بعد از دو سه هفته، تونستیم عادتش بدیم که شب روی تخت خودش بخوابه و ما پایین تخت بخوابیم. ولی باز هم بلند کردن و شیر دادن نشسته، اونم نصفه شب و تو خستگی به خاطر سنگینی اش برام سخت بود. از طرفی این قضیه همزمان شد با تعطیلات عید و سفر سه هفته ای ما به مشهد. اونجا باز پیش ما خوابید و دوباره عادت کرد به وجود ما کنارش!

بعد از عید دوباره یه مدت کنار خودمون خوابید، ولی شدت لگدها بیشتر شد و جای ما برای خواب کمتر. این بار دیگه تصمیمون جدی تر شد. دوباره سه هفته رفتیم تو اتاقش که عادت کنه. ولی باز فکر اینکه نصفه شب پاشم بذارمش روی تختش برام سخت بود. با خودم می گفتم کاش می شد نصفه شب موقع شیر دادن بتونم برم تو تختش، ولی حس می کردم با این کار ممکنه تختش بشکنه. یه بار که به حمید این آرزو(!) رو گفتم، یکم که بررسی کردیم دیدیم حداقل چون پایه تخت برای تخت نوجوان در نظر گرفته شده امکان نداره مشکلی پیش بیاد. اون شب دشک ها از وسط اتاق جمع شد، حمید رفت روی تخت خودمون و من رفتم توی تخت یاسمین. وقتی خوابید رفتم روی تخت خودمون و نصفه شب برای شیر دادن دوباره رفتم توی تختش و بعد برگشتم. صبح حس پیروزی می کردیم!

البته ماجرا به همین راحتی هم نبود. چون بیشتر شبها از شدت خستگی توی تختش خوابم می برد و صبح مچاله شده بیدار می شدم و می رفتم ۵ دقیقه روی تخت خودمون دراز می کشدیم که بدنم یه ذره باز شه! البته بعضی شبها حمید بیدارم می کرد. ولی خوب، حدود ۵ ماه، تا قبل از گرفتن شیر از یاسمین، کلا مچاله بودم و خواب خستگی بدنیم رو بیشتر هم می کرد. ولی خوب با تموم شدن دوران شیردهی، دوران سختی به سر اومد و الان هر کی توی تخت خودشه و شبها وقتی بیدار می شه، می ریم سراغش، یکم می زنیم به پشتش یا بهش آب می دیم تا دوباره بخوابه و بر می گردیم سر جامون.

اگرچه هنوز به حالت خواب کامل شبونه که قبل از دنیا اومدنش داشتم برنگشتم ولی اوضاع خیلی بهتره و  وقتی به یکی دو سال گذشته فکر می کنم، در مقایسه با اون موقع احساس خوشبختی می کنم!

تو این مدتی که تو تخت خودش می خوابه یه مدت کوتاه یه ماهه من می خوابیدم پایین تخت و اون تنهایی روی تختش. براش کتاب می خوندم و اون همونجوری تنهایی روی تخت می خوابید. اما باز بعد از یه مدت هوس کرد که من برم پیشش. هنوز هم گاهی هوس های عجیب و غریب می کنه. یه هفته ای گیر داده بود که بغلم کن، سرم رو شونه ات باشه تا بخوابم! یا منو بذار رو پات تکون بده تا بخوابم! یاد دوران بچگی کرده بود! البته فکر می کنم تو مهدکودک بچه های هم سن یاسمین رو اینجوری می خوابونن و به خاطر این دوباره هوس کرده. ولی بعد از چند روز که دیگه دیدم نمیشه این جوری ادامه داد، براش توضیح دادم: ببین، دیگه بزرگ شدی، سنگین شدی. نمی تونیم طولانی بغلت کنیم. دستم درد می گیره. دست بابا حمید هم درد می گیره. یکم غر زد ولی قبول کرد.

چند روز بعد نشسته بود عکسهای روی دیوار رو نگاه می کرد. طبق معمول پرسید: “اینجا کوچولو بودم؟ شیر می خوردم؟ پوشک می شدم؟” و منم هر بار تایید می کردم. این بار اضافه شد: “بغل هم می شدم؟” منم  بعد از تایید، سریع گفتم: آره دیگه بزرگ شدی، مهدکودک می ری!


یک نظر
تجربیات · تغییرات
مرحله آخر وابستگی
۱۶ آذر ۱۳۹۳ @ ۱۱:۲۲ ب.ظ توسط مامانش

خیلی وقته فرصت به نوشتن خاطره های کوتاه هم نمیرسه، چه برسه به مطالبی که دلم میخواد مفصل بنویسم در موردش.
همیشه میگفتم، تو فرایند رشد بچه چند تا مرحله خیلی سخت هست، جدایی از بچه برای شروع کار، گرفتن از پوشک، گرفتن از شیر، شروع مهدکودک/مدرسه و ورود بچه جدید به خونواده. هر کدوم از اینها شروع یه مرحله جدید تو زندگی بچه است و تغییرات فیزیکی و روحی که برای بچه به همراه داره خیلی مهم و پیچیده است و به سلامتی و راحتی گذروندشون کار سختیه.
دو مرحله اول که تقریبا خوب گذرونده شد و مرحله آخر هم شامل حال ما نمیشه. ولی دو مرحله گرفتن از شیر و مهدکودک رو یاسمین توی این پنج ماه پشت سر گذاشت و خوشبختانه خوب و تقریبا راحت طی شد و ختم به خیر شد 🙂 البته هر کدوم داستان خودش رو داره. اما اول داستان گرفتن شیر از یاسمین:
یک هفته قبل از دومین سالگرد تولد یاسمین از سر کار برگشته بودم و ذوق و شوق یاسمین برای شیر خوردن اونقدر بود که یه لحظه فکر کردم چجوری میشه شیر رو ازش گرفت وقتی اینجور وابسته است. دیگه وقتش بود! ولی می اومد می چسبید بهم و بی وقفه میگفت: ایش! میگفت می می نانازی، می می خوشگل! بوسش می کرد، نازش می کرد و باهاش بازی می کرد. حتی بیشتر از قبل شیر می خورد!
هفته بعد از تولدش رفتیم برای مشورت پیش دکترش. گفت اگه خیلی وابسته است کم کم بگیرینش. اول یکی از وعده های ظهر/شب رو کم کنین و بعد وعده بعد. و البته گفت که گرفتن از شیر توی تابستون بر خلاف اون چیزی که همه میگن بد نیست و مشکلی نداره.
هنوز کم کم داشتیم به اینکه چجوری به حرف های دکتر عمل کنیم فکر می کردیم. دو روز بعد از سر کار که اومدم دیدم اصلا یادی از شیر نکرد. اومد سراغم و باهام حرف زد، اما بعد رفت سراغ بازی خودش. منم به روی خودم نیاوردم. در کمال تعجب حتی شبش هم یادی از شیر نکرد. بهش گفتم من پایین تختت بخوابم و برات کتاب بخونم. قبول کرد و همونجوری خوابش برد! فرداش که از سر کار اومدم، شیر خواست و بهش دادم. اما شب دوباره من پایین تختش خوابیدم و دستش رو گرفتم و خوابش برد. فردا ظهر دوباره درخواستی برای شیر نداشت! یه موقعی هم که یادش اومد سریع با کوچکترین تلاش برای پرت کردن حواسش، قضیه رو یادش رفت. خلاصه همین روال ادامه پیدا کرد. چند روزی یه روز در میون می خورد، بعدش دو روز در میون. بعد از اون فاصله بیشتر و بیشتر شد تا بالاخره ۲۰ شهریور ۹۳ برای آخرین بار شیر خورد! اتفاقا چون یکم بی اعصاب بود و وسط خوابش بود، یکم سینه ام رو کشید و من سریع گفتم: آخ دردم گرفت! بوسش کرد و گفت: خوب شه و بعد یکم خورد. گذاشتم یکم بخوره ولی بهش هی گفتم درد میکنه! چند روز بعد که خواست باز هم بخوره، بهانه می آوردم که هنوز درد می کنه. اون طفلک هم بیخیال می شد!
از اون به بعد چند باری که فرهاد رو دید که شیر می خوره، یکم دهنش آب افتاد. با حالتی فرهاد رو نگاه می کرد که فقط میشه در موردش گفت که دهنش آب افتاده! بعد از من پرسید ایش می خوره؟ منم می گفتم آره کوچولوه ایش می خوره!
خلاصه از اون موقع تا حالا فقط هر وقت عکسهای کوچکی هاش رو می بینه، میگه کوچولو بودم ایش می خوردم. و هنوز گاهی از من می پرسه، میمیت خوب شد؟ من کشیده بودم درد گرفته بود؟!
حس عجیبی داره این جدا شدن نهایی. در واقع این قضیه یه جورایی خاتمه وابستگی فیزیکیمون بود! الان دیگه از سر کار که میام خبری از دست و پا زدن ها برای رسیدن به شیر نیست، ولی هنوز بعضی وقتها می پره بغلم و بقیه مواقع هم همون لبخندی که تو بیداری یا به محض دیدن من بعد از خواب می زنه، به اندازه همون دست و پا زدن ها خستگی کار رو در می بره!


۳ نظر
تغییرات · خاطرات
تخیل
۵ آذر ۱۳۹۳ @ ۱۰:۰۳ ق.ظ توسط مامانش

  1. در راستای تخیل یاسمین، یادم رفت از بازی های تخیلیش بگم. حوالی تیر امسال، بعد سفرمون به دبی و حال اساسی ای که با دریا و موج بازی کرد، بابا ابی شروع کرد به موج بازی خیالی با یاسمین. تخت شده بود دریا و دو تایی شیرجه می زدن توش. قبل از شیرجه زدن، مثلا لباس هاشون رو در می آوردن و مایوشون رو تنشون می کردن. این بازی اینقدر واسه یاسمین دوست داشتنی بود که دیگه هر وقت اسم بابا ابی می اومد می گفت بریم موج بازی. کم کم این بازی تخیلی گسترده تر هم شد. حالا یه اتاق شده زمین بازی یاسمین که هر نوع بازی ای توش انجام میشه. گوشه تنگ اتاق، پشت میز، مثلا رانندگی می کنن. کمربند می بندن، رانندگی می کنن، پخش ماشین رو روشن می کنن و آهنگ شاد می ذارن، می رن خونه دوست یاسمین، یا می رن لب دریا. یهو همونجا میشه فرودگاه. سوار هواپیما میشن. کمربند می بندن و می رن مشهد. می رسن خیابون راهنمایی خونه باباممد. می رن تو سلام علیک می کنن با سینا و مامان مریم و بابا ممد. از اونجا باز می رن تو تخت که دریاست و موج بازی می کنن. بعد میرن روی لبه مبل، می شینن اسب سواری می کنن. یو می بینی رفتن زیر میز، پشت رومیزی نشستن، مثلا سینماست و باهم فیلم می بیین. بعد فوتبال بازی می کنن. بعد باباابی دست یاسمین رو می گیره یاسمین رو زمین سر می خوره و مثلا اسکی بازی می کنن. خلاصه از همون فضای چندمتری حداکثر استفاده رو می کنن.
  2. یاسمین از خواب بیدار شده و هوس آبرنگ بازی کرده. قلم مو رو می کشه رو رنگ آبی و می گه می خوام موج بکشم. موج رو می کشه. می گم: چه موج بزرگی! شیرجه بزن توش. می گه: من که بزرگم! نمی تونم برم تو کاغذ. می گم: مثلا بپر. می گه: نمیشه! البته چند دقیقه بعد سر جاش می پره!
  3. حمید داشت براش کتاب می خوند در مورد مهدکودک. بهش گفت: ببین، بچه ها رفتن مهدکودک، مثل شما! شما هم میری مهد کودک پیششون. می گه: برم مهدکودک، شما منو میخونی؟ حمید چند ثانیه به حرفش فکر می کنه و تازه منظورش رو می فهمه!
  4. دیشب داشتم انار دون می کردم. پرسید: چشمای من چه رنگیه؟ گفتم قهوه ای پررنگ! گفت: چشای شما چی؟ گفتم: منم قهوه ای. گفتم: چشمای دوستت چه رنگیه؟ به دونه های انار نگاه کرد و گفت: قرمز. گفتم کدوم دوستت چشماش قرمزه؟ گفت: اِرتا. بعد خودش (در حالیکه به پفیلا جلوش نگاه می کرد) گفت: چشمای آرتا هم سفیده، مثل پفیلا!

 

 


۳ نظر
تجربیات · تغییرات
اِرتا
۲۵ آبان ۱۳۹۳ @ ۷:۵۸ ب.ظ توسط مامانش

بعد از تعطیلات عید، یعنی حوالی یک سال و هشت ماهگی، برای اولین بار شروع کرد به حرف زدن با عروسک هاش. می نشوندشون این ور و اون ور، باهاشون صحبت می کرد. معمولا حرف هایی رو بهشون می زد که خودمون بهش می زدیم.

کمی گذشت. با عروسک ها بازی می کرد. ازشون سوال می پرسید و خودش به جای اونها جواب می داد و کیف می کرد.

بیشتر گذشت. حوالی یک سال و نه ماهگی، رفتارش با عروسک هاش شبیه تر شده بود به رفتار ما با خودش. حتی از عروسک هاش ناراحت می شد و باهاشون قهر می کرد. ماجرای اولین قهرش با عروسکهاش، از این قرار بود: داشت عروسک هاش رو به دیوار تکیه می داد. تکیه دادن بنفشه به دیوار براش راحت نبود. دو سه بار تلاش کرد، نشد. گفت بشین دیگه! دفعه بعد گفت: ا، بشین! دفعه آخر پرتش کرد یه گوشه و با قیافه ناراحت روش رو ازش برگردوند. گفتم چی شده؟ گفت: نمی شینه! گفتم: ناراحتی؟ گفت: آره! گفتم بنفشه جون مامانت رو ناراحت نکن، بشین. بذار من کمکت کنم. بعد هم بنفشه رو برداشتم و جلوش تکون دادم و مثلا بنفشه ازش معذرت خواهی کرد. اونم بنفشه رو بغل کرد و بوسش کرد. حالت صورتش و مدل قهر و آشتی کردن هاش، دقیقا مثل وقتهایی بود که خودم ازش ناراحت می شدم و بعد دوباره بوسش می کردم!

هر چی بیشتر گذشت، بازی با عروسک هاش بیشتر می شد. عملا اسباب بازی های دیگه رو کنار گذاشته بود و صبح تا شب با عروسک هاش مشغول می شد. موقعی که می خوابید، اونها رو هم می خوابوند. مثل وقتهایی که من موقع دراز کشیدن دستش رو می گرفتم، دست اونها رو می گرفت. بهشون غذا می داد. باهم تلویزیون می دیدن.معاینه اشون می کرد. خیلی وقتها وقتی کسی ازش ناراحت می شد حتی تقصیر رو می انداخت گردن عروسک هاش.

اما اوج تخیلش از حدود سه هفته پیش اتفاق افتاده. حوالی دو سال و سه ماهگی. دوست خیالی هم اضافه شد. دوستی که بعضی وقتها اِرتا، بعضی وقتا آرتا صداش می زنه. وقتی ازش می پرسیم دوست مهدکودکته می گه:نه! همیشه در حال تعریف کردن خاطرات خودش و ارتاست: “من و ارتا رفته بودیم بیرون، سوار ماشین بودیم. یهو تصادف کردیم. ارتا دستش شکست. رفتیم بیمارستان لاله. ولی خوب نشد.”، “امروز با ارتا رفتم خرید”. خیلی وقتا با ارتا صحبت می کنه: “ارتا بریم بیرون؟ ” بعد به ما می گه:” میگه بریم”. خیلی وقتا حرف دلش رو از زبون ارتا میزنه. مثلا وقتی نارنگی نمی خواد میگه: “ارتا گفته نارنگی برات خوب نیست” وقتی حمید راضی اش میکنه که باید بخوری که خوب شی، میگه “ارتا گفت باید بخوری نارنگی” و شروع میکنه خوردن.


۲ نظر
تغییرات
خودم
۲۸ تیر ۱۳۹۳ @ ۱:۴۹ ب.ظ توسط مامانش

این روزها بیشترین کلمه ای که یاسمین به کار میبره،خودم هست:
خودم برم.
خودم درو باز کنم.
خودم بپوشم.
خودم بخونم.
خودم بنویسم.
خودم بازی کنم.
خودم سی دی رو بذارم.
خودم بخورم.

یک هفته مونده تا دو سالگیش
<3


نظرات
تغییرات