Lilypie Kids Birthday tickers
بهترین ها برای تو
۹ بهمن ۱۳۹۱ @ ۷:۳۴ ب.ظ توسط مامانش

زمانی بود که آرزو داشتیم جایی به دنیا بیای که از لحاظ اجتماعی، اقتصادی و سیاسی ثبات و آرامش داشته باشه

گذشت و زمانی رسید که بیخیال اون همه آرزو شدیم … آرزو کردیم جایی دنیا بیای که سیستم آموزشی درست و حسابی داشته باشه، جایی که به جای صبح و شب مشق نوشتن، بچه رو خلاق بار بیارن و در عین حال بذارن بچگیش رو بکنه، ذهن بچه رو از سن پایین درگیر مسائل غیرضروری نکنن، به بچه احترام بذارن و ….

بیشتر گذشت و زمانی رسید که آرزو کردیم جایی بزرگ شی که حداقل امنیت داشته باشه … که واسه رفتن به مدرسه ای که چند کوچه بالاتره لازم نباشه برسونیمت، حتی تو سن بالاتر… که بتونی راحت با دوست هات این ور و اون ور بری و دلمون هزار راه نره … که سر ظهر جرات کنم برت دارم و بریم باهم قدمی بزنیم ….

الان فقط آرزو می کنیم جایی بزرگ شی که لااقل محیط زیستت سالم باشه! هوا، آب، زمین آلوده نباشه … حداقل یکیش سالم باشه! که بتونی از خونه بری بیرون … بری توی فضای بازنفس بکشی… بازی کنی … پارازیت نباشه … دود نباشه … نگران آبی که بهت می دیم و غذایی که برات درست می کنیم نباشیم …

فعلا اسیریم …

🙁


۴ نظر
درد دل
خانه نشینی
۳ بهمن ۱۳۹۱ @ ۹:۲۸ ب.ظ توسط مامانش

اومدن یاسمین بهم فرصت داد ۷ ماه دور بودن از محیط کاری رو تجربه کنم.  ماه اول که کلا صبح ها به خواب همراه با خوابهای یاسمین و شبها به پذیرایی از بازدیدکنندگان یاسمین گذشت. از اون به بعد به خصوص تا مدتی که هنوز فرایند طولانی اسباب کشی تموم نشده بود، بیشتر اوقات روز رو پیش مامان بزرگ یاسمین بودیم و از اونجایی که همیشه تلویزیون روشن بود و سریالهای جذاب(!)جم تی وی در حال پخش، و من هم فرایند طولانی مدت و مکرر شیر دادن رو در کنار بقیه می گذروندم که بلکه زودتر بگذره. این بود که یه روز به خودم اومدم و دیدم شدم دنبال کننده این سریال ها و قسمت های ندیده رو با  مامان بزرگ یاسمین بررسی می کنیم و در مقابل حمید که از روز کاریش می گفت و اتفاقات افتاده، من تنها چیزی که داشتم بگم این بود که فلانی امروز اومد خونه مامان اینا و اینو گفت و از این جور حرفا! وحشت کردم. تصمیم گرفتم ورزش رو شروع کنم و برم یه باشگاه ورزشی روبروی خونمون. اما این تصمیم مصادف شد با پس زدن شیشه شیر توسط یاسمین خانوم. در نتیجه نمی شد شیر از قبل دوشیده شده رو بهش داد و از اونجایی که کلاس بر عکس شیر خوردن یاسمین، ساعت مشخص داره، این تصمیم به شکست منجر شد و تا امروز عملی نشده. تصمیم گرفتم تو خونه ورزش کنم، اما اونم به دلیل تنبلی گاه و بیگاه شد. خواستم پیاده روی رو شروع کنم. اما هوا اکثر اوقات کثیف بود و وقتی خوب فکر کردم، مکان امنی هم واسه پیاده روی بدون حمید پیدا نکردم! سرم رو گرم کردم به مرور مجدد سریال Friends و سی دی های تربیت و پرورش کودکان و نوجوانان دکتر هولاکویی و زیر و رو کردن بیبی سنتر و … کم کم کارهای خونه رو هم بیشتر و بیشتر انجام دادم.  از وقتی خواب یاسمین هم منظم شده، کتابخونی قبل از خواب رو هم شروع کردم. امروز که دوباره به خودم نگاه می کنم می بینم شده ام مادری (به خاطر شرایط اجتماعی و محیطی) زندانی در خونه که روزهاش رو به سرگرم کردن کودکش و انجام کارهای خونه می گذرونه و وقت های اضافه رو هم صرف گشت و گذار در اینترنت و خوندن و دیدن مطالب در مورد هرچیز مرتبط با کودک، از اسباب بازیهای مفید و آموزنده تا نحوه بزرگ کردن و کمک کردن به یادگیری و …. می کنه. کنارش یه ایمیلی و کتابی هم می خونه،و تک و توک با خونواده رستورانی می ره.

دلم هوس کار کرده، اگرچه نمی دونم هنوز چه جوری یاسمین رو خونه بذارم و برم و نمی دونم خوب با این موضوع کنار میاد یا نه. تا حالا که نشون داده اگه بدخواب نشده باشه و بیحوصله نباشه مکلی نداره. امیدوارم از آخر هفته که کم کم غذا خوردن رو شروع می کنه کمتر و کمتر شه.


۴ نظر
خبر