Lilypie Kids Birthday tickers
یاسمین بابا
۱۱ خرداد ۱۳۹۲ @ ۱:۴۰ ق.ظ توسط باباش

شب‌ها که آزاده روی تخت خودمون دراز می‌کشه و به یاسمین شیر می‌ده که بخوابه، به محض شنیدن صدایی از من، حتی صدای پای من، یاسمین هیجان‌زده می‌شه و از سر و کول آزاده بالا می‌ره که مثلاً داره از دست من فرار می‌کنه و بازی می‌کنه. صدای غش‌غش خنده‌ش وقتی می‌رم سمتش و صورتم رو می‌چسبونم به تنش، در کنار خنده‌های شادانه‌ی آزاده، وجودم رو پر از شادی می‌کنه.

وقتایی هم که دیگه بازی تمومه و می‌خواد جدی جدی بخوابه، من هم باید برم کنارش دراز بکشم و دستش رو بگیرم یا هی دستش رو به سمت عقب پرتاب کنه که به من بخوره و مطمئن بشه کنارش هستم. تازه یه وقتایی وسط شیر خوردن، برمی‌گرده و نگاهم می‌کنه و لبخند می‌زنه و دلبری می‌کنه. بعضی از مواقع هم وقتی دیگه سیر از شیر می‌شه، می‌چرخه به سمت من و صورتش رو می‌آره نزدیک بالش زیر سر من و من، صورتم رو می‌چسبونم به سر و صورتش و می‌خوابه.

این‌که حس کنی دخترت (و کلاً بچه‎ت)، بهت داره وابسته می‌شه و به وجودت و بودنت کنارش نیاز داره و این نیاز انگار داره روز به روز بیشتر می‌شه، واقعاً یکی از بهترین حس‌های زندگیه.


۷ نظر
احساسات · پدرانه ها
۱۰ ماه تمام
۶ خرداد ۱۳۹۲ @ ۱۲:۴۷ ق.ظ توسط مامانش

یاسمین ده ماهه شد. ماه دهم ماه خوبی بود. بالاخره بعد از یک سال و نیم، خونواده سه نفریمون رنگ خونه و استراحت و بیشتر با هم بودن رو دید. ساعت خواب یاسمین بالاخره منظم و سرشب شد. حمید هم بیخیال کار دوم شد و فشار کاریش کم شد. اینجوری هم برنامه روزانمون مرتب تر شده و هم بیشتر وقت برای با هم بودن داریم. معمولا بعد از اینکه از سر کار بر میگردم، تا با یاسمین پیاده روی بریم و برگردیم و چرتی بزنیم، حمید می رسه. دو سه ساعتی، سه تایی پیش همیم و بعد هم که یاسمین می خوابه، وقت کافی برای استراحت و دوتایی پیش هم بودن و رسیدن به کارهای شخصی و کارهای خونه داریم. یاسمین هم این روزها به شدت فعالیت می کنه. به سرعت سینه خیز میره. چند ثانیه ای می تونه بدون تکیه گاه بایسته. این چند روزه باید به شکل جدی خونه رو آماده کنیم و وسایال خطرناک رو جمع کنیم.

پ.ن.: در باب روند تغییر خواب یاسمین مطلب مجزایی خواهم نوشت.

 


نظرات
تغییرات
ویتامین D
۴ خرداد ۱۳۹۲ @ ۶:۳۹ ب.ظ توسط مامانش

همیشه برای بچه های این دوره که تو آپارتمان بزرگ می شن غصه می خوردم. به خاطر اینکه رنگ آفتابو نمی بینن. بهار و تابستون های کودکی و نوجوونی ما تو حیاط می گذشت. تو آفتاب و هوای باز، بدون محدودیت های پوششی تنمون می تونست آفتاب رو تجربه کنه. توی همه فصل ها، خواب ظهر مساوی بود با دراز کردن پاها تو آفتاب، جلوی پنجره های بزرگ.

این اواخر خیلی در مورد ویتامین D و خطرات کمبودش می شنیدم. از تاثیرش تو جذب نشدن کلسیم تا کشفش به عنوان یکی از عوامل احتمالی ام اس. یکی از دوستانمون که مهاجرت کرده به استرالیا هم می گفت که تو آزمایشی که اخیرا اونجا داده متوجه شده که وضعیت ویتامین دی بدنش بحرانیه و دارو می خوره. می گفت دکتره گفته بیشتر دخترای ایرانی که اینجا آزمایش می دن همین مشکل رو دارن. خلاصه همه اینها ترس و استرسم رو در مورد یاسمین که تازه داره بدنش شکل می گیره بیشتر کرد.

یاسمین که دنیا اومد، تا از شر زردی خلاص شد و یکم جون گرفت و مشغولیت های اسباب کشی تموم شد، سرما و آلودگی هوا شروع شد. یه روزایی که آلودگی کمتر بود، وسوسه می شدم سر ظهر که هوا گرمتره یاسمین رو بیرون ببرم، اما از ترس بیرون رفتن تو خلوتی سر ظهر، به خصوص با خبرهای ناامنی های این دوروبر بیخیال می شدم. اینجوری بود که تا ۶ ماهگی یاسمین، خونه نشین بودیم. خوشبختانه خونه جدید آفتابگیره. من که هی غصه می خوردم و نگرانش بودم، سعی می کردم ظهرها  توی آفتاب بخوابونمش و یه بخشی از بدنش رو بدون لباس بذارم تا آفتاب بخوره. البته می گن آفتاب از پشت پنجره، به خصوص این پنجره های رنگی، خیلی تو تامین ویتامین D تاثیری نداره، ولی توی اون شرایط کار دیگه ای از دستم برنمی اومد و مجبور بودم دلم رو به همین خوش کنم.

بعد از تعطیلات عید، هوا تمیزتر و گرم تر شد و روزها هم بلندتر. فرصت رو غنیمت شمردم برای پیاده روی های بعدازظهر تو آفتاب. الان حدود دو ماهی هست که هفته ای حداقل سه یا چهار روز، بعد از برگشتن از شرکت یاسمین رو سوار کالسکه می کنم و حدود نیم ساعت تا سه ربع می ریم تو آفتاب قدم می زنیم. معمولا بسته به حال و سرحالی یاسمین، بین ۳.۵ تا ۵.۵ می ریم بیرون. در مورد ساعت مناسب هم این لینک رو پیدا کردیم که به صورت هفتگی، شدت تابش اشعه ماوراء بنفش رو در ساعت های مختلف روزهای اون هفته نشون می ده.

توی این گردش های روزانه به یاسمین که حسابی خوش می گذره و از دیدن دنیای جدید بیرون از خونه کیف می کنه. به خصوص روزهایی که سرحاله، با دقت دوروبرشو نگاه می کنه: به کف پیاده رو، ماشین ها، مغازه ها. بعضی وقتها که دیگه خیلی شارژه واسه خودش صدا در می آره و حتی می رقصه. به آدمهایی که از روبرو می آن می خنده و به طرفشون دست دراز می کنه. همین باعث میشه بیشتر کسایی که می بیننش بهش لبخند تحویل بدن و قربون صدقه اش برن و بعضیا حتی واستن باهاش حرف بزنن. خلاصه دخترمون فعلا به شدت اجتماعیه و دوست داره با همه ارتباط برقرار کنه. واسه خود من هم حسابی خوبه. هم قدم می زنم و روحیه ام عوض میشه، هم یکم از نگرانی هام کم میشه. یه سری روزها هم که حمید زودتر میرسه خونه یا روزهای تعطیل گردش سه تایی می ریم و دیگه بهترین روزاست.

البته خوب سختی های خاص خودش رو هم داره. بوده روزهایی که یاسمین آخر راه رو خسته شده و مجبور شدم مسیر مونده تا خونه رو، با یه دست در حالیکه حسابی وول می خورده، تو بغلم نگهش دارم و با دست دیگه کالسکه رونی کنم. یا یک دفعه کتاب بردم برای اینکه اگه یک وقت حوصله اش سر رفت به عنوان آخرین گزینه تحویلش بدم. اتفاقا جواب هم داد و یه مدت حواسش پرت شد. ولی یکم که گذشت، بر می گشت و کتاب رو می داد به من که براش بخونم. قبول هم نداشت که از حفظ بخونم و خودش ورق بزنه. باید متوقف می شدیم. براش کتاب رو می خوندم و بهش می دادم و تو فاصله ای که دوباره بخواد کتاب رو به سمتم دراز کنه (که کمتر از یک دقیقه بود)، کالسکه رو جلو ببرم و دوباره از اول 🙂

فعلا تا وضعیت هوا به خاطر ریزگردها خراب نشده باید از فرصت استفاده کرد.


۳ نظر
تجربیات · نگرانیها