Lilypie Kids Birthday tickers
مثلا
۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۳ @ ۲:۴۱ ب.ظ توسط مامانش

راه میره توی خونه برای خودش،
– دستمالی که باهاش بعد از شستشو خشکش میکنیم رو از کمر می پیچه دور خودش. میگه مثلا دامن دارم! بعد میاد جلوی من وامیسته میپرسه: خوبه؟ خوشگله؟
– دراز میکشه روی زمین. میپرسم چیکار میکنی؟ میگه مثلا خوابیدم!
– همون دستمال رو بر میداره میندازه روش، میگه مثلا پتو بکشم!
– ناخنگیر رو برمیداره ناخن عروسکش رو بگیره، میگه مثلا ناخنش رو بگیرم!

پ.ن: آخه تو کی فهمیدی مثلا یعنی چی؟


۲ نظر
حرکات شیرین · شیرین زبانی ها
نرو سر کار
۶ اردیبهشت ۱۳۹۳ @ ۴:۵۰ ب.ظ توسط مامانش

تا قبل از عید یاسمین به سیستم کاریمون عادت داشت. صبحها حمید می بردش خونه مامان نیر، گاهی وقتها که خواب نبود اما سرحال هم نبود، موقع جدا شدن بهونه می گرفت، اما به بهانه سی دی و اسباب بازی زود آروم می شد.
اما تعطیلات ۲۰ روزه عید عادتش داد به کنار مامان بیدار شدن و همیشه در دسترس بودن مامان.
شب اولی که اومدیم تهران خوب بود، تو تخت خودش خوابید، مثل قبل از عید. اما صبح، اولا اجازه نداد حمید بغلش کنه، بعد هم که بردمش خونه مامان نیر، حاضر نبود جداشه. با کلی گریه بالاخره تونستم برم. شبش اونقدر تو خواب گریه کرد که فهمیدیم اضطراب جداییش شدت گرفته با این تغییر، و دوباره کوچ کردیم به اتاقش و کنار خودمون خوابوندیمش. هفته اول همینجوری سخت و با گریه و زاری گذشت.
هفته دوم و سوم اوضاع بهتر بود. دیگه فهمیده بود که صبح ها میره بالا و حتی با چشمهای نیمه باز تو بغل من برای حمید دست تکون می داد. وقتی بیدار میشد و بهونه من رو می گرفت، براش که توضیح می دادن که مامانا بیاد برن سرکار، بچه ها پیش مامان بزرگ ها بمونن تا اونا برگردن و بعد باهم برن پارک، قشنگ گوش می داد و آروم میشد. روزهایی هم بود که بیدار بود و خیلی راحت با من خداحافظی می کرد.
امروز اما تو خواب بردمش بالا، کنار دراز کشیدم یکم تا بیدار نشه، اما موقع بیرون رفتنم بیدار شد و شروع کرد به گریه. هر کاری کردم آروم نشد، بغلش کردم، بوسیدمش، براش توضیح دادیم که می رم سرکار و زود میام. ولی فایده نداشت. آخرش هم موقع خداحافظی کلی گریه کرد.
تا ظهر همش به فکرش بودم. ظهر که از سر کار اومدم، وسط شیر خوردن، با غصه و بیحالی یهو گفت: نرو سر کار!
من:….


۳ نظر
خبر
۵ اردیبهشت
۶ اردیبهشت ۱۳۹۳ @ ۱۲:۵۶ ق.ظ توسط مامانش

۵ اردیبهشت پارسال برای اولین بار با کمک لبه تختت، خودت رو کشیدی بالا و ایستادی.
۵ اردیبهشت امسال برای اولین بار به صورت کاملا مستقل شلوارت رو از پات درآوردی.


یک نظر
تغییرات
تو کی اینقدر بزرگ شدی؟
۴ اردیبهشت ۱۳۹۳ @ ۳:۰۳ ب.ظ توسط باباش

مشغول کار بودم، تلفنم زنگ خورد:

– الو، سلام، چطوری؟ خوبی؟ بیا خونه مون، زودِ زود!

هر بار که صداش رو از پشت تلفن می‌شنوم، پیش خودم فکر می‌کنم که این بچه کیه پشت خط؟ یاسمین که نیست! یاسمین خیلی کوچیکه، اینجوری نمی‌تونه حرف بزنه.

هنوز باورم نمی‌شه که دخترمون داره بزرگ و بزرگ‌تر می‌شه. روز به روز بهتر حرف می‌زنه و دل همه رو می‌بره با حرف‌هاش. با عشق نگاهش می‌کنیم و لذت می‌بریم.

دنیامون کنار یاسمین، خیلی عجیب و شیرین‌تر شده. من که هنوز رشدش رو نمی‌تونم باور کنم


۳ نظر
احساسات · رشد · شیرین زبانی ها