Lilypie Kids Birthday tickers
ابراز محبت
۳۱ تیر ۱۳۹۳ @ ۲:۱۸ ب.ظ توسط مامانش

  1.  بابا حمید خوشگل… آزاده خوشگل … نیر خوشگل … ابی خوشگل … سینا خوشگل …. باباممد خوشگل …. مریم خوشگل…. عمو بعید خوشگل… تاتا خوشگل … می می خوشگل!

خوشگل صفت دوست داشتن یاسمینه! یهو می بینی اینجوری صدات می کنه یا در موردت حرف می زنه. در مورد هر چیز و هر کسی که دوست داره و می خواد ابراز محبت کنه خوشگل رو به ته اسمش می چسبونه.

  1. یهو تو ماشین دستتو می گیره می چسبونه به صورتش یا وسط راه رفتن می چسبه به پات یا دستتو بوس می کنه. بعد هی بوس می کنه… هی بوس می کنه…

۳ نظر
حرکات شیرین · شیرین زبانی ها
نیستی بودی!
۲۸ تیر ۱۳۹۳ @ ۵:۱۶ ب.ظ توسط مامانش

رفتیم خونه مامان نیر، ولی فقط بابا ابی بود و مامان نیر نبود. یکم موندیم، برگشتیم خونه خودمون. یکی دو ساعت بعد که مامان نیر اومد، رفتیم پیششون. یاسمین به محض وارد شدن به خونشون، رو به مامان نیر گفت: دیروز اومدم، نیستی بودی!

پ.ن. خیلی وقته که دیروز رو به معنی گذشته به کار می بره.


نظرات
شیرین زبانی ها
خریدارم!
۲۸ تیر ۱۳۹۳ @ ۵:۱۱ ب.ظ توسط مامانش

حدود یک ماه پیش:
تو اتاقش نشستیم و داریم بازی می کنیم.
از تو خیابون صدا میاد: لوازم کهنه، لوازم منزل خریدارم.
یهو یاسمین میگه: مبل و صندلی، خریدارم! باورم نمیشه، می پرسم چی؟ میگه: فرش و موکت، خریدارم!
کلی خندیدم! جالب بود که خریدارم رو با لحن خود این فروشنده ها می گفت!


نظرات
شیرین زبانی ها
خداحافظی با پوشک
۲۸ تیر ۱۳۹۳ @ ۵:۰۰ ب.ظ توسط مامانش

۲۷ اردیبهشت ۹۳، هنوز یک هفته مونده بود به بیست و دو ماهگی یاسمین، که پروژه گرفتن یاسمین از پوشک در کمال تعجب با موفقیت انجام شد! پروژه ای که به عنوان یکی از غول ها و سخت ترین مراحل رشد دو سه سال اول زندگی بچه، از نزدیک شدن بهش می ترسیدم!
حوالی یک سال و نیمه شدن یاسمین، برای کمک به دسشویی رفتنش و برای راحتی خودش و خودمون، براش یه رویه توالت فرنگی گرفتیم که بتونه از توالت فرنگی راحت استفاده کنه و روش بشینه.
تو اون مدت یکم در مورد روال گرفتن از پوشک و زمان مناسب خوندم. همه جا گفته بودن هر چه دیرتر بگیرین، زمان لازم برای گرفتنش کوتاهتر میشه، و دو تا دو سال و نیم رو توصیه کرده بودن. البته نشونه هایی برای آماده شدن بچه برای این کار رو هم گفته بودن، مثل اینکه بچه بفهمه جیش/پی پی داره یا کرده، شبها معمولا پوشکش خشک بمونه، اظهار ناراحتی کنه از کثیفی پوشکش و …
یاسمین همون موقع هم معمولا شبها پوشکش خشک می موند و کمی بعد از بیدار شدن از خواب پوشکش کثیف می شد. معمولا موقع پی پی کردن هم می رفت یه گوشه، و کارش که تموم میشد بهمون اعلام می کرد. همزمان برای اینکه بفهمه دسشویی رفتن چیه، من خیلی وقتها از که از توالت فرنگی استفاده می کردم، در دسشویی رو باز می کردم و اون هم می پرسید چیکار میکنی؟منم براش توضیح می دادم و میگفتم تو هم بزرگتر شدی باید همینکار رو بکنی. یکی دو بار سعی کردیم بنشونیمش روی توالت فرنگی، ولی هیچ اتفاقی نیفتاد و ما هم اشتباه کردیم با شلنگ روش آب ریختیم. همین باعث شد در مورد کاربرد دسشویی به اشتباه بیفته و فکر کنه اونجا میره واسه آب بازی!
دیگه بیخیال شدیم تااا حوالی ۲۵ اردیبهشت ۹۳ که پوستش حساسیت داد به پوشک و هرچی وازلین زدیم خوب نشد. مامان حمید یکی دو روز باز گذاشتش تا حساسیته بهتر شه. تو همون مدت به فکرمون رسید که ببینیم می تونیم این پروژه سخت رو شروع کنیم یا نه.
۲۷ ام از سر کار رسیدم، دیدم از صبح پوشک نشده. یه بار البته رو زمین جیش کرده بود. بردم نشوندمش رو توالت فرنگی و براش توضیح دادم که حالا که پوشک نداری می تونی اینجا جیش کنی. ولی مثل دفعه های قبل بی فایده بود و اومدیم بیرون. نیم ساعت بعد رفتیم خونه خودمون و اونجا قبل از اینکه ببرمش روی تختش، بردمش دسشویی و این بار خیلی اتفاقی جیش کرد! خودش کلی ذوق زده شد و هی می گفت ریخت این تو! بعد از تموم شدن کار، بلندش کردم که سیفون رو خودش بزنه و بهش گفتم با جیش ها بای بای کن. اونم با خوشحالی هی گفت جیشا بای بای! اینقدر از این کار خوشش اومده بود که واسه همه تعریف میکرد که گفته جیشا بای بای! و به ذوق همین دفعات بعد می رفت توی دسشویی. اولین تجربه جیش کردن یاسمین همانا و خداحافظی با پوشک همانا!
تا دو روز ظهرها موقع خواب زیرش زیرانداز انداختم و چهار شب هم پوشکش کردم. اولین روز تو خواب و بیداری ظهر حس کرده بود جیش داره و یهو با گریه بیدار شد که جیش دارم، دیدم یه ذره زیرش خیس شده. صبح روز سوم هم ساعت ۷ صبح با این که پوشک داشت، بیدار شد و اول گفت غذا! بعد که بلندش کردم بهش غذا بدم گفت پیپی دارم! (درد شکم رو اول با گرسنگی اشتباه گرفت ولی وقتی از جاش بلند شد فهمید چه خبره). جالب بود که وقتی از دسشویی بیرون اومد هم نذاشت پوشکش کنیم و دوباره خوابید. وقتی دیدیم خوب از پس کنترل قضیه بر اومده، دیگه پوشک شب و زیرانداز ظهر رو هم کنار گذاشتیم.
الان دو ماه می گذره از اتمام این پروژه. البته بعدش هم بالا و پایین ها و دردسرهای خودش رو داشته. روزهای اول که کلی استرس داشتیم، به خصوص وقتی بیرون می رفتیم. تو خونه هم که هر نیم ساعت ازش می پرسیدیم. جالبه تا وقتی بچه ها پوشک دارن، هی می نالیم که سخته عوض کردنشون، به خصوص بیرون. ولی وقتی از پوشک گرفته میشن تازه سختی جدید شروع میشه. هر جایی میری باید اول دنبال دسشویی باشی، واسه مواقع اضطرار. بعد موقعش که شد دردسر بردن و شستن بچه تو دسشویی های عمومی، واقعا سخت تر از تعویض پوشکه. اینکه قبل از بیرون رفتن راضی اش کنی که تو خونه دسشویی بره، واسه جلوگیری از دردسرهای بعدی. خلاصه جیش کردن بچه هم سختی های خودشو داره! حالا می گیم کی بشه خودش دیگه بتونه تنهایی بره دسشویی :دی
یکی دیگه از سختی های دسشویی رفتن بچه هم که کمی تا قسمتی تونستیم زود بهش غلبه کنیم، این بود که تا جایی که بتونه، واقعا تا جایی که بتونه، جیشش رو نگه می داره و دلش نمیخواد بره دسشویی و دوس داره به جای اینکار بازی کنه! دو سه هفته پیش این قضیه شروع شد. می گفت جیش دارم ولی وقتی می گفتم بریم نمی اومد. دوباره نیم ساعت بعد می گفت دارم ولی باز هم نمی رفت. به خودش می پیچید ولی حاضر نبود بره! زور و اجبار هم تو این زمینه فایده نداشت! دلش نمی خواست! راهی که پیدا کردم این بود که بهش می گفتم بریم اونجا، بشین، اصلا جیش نکن، من می خوام اونجا برات کتاب بخونم. می اومد و مشغول کتاب خوندن که میشد جیشش رو هم می کرد. دفعات بعد هم با علاقه و به عشق کتاب خوندن می رفت دسشویی. بگذریم از اینکه هر بار دسشویی رفتنش بین یک ربع تا نیم ساعت وقتمون رو میگیره، اما دورهمی کتابی هم میخونیم و خیلی وقتا دل و قلوه ای هم میدیم و عمل مبارک هم صورت می پذیره.
این بود داستان طولانی خداحافظی یاسمین با پوشک که الحق خوب و زود و راحت از پسش اومد و ما رو بسی شاد نمود. حالا آخرین غول مونده: غول خداحافظی با شیر مامان! ببینیم اون رو چجوری رد می کنیم!


نظرات
تجربیات · رشد
خودم
۲۸ تیر ۱۳۹۳ @ ۱:۴۹ ب.ظ توسط مامانش

این روزها بیشترین کلمه ای که یاسمین به کار میبره،خودم هست:
خودم برم.
خودم درو باز کنم.
خودم بپوشم.
خودم بخونم.
خودم بنویسم.
خودم بازی کنم.
خودم سی دی رو بذارم.
خودم بخورم.

یک هفته مونده تا دو سالگیش
<3


نظرات
تغییرات
دختر مهربون
۱۳ تیر ۱۳۹۳ @ ۱۱:۳۲ ق.ظ توسط مامانش

برق رفته بود. رفتیم خونه بابا ابی و مامان نیر. یاسمین خوشحال با نور چراغ قوه گوشی خاله آذر سرگرم بود و هی می انداخت این ور و اون ور و راه می رفت و کیف می کرد. حالم خوب نبود. از دسشویی اومدم بیرون و نشستم رو سنگ ورودی دسشویی. بابا ابی که دید اونجا نشستم و سرمو گرفتم پرسید چی شده، حالت خوب نیست؟ گفتم نه، حالت تهوع دارم. یاسمین یا شنیدن این حرف، یه نگاهی به من کرد. رفت گوشی خاله آذر رو که مدتی بود ول کنش نبود، تحویل بابا ابی داد و اومد نگام کرد. یکم کنارم نشست. بعد یه ظرف که رو میز بغل بود برداشت و مثلا بهم قرص داد، بعد دوباره کنارم نشست! بعدم هر چند دقیقه یک بار می پرسید: حالت خوب نیست؟/بهتری؟

ولم می کردن اشکم در اومده بود!


یک نظر
احساسات · غیرمنتظره ها · کودکانه‌ها
مامان بد
۱۳ تیر ۱۳۹۳ @ ۱۱:۱۹ ق.ظ توسط مامانش

دیروز عصر یه ظرف شیرینی و ظرف میوه رو گذاشته بودم رو میز تو پذیرایی. چند ساعت اونجا بود اما یاسمین اصلا توجهش هم به شیرینی ها جلب نشده بود. نزدیکای شام اومدم جمعش کنم که یهو هوس شیرینی کرد. منم گفتم می خوایم شام بخوریم، الان وقت شیرینی نیست دیگه. شروع کرد غر غر کردن. بلند شدم جمعش کنم، دنبالم دوید و گریه کنون گفت نهههه! وقتی واستادم نگاش کنم گفت مامان بد! بده شیرینی رو! منم با قیافه تو هم یکم نگاش کردم و ظرف رو گذاشتم جایی که دستش بهش نمی رسید و روم رو کردم اون ور. اومد پامو چسبید، بوسم کرد و گفت ببخشید! نگاش کردم، دوباره گفت بده! همون موقع حمید که از دسشویی اومده بود بیرون و باورش نشده بود که درست شنیده، گفت چی گفتی؟ یاسمین گفت نه! هیچی نگفتم! گفتم ببخشید!

پ.ن: ما که تا حالا در مورد خودش وحتی دیگران صفت بد رو به کار نبردیم. فقط گفتیم کار بدی کردی، یا اون یچه کار بدی کرده. نمیدونم این رو از جایی یا کسی شنیده و یاد گرفته، یا اینکه از استنتاج های خودش یاد گرفته می تونه این صفت رو در مورد آدم ها هم به کار ببره.


یک نظر
غیرمنتظره ها
درک احساسات و عکس العمل
۸ تیر ۱۳۹۳ @ ۱:۰۷ ب.ظ توسط باباش

پنج‌شنبه شب مهمونی دعوت بودیم. یاسمین اعلام کرد که جیش داره و من هم همراه آزاده رفتم که موقعی که یاسمین از دستشویی می‌آد بیرون، به آزاده کمک کنم. یاسمین که اومد از دستشویی بیرون، شورتش رو جلوش گرفتم که بپوشه. یه کم صبر کردم دیدم نمی‌پوشه. بعد یه مقدار با عصبانیت بلندش کردم روی پام نشوندمش که شورتش رو پاش کنم. بازم نذاشت و از روی پام اومد پایین. بعد دوباره شورتش رو جلوش گرفتم که بپوشه، ولی سرش رو انداخت پایین و وایساد. تکون نمی‌خورد. بعد گفتم «بابایی چرا نمی‌پوشی شورتت رو؟» یهو برگشت گفت «ازت ناراحتم!» من به شدت متعجب و ناراحت، ازش پرسیدم «چرا دخترم؟» گفت «برای اینکه منو زدی!» منم کلی بوسش کردم و بهش گفتم که «دخترم من نزدمت. اگه ناراحت شدی معذرت می‌خوام» و بعد از منت‌کشی به مقدار کافی، ماجرا ختم به خیر شد و یاسمین خانم شورتش رو پوشید.


۲ نظر
اتفاقات · غیرمنتظره ها
توضیحات تکمیلی
۴ تیر ۱۳۹۳ @ ۵:۳۹ ب.ظ توسط باباش

دخترمون یاد گرفته که وقتی چیزی رو می‌گه و ما نمی‌فهمیم، یه کم فکر می‌کنه و از یه راه دیگه سعی می‌‎کنه قضیه رو توضیح بده که بفهمیم.

اولین باری که این اتفاق افتاد، خونه ی بابا ابی و مامان نیّر، سر میز شام نشسته بودیم. یهو یاسمین برگشت گفت: «نَک»! ما هم فکر کردیم که عینک می‌خواد. گفتیم «عینک»؟

– نهههه! نک!

– آره عزیزم. عینکت خونه‌س. میاریم برات. شامت رو بخور فعلا.

– نههههه! نک! نک! (همزمان دستش رو هم تکون می‌داد)

بعد دید ما نمی‌فهمیم چی می‌گه، یه کمی مکث کرد و یه چیزی توی این مایه‌ها گفت: «نک! من دارم! گاز من، نک!» و دوباره شروع کرد دستش رو تکون دادن. اینجا بود که فهمیدیم دخترمون «نمکدون» رو می‎خواد.

بار دومی که این قضیه تکرار شد، چند روز پیش بود. فکر کنم می‌خواستیم بریم بیرون و قرار بود لباس تنش کنیم. یکی دو تا لباس نشونش دادیم که انتخاب کنه. اما گفت: «نه! لباسم که دختر داره!». ما هم که نفهمیدیم کدوم لباسش رو می‌گه، رفتیم سر کمدش و لباس‌های مختلفی رو نشونش دادیم که ببینیم منظورش کدومه. بعد هی گفت «نه! دختر داره!» وقتی دید ما نمی‌فهمیم کدوم لباسش رو می‌گه، یه کمی فکر کرد و گفت: «دختر داره، رفتم پارک، با علی و سالومه!» و اینجا بود که ما تازه فهمیدیم که دخترمون کدوم لباسش رو می‌خواد. جالب اینجا بود که نه من و نه آزاده (که به یادآوری دقیق خاطرات و جزئیات مشهوره بین اطرافیانمون) یادمون نبود که اون روزی که با عمو علی و خاله سالومه بردیمش پارک، چه لباسی تنش بود. اینجا بود که فهمیدیم دخترمون علاوه بر اینکه به حرف‌هایی که می‌زنه فکر می‌کنه، می‌خواد از لحاظ حافظه هم روی دست مامانش بلند بشه.

 


۲ نظر
اتفاقات · تازه های یاسمین