Lilypie Kids Birthday tickers
یک تجربه‌ی تازه
۲۶ آبان ۱۳۹۳ @ ۱۲:۴۹ ب.ظ توسط باباش

جمعه‌ای که گذشت، یاسمین برای اولین بار با بابا حمید رفت حموم.

کلی باهاش آب بازی کردم؛ لیف منو برداشت و دست و پاهای منو شُست؛ دستش رو صابون می‌زد و می‎گفت: آهستههههه! بعد دستای منو با صابون می‌شُست؛ دوش رو گرفت دستش و روی موهای پر از کف من گرفت.

وقتی هم که بهش گفتم حالا دیگه حوله‌ت رو بپوش و برو بیرون پیش مامان آزاده، اعتراض کرد که نمی‌خوام برم و موند توی حموم و نشست روی چهارپایه‌ش و کلی برای خودش بازی کرد.

بعدا هم گفت که من هر روز با بابا حمید میرم حموووووم.

خلاصه که خیلی خوش گذشت و تجربه‌ی تازه‌ی لذت‌بخشی بود. البته ناگفته نماند که قسمتای سخت حموم بردن بچه، از موقع تولد تا الان رو آزاده (اوائلش با کمک مامان خودش یا مامان من و بعد هم خودش تنهایی) به عهده داشته و قسمتای خوب و آسونش به من رسیده.


۲ نظر
تجربیات
اِرتا
۲۵ آبان ۱۳۹۳ @ ۷:۵۸ ب.ظ توسط مامانش

بعد از تعطیلات عید، یعنی حوالی یک سال و هشت ماهگی، برای اولین بار شروع کرد به حرف زدن با عروسک هاش. می نشوندشون این ور و اون ور، باهاشون صحبت می کرد. معمولا حرف هایی رو بهشون می زد که خودمون بهش می زدیم.

کمی گذشت. با عروسک ها بازی می کرد. ازشون سوال می پرسید و خودش به جای اونها جواب می داد و کیف می کرد.

بیشتر گذشت. حوالی یک سال و نه ماهگی، رفتارش با عروسک هاش شبیه تر شده بود به رفتار ما با خودش. حتی از عروسک هاش ناراحت می شد و باهاشون قهر می کرد. ماجرای اولین قهرش با عروسکهاش، از این قرار بود: داشت عروسک هاش رو به دیوار تکیه می داد. تکیه دادن بنفشه به دیوار براش راحت نبود. دو سه بار تلاش کرد، نشد. گفت بشین دیگه! دفعه بعد گفت: ا، بشین! دفعه آخر پرتش کرد یه گوشه و با قیافه ناراحت روش رو ازش برگردوند. گفتم چی شده؟ گفت: نمی شینه! گفتم: ناراحتی؟ گفت: آره! گفتم بنفشه جون مامانت رو ناراحت نکن، بشین. بذار من کمکت کنم. بعد هم بنفشه رو برداشتم و جلوش تکون دادم و مثلا بنفشه ازش معذرت خواهی کرد. اونم بنفشه رو بغل کرد و بوسش کرد. حالت صورتش و مدل قهر و آشتی کردن هاش، دقیقا مثل وقتهایی بود که خودم ازش ناراحت می شدم و بعد دوباره بوسش می کردم!

هر چی بیشتر گذشت، بازی با عروسک هاش بیشتر می شد. عملا اسباب بازی های دیگه رو کنار گذاشته بود و صبح تا شب با عروسک هاش مشغول می شد. موقعی که می خوابید، اونها رو هم می خوابوند. مثل وقتهایی که من موقع دراز کشیدن دستش رو می گرفتم، دست اونها رو می گرفت. بهشون غذا می داد. باهم تلویزیون می دیدن.معاینه اشون می کرد. خیلی وقتها وقتی کسی ازش ناراحت می شد حتی تقصیر رو می انداخت گردن عروسک هاش.

اما اوج تخیلش از حدود سه هفته پیش اتفاق افتاده. حوالی دو سال و سه ماهگی. دوست خیالی هم اضافه شد. دوستی که بعضی وقتها اِرتا، بعضی وقتا آرتا صداش می زنه. وقتی ازش می پرسیم دوست مهدکودکته می گه:نه! همیشه در حال تعریف کردن خاطرات خودش و ارتاست: “من و ارتا رفته بودیم بیرون، سوار ماشین بودیم. یهو تصادف کردیم. ارتا دستش شکست. رفتیم بیمارستان لاله. ولی خوب نشد.”، “امروز با ارتا رفتم خرید”. خیلی وقتا با ارتا صحبت می کنه: “ارتا بریم بیرون؟ ” بعد به ما می گه:” میگه بریم”. خیلی وقتا حرف دلش رو از زبون ارتا میزنه. مثلا وقتی نارنگی نمی خواد میگه: “ارتا گفته نارنگی برات خوب نیست” وقتی حمید راضی اش میکنه که باید بخوری که خوب شی، میگه “ارتا گفت باید بخوری نارنگی” و شروع میکنه خوردن.


۲ نظر
تغییرات
مگه …؟
۲۵ آبان ۱۳۹۳ @ ۶:۴۰ ب.ظ توسط مامانش

شهریور امسال بود. یعنی یاسمین حدود دو سال و یک ماه داشت. تو دستشویی داشتم دست هاش رو می شستم. یادم نیست چی گفت که کلی کیف کردم و خواستم قربون صدقه اش برم.

گفتم: خیلی عسلی!   گفت: مگه من عسلم که می خوریم؟

گفتم: نههه! یعنی مثل عسل شیرینی!   گفت: مگه من شیرین حسینم؟ (شیرین، عروس خاله حمیده)

گفتم نهههه! یعنی خیلی خوشمزه ای!   گفت: مگه من غذام که خوشمزه ام؟

دیگه کم آوردم!

 

همون حوالی یه روز بابا ابی بهش گفته بود: خیلی جیگری؟ گفته بود: جیگر، تو آقای مجری؟

پ.ن: روزها شلوغه… سوژه  نوشتن زیاده و وقت کم … می خوام تک و توک چیزایی که یادم مونده رو تند و تند بنویسم … نمی دونستم از کجا شروع کنم … فعلا این رو یادم مونده


یک نظر
خاطرات · شیرین زبانی ها
یاسمین عصبانی می‌شود!
۳ آبان ۱۳۹۳ @ ۳:۰۳ ب.ظ توسط باباش

وقتی چیزی رو می‌خواد و ما مخالفت می‌کنیم، سریع عصبانی می‌شه. آزاده می‌گه زیاد و زود عصبانی شدنش به من رفته! تا چند ماه پیش شروع می‌کرد به کتک زدن کسی که باهاش مخالفت کرده بود. توی بیبی‌سنتر خونده بودیم که بچه‌ها به حدود دو سالگی که می‌رسن، کم‌کم عصبانیتشون رو با گاز گرفتن هم نشون می‌دن و یه راه مقابله با این رفتار اینه که با صحبت بهشون بفهمونی که گاز گرفتن درد داره و کار خوبی نیست و اگه خیلی عصبانی هستن، بهتره یه چیزی مثل بالش بردارن و بزننش و گازش بگیرن! ما هم این کارو کردیم و یه موقعها هم جواب میده، ولی هنوز اکثر مواقع سعی می‌کنه خودمون رو گاز بگیره!

پریروز می‌خواستم دستش رو بشورم که مقاومت کرد. به زور بردمش توی دستشویی. حالا دستش رو مشت کرده بود و باز نمی‌کرد. دستش رو هم به زور باز کردم و شروع کردم به شستن دستاش. سرش رو می‌آورد پایین و تمام تلاشش رو می‌کرد که دستم رو گاز بگیره. اما من دستم رو می‌کشیدم کنار و فقط موهای دستم رو با دندون می‌کَند! بعد که گذاشتمش از دستشویی بیرون و خواستم دستم رو آب بزنم، جلوی در دستشویی وایساد و شروع کرد به جیغ کشیدن که: «بیا بیرون می‌خوام گازت بگیرم!» حالا من و آزاده غش کرده بودیم از خنده و یاسمین عصبانی حمله کرد به من و شلوارکم رو محکم گاز گرفت!

فکر کنم فعلا باید یه مدت باهاش همینجوری تا کنیم تا شاید کم‌کم گاز گرفتن از سرش بیفته.


یک نظر
اتفاقات