Lilypie Kids Birthday tickers
کنترل زبان
۳۱ فروردین ۱۳۹۴ @ ۱۱:۲۵ ق.ظ توسط باباش

دو سه روز پیش، موقع رانندگی، یهو یه ماشین دیگه بد اومد سمتمون و یه بوق هم زد، یهو از دهنم پرید و گفتم: «بیشعور»! بعد یهو یاسمین گفت «به کی گفتی بیشعور؟» گفتم «اون آقاهه کار بد کرد، گفتم» و بعد هم کلی ناراحت بودم از اینکه جلوی بچه همچین چیزی گفتم.

دیروز صبح که میخواستیم از خونه بریم بیرون، یهو یاسمین خندون اومد توی اتاقمون و یه چیزی با این مضمون گفت که «بیشعور! آقاهه بیشعوره» و خندید! اونجا بود که میخواستم دو دستی بزنم تو سرم که چرا حواسم رو جمع نکرده بودم و جلوی بچه فحش دادم. بعد براش توضیح دادم که «دخترم من حرف خیلی بدی زدم. اشتباه کردم. معذرت میخوام. دیگه این حرفو نمیزنم. این حرف، حرف خوبی نیست». یاسمین هم با تعجب به من نگاه کرد و سکوت کرد و رفت. امیدوارم یادش بره و دیگه تکرارش نکنه 🙁


۲ نظر
اتفاقات · عذاب وجدان
کلاغ
۳۱ فروردین ۱۳۹۴ @ ۱۰:۰۳ ق.ظ توسط مامانش

اینقدر که تو این ۶ ماه گذشته درگیر مریضی و اصلاح رفتارهای یاسمین بودیم، از آموزش خیلی چیزا بهش غافل شدیم.

رفتیم بوستان گفتگو، اردک ها رو دیده از نزدیک، باهاشون صحبت کرده. بهش گفتم ببین هر کدوم یه رنگن. ببین پاهاش چه شکلیه. اینا اردکن. رفتیم یه ساعتی بازی کردیم. بعد از یک سطح بالاتر که دریاچه رو اردک ها رو دید، گفت کلاغ ها رو ببین!

تو پارک دم خونه، گنجشک ها رو نشون می ده می گه کلاغ ها رو ببین!

فکر کنم بچمون فقط سگ و گربه رو درست تشخیص میده :/

 


۳ نظر
عذاب وجدان · نگرانیها
دوستت دارم/ندارم
۳۰ فروردین ۱۳۹۴ @ ۳:۳۲ ب.ظ توسط مامانش

۰- یه کتاب گرفتیم به اسم دوستت دارم. توش حالت های مختلف و شرایط مختلف زندگی رو نشون می ده و تو همه اون حالت ها پدر/مادر به یچه می گن دوستت دارم. مثلا وقتی می خوابی دوستت دارم. صفحه بعد می گه وقتی نمی خوابی هم دوستت دارم. وقتی ناراحتی دوستت دارم. وقتی خوشحالی هم دوستت دارم. شاید ساده یا مسخره به نظر برسه ولی خوندن این کتاب واسه یاسمین خیلی تاثیر مثبت داشت. اوایل که می خوندیم، با هر جمله یه لبخند غلیظ از سر رضایت می زد. یکم که گذشت مطابق با متن اون صفحه اونم می پرسید: امروز که تو حموم گریه می کردم هم دوستم داشتی؟ وقتی می گفتم بله، کلی خوشحال می شد. خلاصه در عمل دیدیم اینکه می گن به بچه ها در هر شرایطی و جدای از کار خوب/بدی که کردن باید بفهمونین که دوست داشتنی هستن چقدر درسته و اثر داره. بعد از اون سعی می کنم خیلی حواسم باشه. یه موقع ها یاسمین بعد از اینکه بهش تذکر می دیم که کارش اشتباه بوده یه عکس العمل شدید نشون میده. مثلا یه گریه شدید می کنه و حاضر نیست دیگه کار دیگه ای بکنه. تو این مواقع بهش می گم: ببین کار بدی کردی، ولی من دوستت دارم. می دونم که حواست نبوده. از این به بعد حواست رو جمع می کنی که دیگه انجامش ندی. و واقعا در عمل دیدم که چقدر بعد از گفتن این حرف آروم میشه و بعد از اون هم کمتر از قبل (که این رفتار رو داشته باشم) اون کار تکرار میشه!

۱- بیبی سنتر می گه آموزش احترام به بچه ها تو این سن سخته. باید شروعش کرد ولی نباید زیاد انتظار داشت. بچه ای توی این سن توی اوج عصبانیت موقعی که نمی ذاری بازی کنه، نمی تونه بگه من الان وسط بازیم نمی تونم بازی رو ول کنم! فقط از ته دل داد بزنه ازت متنفرم!

چیزی که یاسمین این روزها زیاد می گه! به خصوص مواقعی که حوصله نداره تا حرفی مخالف میلش می زنیم می گه اصلا دوستت ندارم! اصلا دیگه باهات دوست نیستم! البته این مدل مخالفت رو از بچه های مهدکودک یاد گرفته. ولی خوب زیاد ازش استفاده می کنه.

۲- چند وقتی هست که ابراز محبت کلامی هم به ارتباطاتمون اضافه شده. موقع خواب یا بعضی وقتها که یهو بغلش می کنم، بهش می گم: خیلی دوستت دارم یاسمین! اونم چند روزی هست که متقابلا تکرار می کنه: منم خیلی دوستت دارم! امروز صبح هم بعد از اینکه سناریوی دسشویی رفتنش (در حالیکه مثلا من حواسم پرته) رو موفقیت آمیز انجام داد و به خیال خودش منو غافلگیر کرد! بهش گفتم ای شیطون و بغلش کردم: اونم یهو خودش گفت خیلی دوستت دارم!

سناریوی ۱ و ۲ رو داشته باشین. حالا سومی: دیروز صبح در حین همین ابراز علاقه کلامی، بهش گفتم من و بابا دوستت داریم. گفت: منم دوستتون دارم! چند دقیقه بعدش با حمید دعواش شد و هی می گفت دیگه دوستت ندارم! حمید می گفت: ولی من دوستت دارم! یاسمین هم با حرص می گفت ولی من اصلا دوستت ندارم! بهش گفتم: مگه همین چند دقیقه پیش نگفتی من هم خیلی دوستتون دارم؟ دیگه هیچی نگفت!


۲ نظر
تجربیات
تجربه های مهدکودک
۲۹ فروردین ۱۳۹۴ @ ۱۲:۲۱ ب.ظ توسط مامانش

مهدکودک برای یاسمین تجربه خوبی بود. الان واقعا ار فرستادن یاسمین به مهدکودک راضی ایم، خوشحالی خودش، پیشرفتش تو ارتباط برقرار کردن با بچه ها، تجربه های جدیدی که اونجا کسب می کنه و منظم شدن برنامه زندگی یاسمین باعث میشه علیرغم مشکلاتی مثل مریض شدن پشت سر هم، گهگاهی زخمی شدنش و حس عذاب وجدان از اینکه تو این سن کم تحت آموزش افرادی غیر از خونواده نزدیک هست، باز هم در مجموع راضی باشیم.

خیلی جزئیات نمی خوام دیگه بنویسم. فقط کلیت تجربه ای که از این ۷ ماه به دست آوردیم اینه:

شش ماه اول مهدکودک شش ماه سختی بود. یاسمین تو مهدکودک در معرض ویروس های مختلف قرار گرفت، همزمان آلودگی هوا حساسیت تنفسیش رو تشدید کرد و این قضیه زمینه سرماخوردگیش رو بالا برد. شش ماه دوم سال ۹۳، ما ماهی دو بار دکتر می رفتیم. با وجودیکه دکتر میرعرب خیلی به آنتی بیوتیک اعتقاد نداره، چندین بار آنتی بیوتیک های قوی خورد. حساسیتش بیشتر و بیشتر شد. چند تا دکتر عوض کردیم. تجربه های بدی از روبرو شدن با دکترهایی داشتیم که حاضر نبودن به حرفهات در مورد سابقه بیماری گوش بدن و با توجه به اونا نظر بدن. هر بار با کلی حس بد از پیش این دکترها بزگشتن، با ناراحتی داروها رو دادن، دیدن اینکه تاثیر چندانی رو بهبود وضعیتش نداره، شنیدن حرف های اطرافیان که هر کدوم نظری داشتن در مورد وضعیت مریضی و دکترهای مختلف، سرفه های سخت پشت سرهم، خس خس های شبونه، سرفه هایی که تهش بعضی وقتها باعث می شد هر چی می خوره بالا بیاره، آب ریزش مدام بینی، گرفتن عکس از ریه، … واقعا شش ماه سختی بود! الان که برمی گردم به اون روزها می بینم دو عامل خیلی اذیتمون کرد: آلودگی هوا که با از بین رفتنش کل مشکلات یاسمین حل شد! و تجریه دکترهایی که حاضر نیستن با معاینه های بالینی مشکل بچه رو تشخیص بدن و بچه رو به راحتی در معرض سخت ترین داروها یا آزمایش ها قرار میدن! یکی از دکترها خیلی سریع گفت آسم داره! یکی می خواست تو پروسه درمان عفونت شدید ادراری (که این وسط قوز بالا قوز شد و آنتی بیوتیک های خیلی قوی ای که خورد کلی ضعیفش کرد و باز باعث شد که بیشتر سرما بخوره و نشونه ای حساسیت توش بیشتر شه)، به جای صبر برای رفع مشکل اولیه با دارو، تو همون مرحله اول پزشکی هسته ای تجویز کرد! جالب بود که خودمون تو حرفهامون تاکید کردیم که مشکل عمده اش اینه که خیلی جیشش رو نگه می داره، حتی چندین روز در حد ۱۷-۱۸ ساعت ولی حاضر نبود صبر کنه که ببینه با رفع این مشکل، باز عفونت بر می گرده و اگه برگشت این آزمایش پرعارضه رو تجویز کنه و اصرار داشت بعد از دو هفته از مصرف داروها حتما انجام بدین! خلاصه تو این مدت حسابی زجر کشیدیم!

تجربه دومی که تو این مدت به دست آوردیم این بود که بچه هایی که تازه به مهدکودک می رن، به خصوص بچه هایی که تنهان و بازی با بقیه رو بلد نیستن، اوایل ورود به مهد هم خودشون اذیت میشن و هم بقیه بچه ها رو اذیت می کنن. معمولا تا یکی دو ماه دعوا و کتک کاری می کنن تا یاد بگیرن که چجوری بدون دعوا میشه تعامل کرد با دیگران. حالا فرض کنین مهر ماه پنج شش تا بچه ای که همه تو این شرایط هستن کنار هم قرار می گیرن. یاسمین هل می داد، ترمه چنگ می زد، آرتین می زد تو سر بچه ها، پرنیا گاز می گرفت! یاسمین هر چند روز یه بار با یه جای زخم روی صورت یا بدنش می اومد خونه. یه بار که از مهدکودک زنگ زدن و اینقدر یهویی بود که من ترسیدم که اتفاق بدی براش افتاده باشه. معاون مهد خبر داد که یکی از بچه ها یاسمین رو گاز گرفته و مربیها پیشش بودن ولی یه لحظه بوده و … خلاصه جای گاز بدجوری رو صورتش مونده بود. جالب بود که روز اول چون وقتی من رسیدم و مامان نیر برام تعریف کرد خودش خواب بود و وقتی من بیدار شدم و تعریف کرد برام، عکس العمل شدید نشون ندادن و فقط گفتم پرنیا حواسش نبوده و فهمیده دیگه کارش اشتباهه و دیگه این کار رو نمی کنه، یاسمین هم هیچ عکس العملی نشون نداد. حتی فرداش که رفتیم دنبالش، داشت همینجوری که می اومد در مورد پرنیا صحبت می کرد! ما هم خیالمون راحت شد که تاثیر بدی روی خودش نداشته، با معاون مهدکودک هم جدا صحبت کردیم و محترمانه بهش گفتیم می دونیم که مسئولیت سختیه ولی حواسشون باید جمع باشه و ازشون خواستیم که راه حل داشته باشن اگه این قضیه ادامه پیدا کرد. ولی امان از آخر هفته که هر کسی تو فامیل دید عکس العمل نشون داد و همه گفتن واااای چی شده! چرا اینجوری کرده؟ این پرنیا کیه؟ چرا مربیها مواظب نبودن! و همه در موردش حرف زدن جلوی خود یاسمین. این شروع مصیبت بود، تا دو سه روز حاضر نبود بره مهدکودک. از ماجرا ترسیده بود و احساس عدم امنیت می کرد. روز اول فکر کردیم به خاطر خواب آلودگیه ولی وقتی ادامه پیدا کرد شک کردیم. براش کتاب گرفتیم در مورد مهدکودک و اینکه تو مهدکودک مربیها مواظب بچه ها هستن. با معاون مهدکودک صحبت کردم که احتمالا دلیلش این دعواست و شما یه جوری میونه اینها رو خوب کنین. اونام شیرینی گرفتن و دادن پرنیا به بچه ها و یاسمین داد. یاسمین عصرش خوشحال تعریف می کرد که پرنیا به من جایزه داده. روز بعد که بعد از صبحونه شروع کرد به گریه کردن و گفت مهدکودک نمی رم، ازش پرسیدیم چرا نمی ری؟ از چیزی ناراحتی؟ گفت: آره پرنیا منو اذیت می کنه! خلاصه باهاش کلی صحبت کردیم و گفتیم پرنیا فهمیده و دیگه باهات دوست شده و دیروز بهت شیرینی داده و … همین باعث شد که بعد از کمی فکر کردن آروم بشه و راحت بره مهدکودک و ماجرا ختم به خیر بشه! جالب بود که بعدا که فیلمی که دوربینهای مداربسته گرفته بود از اون صحنه رو دیدیم. و واقعا دیدیم که مربی پیشش بود و یک لحظه که روش رو برگردوند این اتفاق افتاد و هز کس جای اون بود هم نمی تونست جلوی این اتفاق رو بگیره.

تجربه سومی ما هم این بود که همین برخورد و مواجهه با بچه های مختلف، به خصوص اول کار، باعث میشه چیزهای مختلف بدی از هم یاد بگیرن. یاسمین همون دو سه ماه اول یاد گرفت بزنه، گاز بگیره و جیغ بزنه. اینقدر شدید بود که واقعا درمونده شده بودیم. هر روز بیبی سنتر می خوندم ببینم چه کار میشه کرد. همزمان مریضیهای شدیدی که گرفت و داروهای مختلفی که می خورد باعث شده بود که از دارو خوردن بدش بیاد و ما مجبور بشیم برای دارو خوردن باج بدیم بهش. همه اینا ملغمه ای شد که از لحاظ رفتاری به شدت رو اعصاب بره. بچه ای که مدام جیغ می زد، کتک می زد، گاز می گرفت، واسه هر چیزی گریه کرد. بیبی سنتر می گفت صبر کنین، آروم باشین. بهش تذکر بدین ولی با تندی برخورد نکنین. ولی واسه پدر و مادر خسته ای که استرس دارو خوردن به موقع بچه رو دارن و کنارش از سر کار که میرسن واسه کوچکترین کاری باید صدای جیغ بشنون یا کتک بخورن کار سختی بود. واقعا یه مدت اینقدر فشار اومده بود بهم که دیگه حال بیبی سنتر خوندن هم نداشتم. واقعا دلم نمی خواست به راه حل فکر کنم! دلم نمی خواست دیگه دنبال کارهای جدیدی که میشه در برابرش انجام داد باشم. فقط دلم می خواست خونه نباشم. سر کار دوست داشتم اصلا به این قضیه فکر نکنم و یکم فکرم آزاد باشه. خونه که می رفتم با غصه فکر می کردم امروز باهاش چیکار کنم. ولی خوشبختانه همونطور که بیبی سنتر می گفت با گذشت زمان و ادامه همون زوند، مشکل کمرنگ شد. کم کم بهش یاد دادی که عصبانیتش رو با زدن بالش، مبل و چیزهای نرم خالی کنه. اونا رو گاز بگیره و به جای جیغ زدن بگه که عصبانیم. بعد از دو سه ماه آرامش برگشت. هنوزم که هنوزه هی چیزهای مختلف یاد می گیره. یاد گرفته بگه بی تربیت، باهات دوست نمیشم، یا اینکه لوس حرف بزنه. ولی این باز تجربه داریم. خسته نمیشیم و با همون تکاکتیک پیش می ریم.

خلاصه مطالب:

  • قبل از فرستادن بچه ها به مهدکودک، به خصوص تو فصل پاییز واکسن آنفولانزا بزنین. احتمال سرماخوردگی هر چقدر پایین بیاد بهتره.
  • هر چقدر هم که سرچ کنین برای پیدا کردن دکتر خوب، موقع مراجعه ممکنه بخوره تو حالتون. هر چی گفتن انجام ندین! به خصوص اگه حس کردین به حرفتون درست گوش نداده. سعی کنین دکتری پیدا کنین که حس کنین با شنیدن همه جزئیات در مورد مشکل تصمیم می گیره نه فقط با توجه به آزمایشهایی که معلومه که هر دکتری نتیجه اش رو ببینه می تونه داروی درست تجویز کنه!
  • پیش بچه ها در مورد روابطشون با هم نظر ندین. از دوستاش پیشش بد نگین! از معلم/مربی هم همینطور. سعی کنین بهش بفهمونین که ممکنه اتفاقات بد بیفته و باید مواظب خودش باشه. ولی در مورد اتفاقات افتاده نظر بد ندین. خود بچه ها یاد می گیرن چه جوری باهم ارتباط برقرار کنن و دوست باشن. ممکن نظرات منفی ما قضیه رو بدتر کنه فقط.
  • همیشه مربیها رو مقصر ندونین و زود قضاوت نکنین. فکر نکنین چون دارین پول می دین هر مشکلی پیش بیاد اونا مقصرن. درسته بچه هامون دست اونا امانتن و باید همه جوره مواظب باشن، ولی منصف باشین. بچه ها پیش پدر و مادر هم اتفاقات بدی ممکنه براشون بیفته. خلاصه همیشه نباید طلبکار بود. تو این اتفاقات باید منطقی رفتار کرد. اینجاست که دوربینهای مهدکودک به درد دفاع از مربیها هم میخوره.
  • در مورد رفتارهای بدی که تو دوسالگی اوج می گیره فقط صبر پیشه کنین و سعی کنین رفتارهای منطقی ای که باید مقابلش انجام بدین رو تکرار کنین. صبر و تکرار اکثرا جواب میده.

این مطالب فقط در مورد بدی ها بود. در مورد سختی ها بود. ولی باز هم می گم که راضی ایم از مهدکودک رفتن یاسمین. برنامه زندگیمون منظم شده. صبح ها زود بیدار میشه. خواب ظهرش رو هر روز داره. وعده های غذاییش مرتب شده. یاد گرفته با بچه هایی که تازه میان مهد و شروع می کنن به زدن بچه ها، چجوری رفتار کنه. معمولا عکس العمل شدیدی نشون نمیده. اکثرا می گه کاری نمی کنم فقط ناراحت میشم. اگه خیلی ناراحت بشه به خاله های مهد می گه. دیگه متقابلا دعوا نمی کنه. کلی شعر یاد گرفته، آبرنگ، سفال، نقاشی و رنگ انگشتی. بخش زیادی از انرژیش همونجا تخلیه میشه. و مهمتر از همه اینکه خودش خوشحال می ره مهدکودک.

واقعا همت داشتین اگه تا آخر این مطلب رو خوندین.


۳ نظر
تجربیات
مهدکودک
۲۵ فروردین ۱۳۹۴ @ ۱۲:۱۱ ب.ظ توسط مامانش

از بهار سال ۹۳، تو فکر مهدکودک بودم برای یاسمین. وقتی می دیدم چقدر توی پارک به بازی با بچه ها علاقه نشون می ده، ولی عملا نمی تونه درست باهاشون ارتباط برقرار کنه. خیلی وقتا زود با بچه ها دعواش می شه. با خودم فکر می کردم خوب سنش هم ایجاب می کنه، و باید تو همین سن تو ارتباط با بچه ها یاد بگیره این موضوع رو. با خودم فکر می کردم که شاید همین بازی تو پارک بهش کمک کنه. اما عملا زمانی که تو پارک بود کافی نبود. خیلی دوست داشتم وقت بیشتری با بچه ها بگذرونه.

یه مدت تو فکر این بودم که دو روز در هفته چند ساعت بره خانه های بازی. ولی اونم خیلی خوب نبود، چون باید یکی هر روز، اون چند ساعت رو پیشش می موند، و از طرفی، تو خونه های بازی اونقدر تعامل برقرار نمی شد با بقیه و هر کی دنبال بازی خودش بود و نکته دیگه اینکه بچه ها متفاوت بودن. گزینه دیگه این بود که روزی دو سه ساعت بره مهدکودک.

اوائل تابستون یه مهدکودک به اسم اسباب بازی خیلی نزدیک به خونه افتتاح شد. من همیشه تو ذهنم بود که یاسمین رو می فرستم یکی از مهدکودک های مشهور که کلی سابقه دارن و دیدم که بقیه هم ازش راضی هستن. واسه همین با اینکه دو ماهی بود که مهدکودک اسباب بازی افتتاح شده بود هیچ وقت جدی به این قضیه فکر نکردم که یاسمین بره اونجا. تا اینکه یه روز یه اطلاعیه دیدم که نوشته بود جشنواره اسباب بازی تو مهدکودک و همه می تونن بیان. یه سیستم تبلیغاتی بود عملا. دم در هم یک عروسک مینیون بزرگ واستاده بود. خونه که به یاسمین گفتم یه عروسک مینیون بزرگ دیدم بریم ببینیمش؟ به شدت استقبال کرد و همون موقع راه افتاد. دم در که رسیدیم و یکم با عروسکه ارتباط برقرار کرد، صدای آهنگ رو از تو مهدکودک شنید، گفتم می خوای بریم تو؟ گفت آره. از پله ها رفتیم بالا. دم در چند تا مربی واستاده بودن و دستش رو گرفتن، گفتن میای خمیر بازی؟ یاسمین هم رفت. انگار نه انگار که من هم اونجا بودم. فضای مهدکودک و آهنگ و رنگها و اسباب بازی ها قشنگ گرفتش! مادرها رو می فرستادن بالا تو جلسات مشاوره و بچه ها پایین بازی می کردن. بعد ما هم رفتیم پایین و عمو موسیقی اومد و خوند و آهنگ زد و بچه ها رقصیدن. خلاصه دو ساعتی اونجا بودیم! یاسمین که فقط حاال کرده بود تو اون دو ساعت و از من خبری نگرفته بود (جز یک بار که اومد سراغم که برام تعریف کنه تزیینای اتاق مثل تزیینای تولدشه!)، رسید خونه و واسه همه تعریف کرد که مهدکودک خیلی خوش گذشته و هی می گفت فردا هم بریم مهدکودک!

خلاصه اولین مواجهه یاسمین با مهدکودک اتفاق شاد و مثبتی بود و تو ذهنش موند. ۱۵ روز تا اول مهر مونده بود. با حمید فکر کردیم که حالا که از اینجا خوشش اومده بد نیست بریم صحبتی با مدیرش کنیم و شرایط رو بپرسیم و اگه دیدیم مطابق میلمونه از فرصت استفاده کنیم و یاسمین رو بفرستیم مهد. اتفاقا صحبت با مدیرش خوب بود و خیلی حرف هایی که می زد مطابق نظرمون بود و یه ویژگی دیگه هم اینکه خیلی رک بود خیلی چیزهایی رو هم که نداشتن صریح می گفت(البته که می دونستیم حرف با عمل خیلی فرق داره)، ولی در کل خوشمون اومد و گفتیم امتحان می کنیم.

اینجوری بود که یاسمین از حدود یک هفته قبل از شروع مهر وارد مهدکودک شد. روز اول که من و حمید و باباابی و مامان نیر مشایعتش کردیم و عکس گرفتیم باهاش:D بعد هم من و مامان نیر موندیم پیشش تا یکم با محیط مهدکودک آشنا شه و کم کم با مربیش بره تو کلاس. وقتی خیالمون راحت شد که تو کلاس مونده، من رفتم سر کار و مامان نیر دو ساعتی موند و بعد باهم برگشتن. نکته جالب این بود که یاسمین که همیشه تا ۱۱ می خوابید، اون روز به عشق مهدکودک ۷ صبح بیدار شد. ولی شب ساعت ۹ خوابید! همین شروع منظم شدن برنامه خواب یاسمین بود!

تا یک هفته مامان نیر با یاسمین می اومد و یه مدت می نشست تا مطمئن شه بهانه گیری نمی کنه. اما بعد از یک هفته دیگه خودمون یاسمین رو تحویل می دادیم و یاسمین هم با علاقه می رفت مهدکودک. یه وقتهایی هم نصفه شب از خواب بیدار می شد و می گفت می خوام برم مهدکودک!

این بود شروع مهدکودک یاسمین (البته به صورت نیمه وقت) در اوائل دوسالگی، به خوبی و خوشی، همزمان با فواید منظم شدن برنامه خوابش و خوشحالی ما از پیدا کردن وقت اضافی برای خودمون موقع خواب یاسمین.

ادامه اش باشه برای مطالب بعد 😀


یک نظر
تجربیات
صرفا برای شروع دوباره
۲۴ فروردین ۱۳۹۴ @ ۲:۵۶ ب.ظ توسط مامانش

وقتی یه مدت خیلی زیاد نمی نویسی، تو اون فاصله هر چی اتفاق می افته رو هی می گی سر فرصت بنویسم، اما باز فرصت نمیشه و این دور اونقدر ادامه داره که همه چی از دست می ره. می خوام اگه فرصت بشه دوباره شروع کنم به نوشتن.

یاسمین دو سال و هشت ماه و نیمه ما خیییلی تغییر کرده. خیلی! هم از لحاظ ظاهری، هم از لحاظ رفتاری و گفتاری و هم از لحاظ قابلیت های فیزیکی.

اصلی ترین وسیله ارتباطش با دیگران حرف زدنه. تو یه محیطی که باشه که آشنا باشن دور و بریهاش حرف می زنه مدام. تو پارک بیشتر از اینکه بازی کنه داره با من حرف می زنه در مورد بچه ها و کارهایی که می کنه و خاطراتی که از سال بازی های نیمه اول ۹۳ تو پارک داره!

همچنان در عجبیم از حافظه اش! جزئیات بازی هایی که پارسال تابستون تو پارک کرده رو یادشه. خفن ترینش هم اینکه یه بار بچه ها شاخه های درخت رو می کندن و زیر سرسره جمع می کردن و یاسمین هم باهاشون بوده! تو این مدت هم فقط یکی دو بار یکی از اون شاخه ها رو که با خودش آورده بود خونه دیده و جز این، هیچ موردی برای مرور این خاطره نداشتیم!

به وضوح مدل راه رفتن، دویدن و پله بالا و پایین رفتنش با ۶ ماه پیش فرق کرده. تو ۶ ماهی که گذشت با توجه به حساسیتش و آلودگی های هوا، پارک نرفته بود و الان که با اون موقع مقایسه اش می کنیم، کلی کیف می کنیم که چقدر دیگه مسلطه و حواسش جمعه. طوری که تقریبا دیگه لازم نیست دنبالش باشیم و می تونیم یه گوشه بشینیم و فقط از دور نگاهش کنیم.

توی جمعی که نمی شناسه خجالتش بیشتر شده. نیم ساعتی قایم میشه و روشو برمی گردونه و حرف نمی زنه تا کم کم یخش باز شه. اون وقت، اگه جمع کوچیک باشه، شروع می کنه حرف زدن و ارتباط برقرار کردن، اگه جمع بزرگ باشه، مرحله حرف زدن و ارتباط نزدیک هم یکم طولانی تر میشه.

به شدت وجود بچه ها تو پارک براش مهمه. طوری که یه روز که رفتیم تو پارک و بچه ای نبود، زود حوصله اش سر و رفت و گفت بریم. تو مدتی هم که بودیم، تک و توک اگه بچه ای از دور می دید حواسش می رفت به سمت اون بچه  و منتظر بود که بیاد سمت اسباب بازی ها. و اگه یه مدت غافل می شد و بعد یم دید که سر جای قبلی نیست اون بچه، می رفت دنبالش که پیداش کنه. ولی امان از روزای شلوغ که دل نمی کنه.

یاسمین عید امسال رو تا حد خوبی درک کرد. اینکه مدت زیادی تعطیل بودیم، اینکه سفره هفت سین چیدیم، تخم مرغ هایی که خودش با رنگ انگشتی رنگ کرد و سر سفره هفت سین گذاشت، عید دیدنی هایی که رفت و عیدی هایی که گرفت و می شمردشون! کلیپ هایی که در مورد عید می دید و می خوند. آهنگ های عید که باهاشون می رقصید. مسافرت عید. خلاصه این عید کیف کرد و کیف کردیم.

۶ ماه آخر سال ۹۳، ماه های سختی بود برامون. شروع مهدکوک (با همه خوبیهایی برامون داشته و داره) همزمان با شروع دوسالگی (که به سن وحشتناک بچه ها معروفه)، رفتارهای بدی که از بچه های مهدکودک یاد می گرفت اون اوائل، مشکلات اولیه کنار هم قرار گرفتن بچه های تنها تو مهدکودک در ماه های اول، و بعد مریضی های مداوم یاسمین تو بقیه چهار ماه، کنار بقیه سرشلوغی ها و گرفتاری ها و مشکلات دیگه، ۶ ماه سختی رو برامون رقم زد که باید حتما در هر موردش یه مطلب جدا نوشت، برای اینکه بعدها واسه خودمون هم یادآوری بشه و شاید یه ذره هم به درد کسی بخوره.


نظرات
تغییرات