Lilypie Kids Birthday tickers
آدامس
۳۰ مهر ۱۳۹۴ @ ۱۲:۵۴ ق.ظ توسط مامانش

از بدو تولد یاسمین تصمیم داشتم خیلی اصولی در مورد دندون هاش رفتار کنم و بلافاصله بعد از نیش زدن اولین دندونش ببرمش پیش یه دندونپزشک. ولی نشناختن متخصص اطفال خوب و تنبلی و یه سری مسایل با اولویت بالاتر این موضوع رو عقب انداخت، تا اینکه بالاخره روزهای آخری که مشهد بودیم یاسمین رو بردیم دندونپزشکی.

اونجا خانم دندونپزشک به یاسمین گفت که آدامس خیلی بدتر از شکلاته و یاسمین نباید آدامس بخوره. تو اتاق کناری بچه ای بود که تقریبا کل دندونهاش خراب بود و ما از فرصت استفاده کردیم و به یاسمین گفتیم دلیلش آدامس خوردن زیاده. این تو شرایطی بود که یاسمین معتاد آدامس بود! کلی روش کار کرده بودیم که بی خیال آدامس صبح شده بود، ولی از مهدکودک که می اومد بلافاصله آدامس می خورد. خیلی وقتها حاضر نبود چیزی بخوره، چون اگه میخواست بخوره مجبور میشد آدامس رو دربیاره و بعد از این قضیه ممکن بود آدامسش یادش بره، جابمونه، کثیف شه، یا یکی اشتباهی بندازه سطل آشغال! و اگه این اتفاق می افتاد مصیبتی داشتیم با گریه و داد و هوارش چون همون آدامس رو می خواست. حتی خیلی وقتها توی خواب هم حاضر نبود آدامسش رو دربیاره، یا اگه راضی میشد میگفت دور نندازین! بذارین توی یخچال بمونه برای فردا. البته خوشبختانه فردا یادش میرفت، ولی یخچال ما همیشه پر بود از آدامسهای جویده شده!

 خلاصه این شدت اعتیاد یاسمین به آدامس باعث شد از دکتر که بیایم بیرون این مکالمه شروع شه:

یاسمین: دیگه نباید آدامس بخورم که دندونام مثل اون پسره نشه

من: آره دیدی چی شد زیاد خورد؟

یاسمین: آخه من خیلی آدامس دوست دارم

من: ولی اگه بخوری دندونات خراب میشه. دوست نداری که اونجوری شه. تازه کلی چیز خوشمزه هست که میتونی به جاش بخوری، میوه هست، غذا هست.

یاسمین با گریه: آخه من خییییییلی آدامس دوست دارم!

این مکالمه تا خونه ادامه پیدا کرد، بعضی وقت ها با بغض، بعضی وقتها گریه. ولی تو خونه که برای سینا داشت تعریف می کرد جریان دندونپزشکی رو، با تعجب دیدیم که میگه من دیگه آدامس نمی خورم، به جاش سیب می خورم، پرتقال میخورم! کلی شاد شدیم، اگرچه که چند دفعه تو دو هفته بعدش یاد آدامس افتاد و با ناراحتی همچنان علاقه اش رو ابراز کرد! بعد از این ماجرا خودمون هم دیگه آدامس رو حتی در غیابش ترک کردیم.

اینجا که اومدیم خوشبختانه اطرافیانمون هیچ کدوم آدامس نمی خوردن. یاسمین هم صحبتی از آدامس نمی کرد، تا اینکه یه روز که براش آب بردم که بخوره دیدم اول دستش رو کرد توی دهنش، یه چیزی برداشت و بین انگشتاش گرفت، بعد آب خورد! بعد از تموم شدن آب هم دوباره اونو گذاشت تو دهنش. پرسیدم چی بود؟ گفت آدامس! با تعجب نگاهش کردم، گفت الکی! فکر کردم همین یه باره، ولی بعد از چند روز دیدم که عین هر باری که میخواد چیزی بخوره این کار رو می کنه! الان هم با گذشتن دو ماه هنوز با این آدامس الکی زندگی می کنه و اعتراضی نداره. ما هم همراهیش می کنیم. براش سر میز کاسه جدا میاریم که آدامسش رو بذاره توش و اگه بعد از غذا یادش بره یادآوری میکنیم که آدامست رو بردار. صبح ها حمید بهش آدامس میده. اگه بیرون چیزی بخواد بخوره و دستش هم پر باشه من آدامس رو ازش می گیرم که بتونه بخوره و بعد بهش تحویل میدم.

و اینگونه بود که ماجرای ما و آدامس یاسمین ختم به خیر شد!


۲ نظر
تجربیات · کودکانه‌ها
ارتباط با بچه ها
۲۳ مهر ۱۳۹۴ @ ۵:۰۰ ق.ظ توسط باباش

هر روزی که میرم دنبال یاسمین، مربیش در مورد اون روزش و اتفاقاتی که براش افتاده توضیح میده و مثلا اگه یه موردی پیش اومده که یاسمین متوجه نشده و نتونسته اند براش توضیح بدند، از من میخوان که براش توضیح بدم قضیه رو.

یکی از چیزایی که هر روز مربیش میگه، میزان پیشرفتش در زبان انگلیسیه.

آخر هفته ی پیش مربیش گفت که بچه ها رو به اسم صدا میکرده و موقع رفتن بچه ها، ازشون خداحافظی میکرده.

امروز مربیش گفت که بچه ها رو به اسم صدا میکرد، خداحافظی میکرد و میگفت:‌ See you tomorrow!

خیلی خوشحالیم که داره کم کم با بچه ها ارتباطش بیشتر میشه و حرفهای روزمره رو هم تلاش میکنه که یاد بگیره و به کار ببره.


۳ نظر
اتفاقات · زندگی جدید · یادگیری زبان جدید
در جستجوی مهدکودک در اتاوا – ۵: تجربیات بازدید از مهدکودکها (قسمت آخر)
۲۱ مهر ۱۳۹۴ @ ۷:۴۴ ق.ظ توسط باباش

همون روزی که مهدکودک مونتِسوری رو دیدیم و از گزینه هامون حذفش کردیم، با آزاده به این فکر افتادیم که این مهدکودک که اینهمه جا داشت (برای ۵-۶ تا بچه همسن یاسمین جا داشت)، به نظر نمیرسه که اینهمه جا یهو براش خالی شده باشه و احتمالا از قبل جا داشته و کلا حالش رو نداشته که زنگ یا ایمیل بزنه و خبر بده. پس این احتمال وجود داره که مهدکودکهای دیگه ای هم توی مرکز شهر (داون تاون) باشند که جا داشته باشند و اولا چون به دانشگاه آزاده خیلی نزدیک نبوده ما اصلا تا به حال انتخابشون نکرده ایم، ثانیا اگه انتخاب کرده ایم هم حال نداشته اند که زنگ بزنند به ما. پس به عنوان آخرین اقدام قبل از تصمیم نهایی در مورد پیشنهادهای کار، خودمون زنگ بزنیم به یه سری از مهدکودکهای مرکز شهر و ازشون سوال کنیم.

این وسط کلی استرس بهمون داشت وارد میشد. اول اینکه آزاده درگیر دانشگاه و کلاس و دستیاری استاد شده بود و سرش داشت شلوغ میشد و خیلی وقت نداشت که هی بخوایم بریم اینور و اونور برای بازدید مهدکودک. دوم اینکه من باید تا آخر همون هفته به دو تا شرکت خبر میدادم که پیشنهادشون رو قبول میکنم یا نه! ضمنا من از اول صبح بیدار میشدم که زنگ بزنم به مهدکودکها و یاسمین طفلک هم بیدار میشد و غر میزد که بیا با من بازی کن و گریه و زاری میکرد و داشت اذیت میشد. واقعا وضع بدی بود. دقیقا یه روز مونده به آخر هفته بود که من زنگ زدم به چهارتا مهدکودک توی مرکز شهر که نزدیک بود به شرکتی که بهم پیشنهاد کار داده بود و هر چهارتا جا داشتند!!! با سه تاشون قرار گذاشتیم که روز آخر هفته بریم برای بازدید.

فاصله ی بین این سه تا مهدکودک در حدی بود که میشد پیاده رفت. یه چیزی حدود ۳ ساعت و نیم وقت گذاشتیم و هر سه تا مهدکودک رو دیدیم.

توی مهدکودک اول، کسی که مهدکودک رو بهمون نشون داد یه دختر جوون بود که یه دونه از این فلزهای گرد توی لبش بود! یکی از مربیها بود. ما رو برد جاهای مختلف مهدکودک رو نشونمون داد. تجربه ی بچه ی غیرانگلیسی زبان رو داشتند و غذا رو هم همونجا برای بچه ها میپختند. مهدشون خیلی محیط بزرگی نداشت و خیلی هم تر و تمیز به نظر نمیرسید. خیلی هم دوستانه برخورد نکرد. اون برخورد اول و فلز توی لبش یه مقدار دلزده مون کرد. ازش هم پرسیدم که اینجا بچه های خونواده های پناهنده هم دارید که گفت ما خیلی به خونواده هاشون کاری نداریم و اگه خونواده ها نیاز خاصی داشته باشند، براشون برطرف میکنیم.

توی مهدکودک دوم، یه خانم مسن خیلی خوش برخورد و خنده رو و خوش صحبت به عنوان معاون و مسئول اداره ی مهدکودک اومد به استقبالمون. یه ساختمون دو طبقه توی مرکز شهر بود که خیلی هم قدیمی به نظر میرسید. وسایل و در و دیوار مهدکودک هم قدیمی بودند. اما محیط مهدکودک خیلی شاد و با سلیقه طراحی شده بود. مبل و میز بازی بچه ها و کلا فضای مهدکودک رنگی بود و دلنشین. خانم معاون هم کلی باهامون گپ زد و خوش و بش کرد و در واقع دل ما رو برد. تجربه ی بچه ی غیرانگلیسی زبان رو هم داشتند و برای ناهار هم مشکلی نداشتند و خودشون میپختند. تیپ و سر و وضع بچه هایی که توی حیاط و محیط داخل مهد بازی میکردند هم نشون میداد که احتمالا از قشر پناهنده نیستند.

مدیر مهدکودک سوم خیلی خشک بود. مربیها به نظر میرسید که خوبند و با بچه ها خوب سروکله میزدند. توی فضای بازی هم رفتیم و اونم به نظر خوب بود. مشکل زبان و غذا رو هم نداشتند. این هم گزینه ی خوبی بود.

اینجا بود که یاسمین خانم وارد قضیه شد و تاکید کرد که از مهدکودک دوم خوشش اومده، چون یه تلفن هم داشت توی حیاطش و یاسمین هم عاشق تلفن و بازی با تلفنه و چشمش اون تلفن رو گرفته بود. خلاصه که گفت مهدکودک رو دوست داشته و همون رو میخواد بره! ما هم البته  بخاطر برخوردهایی که با کسانی که از هر مهدکودک داشتیم، بین گزینه هامون همون مهدکودک دوم رو در نظر داشتیم و در نهایت هم از اونجا که بقیه ی شرایطشون مثل هزینه ی ماهانه و زبان و غذا و خود بچه ها و مربیها، مثل هم بودند، همون مهدکودکی که مدیر خوش برخورد و خوش صحبتی داشت رو انتخاب کردیم و از اول هفته ی بعدش، یاسمین خانم رفت به مهدکودک Florence Childcare Centre و من هم پیشنهاد کاری با رقم بالاتر رو انتخاب کردم. ضمن اینکه فاصله ی مهدکودک یاسمین تا محل کار من، با ماشین حدود ۳ الی ۴ دقیقه ست!


نتیجه ی نهایی اینکه: اگه برای ثبت نام مهدکودک فرزندتون، لازمه که از طریق سایت شهرداری یا دولت محلی اون منطقه اقدام کنید، فقط به همون روال عادی ثبت نام و انتظار برای تماس از طرف مهدکودکها اکتفا نکنید. خودتون هم با مهدکودکهای مختلف تماس بگیرید و ازشون شرایط رو بپرسید. احتمال اینکه بتونید با سرعت بیشتری به نتیجه ی دلخواهتون برسید و اینهمه مثل ما استرس رو تحمل نکنید، کم نیست!


ببخشید که مطالب این سری (در جستجوی مهدکودک) خیلی طولانی شدند. هدف اصلیم از نوشتن این حجم از جزئیات، این بود که بگم دقیقا چه کارهایی کردیم، برخوردها و شرایط مهدکودکها چطوری بود و چیزهایی مثل اینها. شاید این جزئیات یه روزی به درد یه نفر بخوره.


۵ نظر
زندگی جدید · مهدکودک
در جستجوی مهدکودک در اتاوا – ۴: تجربیات بازدید از مهدکودکها (قسمت دوم)
۲۱ مهر ۱۳۹۴ @ ۷:۱۷ ق.ظ توسط باباش

برای اینکه بتونیم گزینه هامون رو تکمیل کنیم، من با یه سری از شرکتهایی که افراد و مربیهایی دارند که توی خونه بچه ها رو نگه میدارند، تماس گرفتم و همه شون میگفتند که الان برای مرکز شهر جا ندارند و فقط اطراف همین محل سکونت ما جا دارند که خب این گزینه ی نزدیک محل سکونتمون بنا به دلایلی که قبلا نوشتم، قطعا مورد قبول ما نبود.

توی گیر و دار تصمیم برای قبول پیشنهاد مالی کمتر برای کار من بودیم که آزاده خبر داد که یکی از مهدکودکهای مرکز شهر که قبلا براش ثبت نام کرده بودیم، ایمیل زده بهش که جا داره و اگه میخواید بیایید برای بازدید! از خوشحالی داشتیم بال در میاوردیم.

این مهدکودک، از روش montessori برای تربیت و رفتار و برخورد با بچه ها استفاده میکرد. خلاصه ی کلی این روش هم اینه که سعی میکنند بچه ها رو خیلی خیلی مستقل بار بیارند. یه سری ابزار خاص برای این روش طراحی شده که خیلی هم گرون هستند و مربیها هم در این روش معمولا خیلی با بچه ها سر و کله نمیزنند و فقط سعی میکنند که روش کار با اون ابزارها رو به بچه ها یاد بدند و بعد دیگه بچه ها رو به حال خودشون رها میکنند تا بچه ها خودشون کشف و شهود کنند و پیش برند.

ما البته یه آشنایی اولیه با روش مونتِسوری و مدل مهدکودکهاش هم داشتیم: توی تهران هم در مورد این روش از مدیر مهدکودک یاسمین سوال کرده بودیم و صادقانه گفته بود که چون ابزارهاش خیلی گرون هستند، ما توان خریدش رو نداریم، اگه داشته باشیم هم اونقدر هزینه ی ماهانه ی مهدکودک بالا میره که توی این محله کسی توان پرداخت هزینه هاش رو نخواهد داشت و در واقع عملی نیست. اما هستند معدود مهدکودکهایی که از این روش استفاده میکنند و خب البته در مناطق بالای شهر هستند و شهریه های خیلی خیلی بالایی هم میگیرند و در واقع قر و قمبیلشون زیاده و افاده هاشون طَبَق طَبَق و از این حرفها.

کجا بودیم؟‌ آها! یه مهدکودک که به روش مونتِسوری کار میکرد به آزاده ایمیل زد که جا داریم و بیایید برای بازدید و صحبت. اول اینکه مکان این مهدکودک بالاتر از دانشگاه آزاده بود و چون محل سکونت ما پایین تر از دانشگاه آزاده بود، اگه آزاده میخواست یاسمین رو با اتوبوس ببره، رسما پیر میشد! چون باید در واقع یه بار از دانشگاه رد میشد که برسه به مهدکودک و بعد دوباره برگرده پایین تا دانشگاه. اگه هم من میخواستم یاسمین رو با اتوبوس ببرم، باید میرفتم به سمت غرب محل کارم و بعد دوباره برمیگشتم. اما از اونجا که توی برنامه داشتیم که هر چه زودتر ماشین بخریم، گفتیم که میتونه گزینه ی خوبی باشه و حداقل من میتونم پیشنهاد مالی بالاتر رو برای کارم قبول کنم.

رفتیم برای بازدید مهدکودک. وارد که شدیم نشستیم روی یه صندلی توی راهرو، منتظر مدیر مهدکودک. یهو یه صف از بچه های یکی از کلاسها اومدند برای رفتن به دستشویی. همه به صف با فاصله های مشخص، با لباسهای فرم و قیافه های بدون هیجان و ناشاد! خورد توی ذوقمون که اینجا احتمالا محیطش مثل محیط مدرسه و پادگانه و با بچه ها با مقررات سفت و سخت برخورد میکنند.

سر کلاسهای بچه ها هم که رفتیم، دقیقا یه سری بچه دیدیم که کاملا ناشاد، فقط نشسته اند سر یه سری وسیله و ابزار و دارند برای خودشون کار میکنند. این دقیقا برخلاف چیزی بود که ما میخواستیم. ما میخواستیم یاسمین بره مهدکودکی که با بچه ها سروکله بزنه و بازی کنه و زبان یاد بگیره و کلا بهش خوش بگذره. قرار نبود بچه رو بفرستیم به محیطی با این شدت مقررات!

رفتیم توی اتاق مدیر مهدکودک و شروع کرد در مورد سیستمشون و مونتِسوری توضیح دادن. یه لگو هم داد به یاسمین که بشینه و برای خودش بازی کنه که یاسمین هم خیلی آروم نشست روی زمین و شروع کرد به بازی.

همه چیز در تئوری خوب بود انگار. ولی دو تا مشکل وجود داشت برای ما:

یکی اینکه طبق گفته ی مدیر مهدکودک، چون مهدشون کاملا خصوصیه و ابزارهای مونتِسوری گرونه و فقط اینا هستند که اینورا مونتِسوری رو اجرا میکنند، هزینه ش ماهی ۱۵۰۰ دلاره!!! در حالی که بقیه ی مهدکودکهایی که صحبت کرده بودیم و دیده بودیم، حداکثر ماهی ۹۲۰-۹۵۰ دلار بودند.

دوم هم اینکه ناهار رو باید خودمون از خونه برای بچه بیاریم. در حالی که بقیه ی مهدکودکها همه آشپز داشتند و غذای هر روز بچه ها و کارمندای مهدکودک رو همونجا میپختند.

ما سه مورد محیط پادگانی و ناشاد، هزینه ی ماهانه و ناهار رو که گذاشتیم کنار هم، این مهدکودک دیگه برامون گزینه ی مطلوبی نبود. اول اینکه هر روز باید استرس داشته باشی که در اوج خستگی و بدبختی، برای فردای بچه غذا درست کنی. در حالی که اگه یه شب برای فردا غذا درست نکردیم، خودمون میتونیم از بیرون برای خودمون غذا بگیریم و یاسمین هم توی مهدکودکی باشه که ناهار بهش بدند و خیالمون راحته! دوم هم اینکه تفاوت هزینه ی ماهانه اونقدر زیاد بود که اون مابه التفاوت پیشنهادهای مالی دو تا شرکت رو تقریبا بی معنی میکرد. در واقع اینجا هم مهدکودکهای روش مونتِسوری، دقیقا مثل ایران قر و قمبیلشون زیاده!

از اینجا به بعد یه ملاک و دغدغه ی جدید هم بهمون اضافه شد:‌ ناهار مهدکودک!

خلاصه اینکه این گزینه رو هم بیخیال شدیم و تصمیممون برای قبول پیشنهاد مالی کمتر برای کار در کاناتا به قیمت داشتن مهدکودک بهتر و نزدیک به محل کار من که جای خالی هم داشته باشه، جدی تر شد!


نظرات
زندگی جدید · مهدکودک
در جستجوی مهدکودک در اتاوا – ۳: تجربیات بازدید از مهدکودکها (قسمت اول)
۲۱ مهر ۱۳۹۴ @ ۶:۵۹ ق.ظ توسط باباش

توی لیست اولیه ای که برای مهدکودکهای یاسمین انتخاب کرده بودیم، مهدکودکهایی که نزدیک دانشگاه آزاده بودند و یکی دو تا مهدکودک که بین راه خونه و دانشگاه بودند رو هم انتخاب کرده بودیم. من مشغول مکاتبه با شرکتها و مصاحبه بودم که یکی از مهدکودکهایی که نزدیک خونه بود به آزاده ایمیل زد که جای خالی داره و قرار گذاشتیم که بریم برای بازدید.

فاصله ی این مهدکودک تا خونه، حدود ۱۰-۱۵ دقیقه پیاده روی بود. این مهدکودک دو تا از ملاکهای مهم ما رو نداشت: یکی اینکه مربیشون تجربه ی برخورد با بچه ای که تازه اومده کانادا و انگلیسی بلد نیست رو نداشت که البته صادقانه این مورد رو گفت و گفت که از همکارای دیگه ی مهدکودکهای دیگه که این تجربه رو دارند خواهد پرسید و تلاشش رو خواهد کرد؛ دوم هم همون قضیه ی خونواده های بچه های مهدکودک بود که از تیپ و سر و وضع بچه های توی مهد مشخص بود که حتما بخش بزرگی از این بچه ها، از خونواده های پناهنده هستند! خلاصه اینکه این مهدکودک با همون برخورد اول از گزینه هامون حذف شد.

خوشبختانه من خیلی زودتر از اون چیزی که پیش بینی میکردیم، پیشنهاد کار گرفتم. دو تا پیشنهاد کار داشتم:‌ یکی در کاناتا (منطقه ای در غرب اتاوا که شرکتهای بزرگ مرتبط با فناوری و خصوصا کامپیوتر مثل cisco و alcatel-lucent توش هستند)، یکی هم در مرکز شهر اتاوا (داون تاون).

اینکه من پیشنهاد کار از دو شرکت در دو نقطه ی خیلی دور از هم داشتم (حدود ۳۰ دقیقه با ماشین)، یه مقدار برنامه ها و حساب و کتاب ها و پیش بینی های ما رو به هم ریخت. از طرفی مهدکودک های نزدیک مرکز شهر که نزدیک به دانشگاه آزاده هم بودند و قبلا براشون ثبت نام کرده بودیم، هیچ تماسی با ما نگرفته بودند که جای خالی دارند؛ از طرف دیگه من از طریق وبسایت مهدکودکها بررسی کرده بودم و تقریبا همه ی مهدکودکهای کاناتا جای خالی داشتند که ۵-۶ تا مهدکودک اطراف همون شرکت کاناتایی بودند! یکیشون که اصلا همون روبروی شرکت بود و یکی هم دقیقا ساختمون پشت شرکت!

از اونجا که کسانی که توی منطقه ی کاناتا ساکن هستند یا کار میکنند، به خاطر وجود اون شرکتهای مرتبط با فناوری، اکثرا آدمهای تحصیلکرده ای هستند و احتمالا تیپ و فضای کلی خونواده هاشون مثل خودمونه، طبیعتا اونها هم دغدغه های مشابه ما برای بچه هاشون دارند و این میتونست دغدغه ی ما در مورد بچه های دیگه ی مهدکودک احتمالی یاسمین رو تا حد خوبی رفع کنه. اما مشکل اینجا بود که پیشنهاد مالی اون شرکت مستقر در کاناتا اونقدر با پیشنهاد کار شرکت مستقر در مرکز شهر تفاوت داشت که ما رو گذاشته بود سر دو راهی:

۱- انتخاب شرکت مستقر در کاناتا با پیشنهاد مالی کمتر، ولی مهدکودکهای کاناتا شرایط بهتری داشتند.

۲- انتخاب شرکت مستقر در مرکز شهر با پیشنهاد مالی بهتر، ولی مهدکودکی برای یاسمین توی مرکز شهر پیدا نکرده بودیم.

برای اینکه بتونیم به تصمیم مناسب برسیم، من هم رفتم توی سایت شهرداری اتاوا ثبت نام کردم و اسم یاسمین رو برای مهدکودکهای کاناتا ثبت کردم. فردا صبحش سه تا مهدکودک بهم زنگ زدند که جا داریم و اگه میخوای پاشو بیا برای بازدید!! در حالی که خبری از مهدکودکهای مرکز شهر نبود!

من راه افتادم رفتم کاناتا و دو تا از مهدکودکها رو دیدم. مدیر یکیشون خیلی خوش برخورد بود و خودش هم مهاجر بود، ولی مربی کلاس همسن یاسمین یه مقدار پیر بود و این یه خرده دلم رو چرکین کرد. اما اون یکی مهدکودک که دقیقا روبروی شرکتی بود که به من پیشنهاد کار داده بود، شرایط خوبی داشت و مربیهای جوون و محیط خیلی بزرگی هم داشت. هر دوی این مهدکودکها تجربه ی برخورد با بچه ی غیرانگلیسی زبان رو هم داشتند و از تیپ بچه های مهدکودک هم میشد گفت که احتمالا اثری از جماعت پناهنده این وسط نخواهد بود. شرایط غذا و مدل برنامه های روزانه شون برای بچه ها هم تقریبا مثل هم بود.

خلاصه اینکه انگار یه کورسوی امیدی داشت پیدا میشد! حتی به قیمت قبول پیشنهاد مالی کمتر!

 


نظرات
زندگی جدید · مهدکودک
در جستجوی مهدکودک در اتاوا – ۲: ملاکهای جدید انتخاب مهدکودک
۲۱ مهر ۱۳۹۴ @ ۶:۰۷ ق.ظ توسط باباش

قطعا هر پدر و مادری ملاکهای مختلفی داره برای محیطی که قراره بچه ش رو بفرسته مهدکودک یا مدرسه. خوشبختانه ما تجربه ی خوبی از مهدکودک یاسمین در تهران داشتیم. ما ملاکهای اولیه ای مثل شاد و صمیمی بودن مهدکودک، جوون و پر انرژی بودن مربیهای مهدکودک، تیپ و فضای کلی خونواده های بچه هایی که به اون مهدکودک میان (که با توجه به جلسات متناوبی که مهدکودک برای خونواده ها برگزار میکرد، میشد یه شناخت اولیه ازش به دست آورد) رو در نظر داشتیم. مورد تیپ خونواده های بچه های مهدکودک واقعا مهم بود برامون و از اونجا که در محل سکونت ما در تهران، اکثرا قشر متوسط کارمند و فرهنگی زندگی میکردند، به نظر میرسید که از این لحاظ مشکلی نخواهیم داشت و میتونیم یاسمین رو به مهدکودکی توی همون محل خودمون بفرستیم.

اما توی اتاوا شرایط ما فرق میکرد:

اول اینکه به دلیل مشخص نبودن وضعیت کار من، نمیتونستیم خونه ی گرون قیمت اجاره کنیم و باید موارد اقتصادی و مالی رو در نظر میگرفتیم. یعنی محلهای احتمالی سکونتمون محدود میشد.

مورد دوم هم اینکه ترجیح میدادیم در منطقه ای که نزدیک به محل سکونت دوستانمون باشه، ساکن بشیم که رفت و آمد روزهای اول بعد از رسیدن و فراهم کردن شرایط خونه و زندگی و البته رفت و آمد و ارتباطات بعدی با دوستانمون راحت باشه.

برای همین شروع کردیم به جستجوی اینترنتی برای خونه. قیمتها و نقشه های خونه ها رو میدیدیم و از دوستانمون میخواستیم که نظرشون رو در مورد محله و منطقه ای که پیدا کرده ایم بدند. در نهایت خونه ی مناسبی نزدیک دوستانمون پیدا کردیم که به تاییدشون هم رسید، ولی فقط یه مورد داشت و اون هم این بود که خیلی از افرادی که توی اون منطقه زندگی میکردند، پناهنده یا افرادی از قشر ضعیف تر و پایین تر اجتماعی و فرهنگی بودند.

یه وقت برداشت نژادپرستانه از این حرفم نشه، ولی وضعیت فرهنگی و اجتماعی پناهنده ها معمولا جالب نیست. این مورد رو به وضوح به چشممون هم دیدیم. مثلا توی محله ی ما، حجم زیادی از زباله روی زمین توی کوچه پس کوچه ها میبینید، ولی در محله های اقشار سطوح بالاتر فرهنگی و اجتماعی، اونقدر همه جا تمیزه که آدم لذت میبره. ما هم که همیشه روی اینجور قضایا حساس بودیم، این مورد یه مقدار عذابمون میداد. ناگفته نمونه که محل سکونتمون توی تهران همچین بهشت پاکیزگی هم نبود! ولی خب تفاوت قشر متوسط کارمند با پناهنده قطعا مشخصه.

در نهایت دوستانمون همون خونه ی مناسب رو برامون گرفتند و روزی که رسیدیم اتاوا، چمدونهامون رو بردیم و گذاشتیم تو خونه و یه مقدار بابت پیدا کردن خونه در وقت کمی که بین رسیدنمون و شروع ترم آزاده داشتیم (۲ هفته)، خیالمون راحت شد. با اینکه از پیدا کردن خونه خیالمون راحت شد،اما (یه امای مهم) حالا یه مورد دیگه برامون نگرانی ایجاد کرده بود. اینکه اگه قرار باشه یاسمین رو جایی نزدیک خونه بفرستیم مهدکودک، احتمال اینکه اکثر بچه های اون مهدکودک از قشر پناهنده باشند، خیلی بالا میره و با توجه به وضعیت این قشر که قبلا گفتم، ممکنه به اهداف تربیتی مون در مورد یاسمین نرسیم.

یکی دیگه از ملاکهایی که برای انتخاب مهدکودک داشتیم، داشتن تجربه ی قبلی اون مهدکودک در مورد بچه هایی بود که تازه به کانادا اومده اند و زبون انگلیسی رو بلد نیستند. البته طبق بررسی های قبلی، توی سایت اپلای ابرود افرادی گفته بودند که خیلی از مهدکودکهای کانادا این تجربه رو دارند. ولی خب به هر حال ما این رو هم باید در نظر میگرفتیم.

خلاصه اینکه تازه مشکلات جدید برای پیدا کردن مهدکودک یاسمین خانم خودش رو کم کم نشون میداد.

 


نظرات
زندگی جدید · مهدکودک
در جستجوی مهدکودک در اتاوا – ۱: شروع روال ثبت نام
۲۱ مهر ۱۳۹۴ @ ۵:۱۷ ق.ظ توسط باباش

داستانِ پیدا کردنِ مهدکودک برای یاسمین تو اتاوا خیلی مفصله و ما تجربه ی خوبی در زمینه ی جستجوی مهدکودک و شرایط مختلف پیدا کردیم که به نظرم خیلی خوبه که بنویسیمشون، شاید در آینده به درد کسی دیگه بخوره. از اونجا که مطالبش مفصله، بهتر دیدم که دسته بندیش کنم و هر قسمت رو توی یه مطلب بنویسم که حوصله سر بر نباشه.


ثبت نام مهدکودک در اتاوا از طریق سایت شهرداری اتاوا انجام میشه. روالش هم اینطوریه که شما توی سایت ثبت نام میکنید، اطلاعات فرزندتون رو ثبت میکنید و لیست مهدکودک های مختلف رو از توی سایت میبینید و اگه با شرایطتون جور بود، اون مهدکودک رو به لیست حساب کاربریتون اضافه میکنید.

یه نکته ی جالب اینه که اینجا، اونقدر مهدکودک ها جای خالی کم دارند که مردم قبل از به دنیا اومدن بچه هاشون، اطلاعات بچه رو توی سایت ثبت میکنند و برای مهدکودک های موردنظرشون درخواست ثبت نام میدن تا زودتر در لیست انتظار قرار بگیرند. مثلا مهدکودک دانشگاه کارلتون (دانشگاه آزاده)، به ما گفت که یک سال و نیم باید توی نوبت منتظر باشید تا جا خالی بشه. ضمن اینکه اولویت اون مهدکودک با استادا و کارمندای دانشگاه و بعد دانشجوها بود. حتی دانشجوهای دکترا.

نکته ی دوم هم اینکه دو دسته childcare اینجا وجود داره: یکی مبتنی بر centre و یکی دیگه هم homecare. اولی معادل مهدکودکهای ایران هستش که ساختمون و مدیر و دم و دستگاه دارند و دومی، افرادی هستند که مجوزهای لازم رو از دولت اونتاریو و سیستم حاکمیتی اتاوا گرفته اند و بچه ها رو توی خونه هاشون نگه میدارند.

نکته ی سوم هم اینکه اینجا کاملا مرسومه که شما با مهدکودک ها تماس بگیرید و درخواست قرار بازدید از مهدکودک رو بکنید. بعد حضوری میرید و توی مهد رو میبینید و تمام صحبتها و سوالاتتون رو میکنید. بازدید از مهدکودک رو صددرصد توصیه میکنم. ما تجربه های جالبی از این بازدیدها داشتیم.

برای انتخاب مهدکودکهای از نوع centre، شما فقط میتونید ۹ مورد رو انتخاب کنید. اما برای نگهداری خونگی، محدودیتی برای انتخاب وجود نداره. بعد از اینکه اسم فرزندتون رو برای مهدکودک های موردنظر ثبت کردید، روال عادی اینه که منتظر بشید که اون مهدکودکها باهاتون تماس بگیرند. مواردی هستند که خیلی زود باهاتون تماس میگیرند و میگند که جای خالی دارند و اگه میخواید برید ببینید مهدکودک رو و بچه تون رو بفرستید به مرکز اونها. البته مواردی هم هستند که با وجود اینکه احتمالا جای خالی دارند، انگار خیلی علاقه ای به فعالیت ندارند و ممکنه خیلی دیر باهاتون تماس بگیرند یا حتی اصلا تماس نگیرند. این قضیه ی دیر تماس گرفتن و تماس نگرفتن برای ما دقیقا پیش اومد و ما رو یه مقدار دچار استرس کرده بود که در ادامه ی این سری مطالب در موردش توضیح میدم.

ما برنامه ی سفرمون به اتاوا برای اواخر مرداد بود و در بهترین حالت پیش بینی میکردیم که من تا اواخر مهر و اوایل آبان کار پیدا کنم. بنابراین اسم یاسمین رو از اوایل تیر توی سایت شهرداری اتاوا ثبت کردیم و مهدکودک های مختلفی رو که نزدیک به دانشگاه آزاده بودند انتخاب کردیم. با این پیش فرض که چون هنوز وضعیت کار پیدا کردن من مشخص نبود و معلوم نبود محل کار احتمالی من کجا باشه، ترجیح اینه که یه جایی یاسمین رو بفرستیم که به آزاده نزدیک باشه و حداقل بتونیم روی این حساب کنیم که آزاده بتونه یاسمین رو ببره و بیاره. البته ناگفته نمونه که چون مهدکودک های اینجا خصوصی هستند، هزینه ی مهدکودک چیزی حدود حداقل ۹۰۰ دلار در ماهه و قطعا اگه من کار پیدا نمیکردم، یاسمین رو نمیفرستادیم مهدکودک و من توی خونه ازش نگهداری میکردم.

خلاصه که ما شروع کردیم به آماده کردن شرایط برای ثبت نام مهدکودک که در شرایط مختلف گزینه های مختلفی رو روی میز! داشته باشیم.


۲ نظر
زندگی جدید · مهدکودک
یادگیری زبان جدید
۱۷ مهر ۱۳۹۴ @ ۵:۰۰ ب.ظ توسط مامانش

قبل از اینکه یاسمین بخواد بره مهد بهش گفتیم اگه جیش داشتی بگو pee، اگه پیپی داشتی بگو poop. فقط همین رو بلد بود، اونم برای اینکه واسه این واجبترین کارها استرس نگیره.

بعد از شروع مهد هر روز حرف های جدیدی می زنه:

هفته اول:

اولین روز: وقتی جیش داشت، به مربیش گفته بود: pee.

چهارمین روز وقتی رفتیم دنبالش: hatم رو جا گذاشتم. امروز به Emma گفتم hi.به یه پسره گفتم bye.

پنجمین روز:امروز washer خوردیم! (بهش گفتم واشر چیه؟ میگه آب دیگه! مربیش می گفت امروز تو مهد دستهاشو با دقت می شست. فکر کنم مربی در مورد wash زیاد صحبت کرده و این کلمه تو ذهنش مونده بعد با water قاطیش کرده.).

یه شعر رو که موقع بالا و پایین رفتن از پله ها می خونن. آخر هفته اول (روز پنجم)، با بچه ها تکرار می کرده و slowly slowly, peace peace رو هم از این شهر توی خونه می خوند.

هفته دوم:

helmet رو یاد گرفته و استفاده می کنه.

با مربیهاش ارتباط برقرار می کنه، با اینکه زبونشون رو نمی فهمه از روی حرکات بقیه بچه ها و طوری که مربیها هدایتش می کنن که کارها رو انجام بده منظورشون رو می فهمه. مثلا یه روز غذاش رو نخورده بود. می گفت مربیها بهم گفتن نباید ظرف پر رو بذاری جایی که می شورن، اول باید ببری بریزی تو سطل آشغال.

همچنان جواب مربیها رو با حرکت سر میده. وقتی ازش می پرسن که می خوای جیش کنی فقط سر تکون میده و می ره.

داشتن با بچه ها سیب می خوردن. یکی از بچه ها پاشده گفته I love apples! یاسمین هم پاشده تکرار کرده. مربیها هم بهش کلی سیب بیشتر دادن. خیلی هم apple رو غلیظ می گه.

می آد تو خونه می گه تریشا (مربیش) هم بلده five little monkeys رو (یکی از کلیپ هایی بود که بعد از عید حدود دو ماه براش می ذاشتیم ولی خیلی وقت بود ندیده بود و اینجا هم فقط یک بار دیده بود)، برامون می خونه تو مهد. بعد شروع می کنه، از اول تا آخر می خونه!

آخر هفته از Yes Please استفاده می کنه.

هفته سوم:

رفتیم بیرون هی می گه مییییز، تووززززز! میییز توووز. می گم این چیه؟ می گه تریشا می خونه، قبلا هم با هم دیدیم. بعد از کلی فکر کردن فهمیدم اون شعر head,shoulder, knees and toes رو می خونه.

خودش بهم می گه من یاد گرفتم بگم Yes Please، مثل ملیسا (مربیش) که میگه helmet please. بهش می گم می دونی یعنی چی هلمت پلیز؟ میگه آره. یعنی کلاهمو سرم می کنم سوار دوچرخه میشم! براش توضیح می دم که ملیسا داره بهتون می گه لطفا کلاهتون رو سرت کنین و مثال می زنم براش که مثلا من می خوام بگم یاسمین لطفا مسواک بزن می گم مسواک لطفا. بهش می گم فردا مثلا آب خواستی بگو water please. یا خواستی موقع خواب عکسمون رو بهت بدن بگو photo please. فرداش مربیش می گه که هر دوی اینها رو گفته! (روز قبلش مربیش یادش رفته بود که عکس ما رو موقع خواب بهش بده. یاسمین نمی دونسته چجوری بگه. نارحت بوده. می گفت: فقط می گفتم ام! ام! نمی دونستم چی بگم. ولی فرداش دیگه با فوتو پلیز کارش راه افتاده بوده)

می گه امروز داشتیم دوچرخه سواری می کردیم، نیکلاس و مایفا پشت دوچرخه بودن. بهشون گفتم hi. اونا گفتن see you tomorrow. منم گفتم see you tomorrow. گفتم می دونی یعنی چی؟ گفت نه. گفتم یعنی فردا می بینمت. گفت نهههه! نمی رفتن اون موقع خونه که. گفتم خوب مثلا داشتین با دوچرخه می رفتین دیگه. اونام تو بازی گفتن. واقعا نگفتن که. خندید.

عروسکش رو تو خونه جا گذاشته. موقع خواب که سراغ عروسک رو می گیره، مربیها می بینن نیست. فکر می کنه نمی خوان بهش بدن. شروع می کنه گریه کردن. مربیها می خوان براش توضیح بدن، نمی فهمه و هی ناراحته. همه جا رو بهش نشون می دن. اما بازم متوجه نمیشه که خونه مونده و فک می کنه بهش نمی دن و ناراحته. شب که داریم کتاب maisy رو می خونیم که توش کلمه home داره و من قبلا بهش گفتم یعنی خونه، می گه امروز دنبال عروسکم می گشتم، نمی فهمیدم چی می گن. فقط می گفتن home چی چی. اما من نفهمیدم چی گفتن. مربیهاش هم بعد ازظهر ناراحت بودن که وقتی صحبت می کنن و می خوان براش توضیح بدن که ناراحت نباشه، ولی چون متوجه نمی شه ناراحته و اونام غصه می خورن که کاری نمی تونن بکنن.


۵ نظر
زندگی جدید · مهدکودک · یادگیری زبان دوم
فعلا که باهمیم!
۱۶ مهر ۱۳۹۴ @ ۴:۵۳ ب.ظ توسط مامانش

همونطور که انتظار می رفت یاسمین یه مقدار تو مهد اینجا بهش سخت می گذره. بیشترین تعامل یاسمین با محیط، با آدمهاست و بیشتر از همه تو این تعامل از حرف زدن استفاده می کنه تا بازی. همیشه با بچه ها بیشتر از اینکه بازی کنه حرف می زنه. همینطور با مربی ها و خلاصه همه. توی یه روز، ساعتهایی که حرف می زنه بیشتر از بازی کردنشه. به خاطر همین حدس می زدیم که اینجا چون نمی تونه از این ابزار تعامل استفاده کنه اذیت شه. البته واقعا بهتر از تصورمون عمل کرد.

هفته اول که ساعت ها کوتاه تر و محیط جدیدتر بود رو راحت موند. حتی روز دوم اونقدر عالی بود که مربیش گفت بذارین تا بعد از ظهر بمونه. و تا آخر اون هفته روزی ۵ ساعت تو مهد موند. ولی از هفته دوم که این ۵ ساعت یک دفعه به ۸.۵ ساعت افزایش پیدا کرد، دیگه خسته می شد. می گفت خیلی دیر می آین دنبالم. خیلی طولانیه قبل خواب و … . طوری بود که هفته پیش و حتی اوایل این هفته هر شب قبل خواب نیم ساعتی گریه می کرد و می گفت که دوست ندارم برم، خیلی طولانیه و دیر می آین دنبالم. یا اینکه موقع شام تا می فهمید دیگه بعد شام وقت بازی نیست و وقت مسواک زدنه، باز گریه می کرد. اینقدر هم گریه ها و حرفاش پر سوز و گداز بود که آدم نمی دونست چی باید بگه در جوابش. می گفت: نرو دانشگاه. می گفتم خوب من نرم از دانشگاه بیرونم می کنن. دانشگاه نرم از اتاوا بیرونمون می کنن. دوست نداری اتاوا باشی؟ می گفت چرا. دوست دارم با خاله رزیتا و خاله سالی بازی کنم. پیششون باشم. پس بابا نره سر کار. گفتم خوب بابا هم باید بره وگرنه پول نداریم اسباب بازی بخریم، لباس بخریم، غذا بخریم. گفت خوب خودت که می ری دانشگاه پول در میاری. گفتم اون بس نیست. باید بابا هم بره سر کار. خلاصه فقط سعی کردیم منطقی براش توضیح بدیم که من و حمید جفتمون حتما باید بریم سر کار و دانشگاه. و اینکه وقتی میاد خونه وقت داریم برای بازی کردن و پیش همیم و باید از این وقت استفاده کنیم و حسابی بازی کنیم. بهش می گفتیم حالا الان که خونه ایم و پیش همیم، وقت غصه خوردن نیست. گریه نکن، بذار الان که باهمیم خوش بگذره بهمون.

دیروز از راه رسیده بودیم و داشتیم با حمید فکر می کردیم که چجوری حمید ۸ ساعت هر روزش تو این هفته رو پر کنه و در عین حال به کارهای ماشین هم که باید قبل ۵ انجام شه برسیم. یکم که پیچیده شد، حمید گفت باشه حالا  یه کاریش می کنیم. یاسمین گفت: آره! فعلا که باهمیم! بذارین بعدا فکر کنین!


۲ نظر
زندگی جدید · شیرین زبانی ها
کشف جنس مخالف (۲)
۱۴ مهر ۱۳۹۴ @ ۱:۰۷ ق.ظ توسط مامانش

یه چیزی تو مطلب قبلی جاموند که یاسمین دو روز بعد دوباره بحثش رو باز کرد و برام جالب شد.

وسطای بحث قبلی در مورد تفاوت خصوصی(!) پسرها و دخترها، وقتی یاسمین قانع شد که در مورد آرتین اشتباه می کرده چون خصوصی اون رو ندیده بوده، یکم فکر کرد و گفت: آخه یکی دیگه هم هست، اون که اون روز پیش الینا بود، اون دختره، لاک آبی می زنه،‌ دامن می پوشه، ولی خصوصیش مثل مایولزه. گفتم: شاید اشتباه کردی، دخترا همه خصوصیشون مثل خودته. گفت نه،‌آخه دامن می پوشه (قبلا در مورد لاک زدن پسرها قانع شده که بعضی وقتا پسرا هم دوست دارن لاک بزنن). دیگه بیخیال شدم.

دوباره دیروز وسط صحبت در مورد اسم دوستاش بودیم. داشت یکی یکی اسمشون رو می گفت و می گفت دخترن یا پسر. به نیکلاس رسید. گفت: نیکلاس خصوصیش مثل پسرهاست، ولی دامن می پوشه و لاک می زنه. حمید هم اونجا بود و گفت راست میگه،‌منم دیدم اول اسمش رو شنیدم فکر کردم پسره بعد دیدم کفش دخترونه داره، البته دامن نپوشیده بود. خلاصه با تایید حمید فهمیدیم که احتمالا مشاهدات یاسمین درسته. براش توضیح دادیم که بعضی پسرها دوست دارن مثل دخترها لباس بپوشن و بعضی دخترها مثل پسرا، اشکال نداره.

خلاصه فکر کنم دیگه از این به بعد یاسمین برای تشخیص دختر و پسر بودن به معیارهایی که تا الان داشته اکتفا نکنه :)))))


۲ نظر
خاطرات · زندگی جدید · مهدکودک · کودکانه‌ها