Lilypie Kids Birthday tickers
خانواده چهارنفری ما – دومین دوراهی
۳۰ آذر ۱۳۹۶ @ ۸:۱۵ ب.ظ توسط مامانش

از هفته هشتم که تصمیم به چهارنفره شدن قطعی شد، یکم آرامش پیدا کردیم. یاسمین هیجان زده بود و خبر رو به معلم های مدرسه اش داده بود. خوشبختانه شرایط جسمی خودم هم مثل دوران بارداری اول خوب بود. فقط حس خستگی داشتم که هر چه به آخر سه ماهه اول نزدیک می شدم بهتر می شد. از لحاظ روحی هم اگه استرسهای اولیه رو ,و مشکلات ناشی از یه مهمون ناخونده تو خونه امون(!) کنار بذاریم، اوضاع خوب بود.

هفته ۱۲ ام غربالگری سه ماهه اول بود که اوضاع همچنان خوب و آزمایش ها عالی بود. این بار برخلاف دفعه قبل جفت پشت قرار داشت و بچه جلو. برای همین خیلی زودتر از قبل حرکت ها رو حس کردم. از هفته ۱۶ ام حرکتهای ریزی حس می کردم ولی هنوز شک داشتم. چون انتظار نداشتم که اینقدر زود، اینقدر واضح احساسش کنم. ولی از هفته ۱۷ ام بود که خیلی کامل حسش می کردم. حتی اون موقع حمید هم که دست روی شکمم می ذاشت حرکت ها رو حس می کرد. حرکتهای ریزمثل نبض.

هفته ۱۸ام بود که برای سونوگرافی ماه پنجم رفتیم. اول که بهمون گفت پسره و ما رو بهت زده کرد. نمی دونم چرا همیشه حس می کردم که این یکی هم دختر میشه. شاید چون خودم خواهر دارم و می دونم خواهرها چقدر می تونن به هم نزدیک و با هم دوست باشن، ته دلم دوست داشتم که یاسمین یه خواهر داشته باشه. شاید هم اینقدر به دختر داشتن عادت کرده بودم که نمی تونستم پسر داشتن رو تصور کنم. پسر! به قول سمانه، وقتی یه جنسی داری بعد از یه مدت حس می کنی همه چی رو دیگه در مورد اون می دونی و بعدی دیگه راحت میشه. ولی وقتی بعدی جنسیتش فرق می کنه، دوباره حس می کنی یه دنیای جدید به یه سری مسایل جدید پیش روته! آخر سونوگرافی ازش پرسیدم همه چی خوب بود؟ گفت من کار خودم رو کردم. دکتر بباید ببینه و بهتون بگه.

حمید بعد از سونوگرافی برای یه کاری رفت و تا برگرده نوبتم شد. دکتر که اومد گفت توی سونوگرافی دو مورد دیده شده که وجود جفتشون با هم مشکوکه. اولی یه کیست مایع تو مغز دیده شده که بهش می گن CPC. این می تونه نشونه مشکل کروموزوم ۱۶ باشه که به سندروم ادوارد معروفه. دومی هم Echogenical Bowel هست که یعنی رنگ روده توی سونوگرافی به جای خاکستری تقریبا سفید دیده میشه. این می تونه نشونه عفونت یا یه مشکل کروموزوم ۲۱ باشه که به سندروم داون معروفه! می گفت اگه یکی از این ها فقط بود ما کلا بیخیال می شدیم و می گفتیم مشکل خاصی نیست. ولی چون هر دو با هم هست، بهتره بری پیش متخصص ژنتیک تا اون بهت بگه چکار باید کرد. دو هفته دیگه هم سونوگرافی مجدد و دقیقتری انجام می دیم که مطمئن شیم مشکل از سونوگرافی نبوده.

تا ویزیت بعدی دکتر که چهارهفته بعد بود، ما مدام در حال بدو بدو بودیم. اولش مشاوره متخصص ژنتیک بود که بعد از دیدن نتیجه سونوگرافی و گرفتن کل اطلاعات فامیلیمون، بهمون گفت خیلی خیلی بعیده که مشکل خاصی وجود داشته باشه. در مورد اون کیست مایع مغزی گفت توی مغز در طول رشد جنین یه سری تغییراتی اتفاق می افته. مایعی توی مغز هست که تغییر می کنه و گاهی به شکل حبابی هست که می ترکه و ممکنه تو اون لحظه تو سونوگرافی دیده شده. و اینها تا هفته ۲۴ ام احتمالا کم میشه یا از بین میره. در مورد روده هم گفت چند احتمال هست. یکی نوعی عفونت (الان اسمش یادم رفته) که معمولا تو نژاد سفید اروپایی زیاده و به همین دلیل احتمالش تو مورد شما خیلی ضعیفه. یکی اینکه جنین یه لخته خون قورت داده باشه و احتمال آخر همون مشکل کروموزومیه. در مورد ادامه کار هم گفت که اول از همه دو راه پیش رومون هست: ۱٫ من یه آزمایش خون بدم که توی اون آزمایش احتمال وجود مشکل کروموزومی مشخص میشه و خطای آزمایشش ۹۹ درصده. ۲٫ نمونه برداری از مایع کیسه آب (که در واقع یه سری سلولهای پوست جنین توش هست و از روی اون می تونن به کروموزومهاش دسترسی پیدا کنن)، که به صورت قطعی مشخص می کنه که مشکل کروموزومی هست یا نه، ولی ۴ درصد احتمال سقط جنین داره. خودش توصیه اش با توجه به اینکه مشکل خانوادگی نداشتیم و نتیجه غربالگری اولیه هم خوب بود، گزینه اول رو توصیه کرد و ما هم همون رو انتخاب کردیم. در ادامه قرار شد یه آزمایش بدیم هر دومون برای اون احتمال عفونت. و گفت که نتایج اینها در کنار سونوگرافی مرحله دوم مشخص کننده نتیجه کار هست.

آزمایش ها رو همون روز دادیم. جالب این بود که آزمایش خونی که برای تشخیص احتمال مشکل کروموزومی دادیم خیلی خیلی گرون بود، ولی اگه مشاور ژنتیک نامه می داد و در واقع به دستور پزشک و به خاطر وجود احتمالش انجام می شد، بیمه هزینه اش رو پوشش می داد. توی سونوگرافی بعدی کیست های مایع توی مغز کوچکتر و کمتر شده بودن ولی از بین نرفته بودن. سفیدی روده هم همچنان وجود داشت. بعد از اینکه تکنسین سونوگرافی اولیه رو انجام داد، دکتر متخصص هم اومد و یه بار دیگه دید همه چی رو. بعد ازم در مورد نتیجه مشاوره پرسید و بعد گفت به نظر من مشکلی نباید وجود داشته باشه. باز هم ببین نتیجه آزمایشت چی میشه.

بالاخره هفته ۲۲ ام بود که بهم زنگ زدن و گفتن نتیجه آزمایشت می گه احتمال وجود مشکل یک در سیصد و بیست هزاره. یعنی ریسک خیلی پایین و نرمال محسوب میشه. آخرشم گفت که از بقیه حاملگیت لذت ببر!

اما این مدت از لحاظ روحی به ما چه گذشت!

روز اول توی مطب دکتر، حمید که برگشت کار من تموم شده بود. وقتی داشتم براش توضیح می دادم باورم نمی شد اینقدر با آرامش دارم براش توضیح می دم. این ممکنه برای خیلی ها مثل کابوس باشه یا مثلا وقتی در موردش سرچ می کردیم، همه نوشته بودن که ما از وقتی فهمیدیم این مشکل هست همش داریم گریه می کنیم! یه بخش بزرگیش از آرامش و مدل برخورد دکتر بود. اینقدر با آرامش و خوب قضیه رو توضیح داد که من خیلی فکر نکردم اتفاق خیلی بدی افتاده و خیلی منطقی حس کردم که چند قدم جلومونه که تا اونها رو انجام ندیم جایی برای ناراحتی نیست. چون اگه پیش بریم و مشکلی نباشه، خیالمون راحت میشه و اگه مشکلی باشه، همین که تشخیص داده شده و یه بچه مشکل دار نداریم خودش باعث خوشحالیه! پس فقط باید پیش بریم!

با همه اینها ته دلم نگران بودم، نه در حد استرس آزاردهنده، ولی نگرانی وجود داشت. بیشتر از نگرانی و استرس برای یاسمین ناراحت بودم که اگه در نهایت این بچه به سرانجام نرسه با یاسمین که اینقدر هیجان زده و خوشحاله و بخش عمده فکرش این روزها برادرش هست رو چه کنیم! اگه مشخص می شد مشکلی هست، چون تا هفته ۲۰ ام امکان سقط وجود داشت، باید سریع اقدام می کردیم و تو کوتاه مدت سخت بود که توجیهش کنیم. واسه همین تو اون مدت باهاش صحبت کردیم و بهش گفتیم که این آزمایش ها برای این هست که مطمین بشیم بچه سالم هست یا نه. چون اگه بچه ای مریض دنیا بیاد خیلی اذیت میشه و گناه داره و ما دوست داریم اونم مثل خودت سالم دنیا بیاد. براش توضیح دادیم که اگه مشکلی وجود داشته باشه چه اتفاقی می افته. چند باری هم که پرسید اسمش چی باشه بهش گفتیم صبر کن آزمایش ها تموم بشه و مطمین بشیم سالم سالم هست یا نه، بعد اسم انتخاب می کنیم. بعد از یه مدت دیدیم بدتر شد! دیدیم این تصور بهش غالب شده که احتمالا بچه مشکل داره! مدام خودش تکرار می کرد که اگه خوب باشه! اگه نباشه…. حتی از بعد از مدتی که نتیجه آزمایش مشخص شد و بهش گفتیم همه چی خوب خوبه، بازم هی می گفت اگه سالم باشه! و تا وقتی اسمش رو انتخاب نکردیم قانع نشد که اوضاع خوب خوبه!

بعد از طی اون چهار هفته تا گرفتن قطعی نتیجه آزمایشها، نگرانی کمتر شد ولی حتی تا لحظه دنیا اومدنش هم ته دلم و گاه به حمید می گفتم نکنه مشکلی داشته باشه! وقتی دنیا اومد و چهره اش رو دیدم دیگه پایان همه این نگرانی ها بود!

پ.ن: سندروم ادوارد و سندروم داون توی چهره بچه ها هم تأثیر می ذاره.

پ.ن.۲: نگرانی از سندروم ها تموم شد، ولی هنوز ته دلم نگرانم که نکنه کمبود آهن ابتدای بارداری باعث بشه مغزش از لحاظ قابلیت گفتاری دیر رشد کنه!

نتیجه: نگرانی هایی که با بچه دار شدن شروع میشه، کم و زیاد داره ولی تمومی نداره!

 


یک نظر
برنا · خاطرات
خانواده چهارنفری ما – اولین دوراهی
۲۱ آذر ۱۳۹۶ @ ۸:۱۸ ب.ظ توسط مامانش

حدود ۴۰ روز دیگه تقریبا یک سال از روزی که فهمیدیم قراره چهارنفره بشیم و دو ماه و ده روز از روزی که نفر چهارم رو در آغوش گرفتیم می گذره! ولی این اولین باره که در موردش می نویسم. دلایل مختلف بودن، مثل بعضی استرس ها و مهمتر از اون مشغله زیاد. امروز اولین باریه که تونستم بشینم پای کامپیوتر و سعی کنم همه اون چیزایی که این مدت گذشت رو ثبت کنم.

اواخر ژانویه سال پیش بود که جواب آزمایش بارداری من مثبت شد. اما این قضیه یک مقدار استرس بهمون وارد کرد. چون من مدتی که بود که به خاطر پایین بودن شدید آهن (Ferritin) دارو مصرف می کردم و وقتی سرچ کردیم فهمیدیم کمبود آهن ممکنه باعث مشکلات مغزی و گفتاری توی بچه بشه. با انجام دادن اولین آزمایش ها فهمیدیم توی این مدت سطح Ferritin خونم بالاتر رفته ولی هنوز هم خیلی کمه. اینجا بود که باز سرچهامون رو دقیقتر کردیم و ترسهامون بیشتر شد.

برای اولین ویزیت و انجام آزمایش های اولیه پیش دکتر عمومی رفتیم. وقتی نتایج آزمایش رو دید و نگرانیهای ما رو شنید، گفت که مشکلی نیست و میشه در طول مدت بارداری کنترلش کرد. با این وجود اعتماد نداشتن به اون دکتر و ترس زیاد از بچه ای که مغزش نتونه به بهترین شکل کامل بشه باعث شد به فکر سقط بیفتیم و تا پای پاش هم رفتیم. همه آزمایشهای مربوط به سقط جنین انجام شد و قرار بود دو روز بعد برای گرفتن داروها به کلینیک برم. اما سقط هم عوارض خودش رو داشت.

نکته مهم این بود که همه اینها بحث احتمالات بود. احتمال وجود مشکلات مغزی توی بچه در برابر احتمال عوارضی که سقط برای خود من و برای حاملگی بعدی (که ما قطعا می خواستیم داشته باشیم) . وقتی عدد و رقم ها رو کنار هم گذاشتیم به این نتیجه رسیدیم که این اعداد هم به هم نزدیک هستن. این بود که در نهایت شب قبل از گرفتن داروها به این نتیجه رسیدیم اول با متخصص زنان و زایمان صحبت کنیم.

بعد از صحبت با متخصص متوجه شدیم که فاکتور مهم توی بارداری هموگلوبین هست. اگر سطح هموگلوبین خون تا حدود خوبی بالا باشه، کمبود Ferritin مشکلی ایجاد نمی کنه و میشه با همون دارو پیش رفت. دکتر می گفت که همه بارداریها ریسک دارن، ریکسهای طول مدت بارداری و ریسکهای وجود مشکل تو بچه بعد از دنیا اومدن. و ریسکی که شرایط تو داره بیشتر از ریسک های عادی نیست و خیالت راحت باشه. این بود که خیالمون تقریبا راحت شد و بعد از یک ماه پر استرس، بالاخره هیجان و خوشحالی از حضور نفر جدید رو حس کردیم.

مرحله بعد خبر دادن به یاسمین بود. یاسمین تو این یک سال و اندی که از اومدن به کانادا می گذشت، هیچ کدوم از دوستها و بچه های مدرسه و مهدکودک رو تنها ندیده بود. همه خونواده های ۴-۵ نفره بودن. به خاطر همین خیلی حس تنهایی می کرد و هی از ما سراغ خواهر/برادر می گرفت. این اواخر دیگه ناامید شده بود و یکی از عروسکهاش رو به عنوان خواهرش انتخاب کرده بود. موقعی که خبر رو شنید، اولش عکس العمل خاصی نشون نداد و فقط من رو بغل کرد. ولی بعدش خیلی خوشحال بود. از همون شب دائم به این فکر می کرد که اون باید تو کدوم اتاق بخوابه، قراره چیکار کنه و… بعد هم مسئول خبر دادن به خونواده هامون و حوشحال کردن اونها شد.

۱۶ ام مارچ با حمید و یاسمین برای اولین ملاقات با عضو جدید خونواده رفتیم. چهره یاسمین موقع دیدنش دیدنی و فراموش نشدنی بود. تکنسین رادیولوژی با جزئیات برامون توضیح می داد که چی می بینه و بیشتز هم یاسمین رو مخاطب قرار می داد و یاسمین کلی ذوق می کرد.

از اون به بعد تا مدتی موضوع نقاشی های یاسمین خونواده چهارنفرمون بود. توی اولین نقاشی که ازمون کشید، طبق معمول همه خوشحال بودیم. خودش با لباس رنگی رنگی و بچه بعدی رو توی بغل من کشید.

 

اما آسودگی خیالی که بعد از ویزیت دکتر متخصص و سونوگرافی اول پیدا کردیم مدت زیادی طول نکشید….


نظرات
برنا · خاطرات