Lilypie Kids Birthday tickers
شمارش معکوس هفته ها – حداکثر ۸ هفته
مامانش | ۲۵ خرداد ۱۳۹۱ @ ۷:۳۳ ب.ظ

هفته ۳۲ ام تموم شده و یاسمین ۷ ماه و ۱۰ روزشه … حدود ۵۰ روز مونده به اومدنش …. باورم نمیشه که همه این مدت اینقدر زود گذشته …. دیگه چیزی نمونده … حس می کنم خیلی آماده نیستم هنوز :دی

دیگه تقریبا اندامهای بدنش کامل شدن و تو این مدت باقیمونده کم کم وزن اضافه می کنه ….

حدود ۱۱ کیلو تا الان وزن اضافه کردم …. صورتم خیلی تغییر نکرده، اما دست و پاهام کمی چاق شدن …. ورم پاهام کم کم داره شروع می شه .. اما هنوز خیلی نیست … شکمم خییییلی بزرگ شده …. دیگه خودم کاملآْ حس می کنم تغییر شکل ستون فقرات و مدل راه رفتنم رو … حس می کنم شونه هام عقبن و شکمم جلو …. موقع خوابیدن از این پهلو به اون پهلو شدن واسم سخت شده و هر بار می خوام جام رو تغییر بدم بیدار می شم …. نصفه شبها یا دم صبح مجبورم واسه دستشویی رفتن بیدار شم …. استفاده از دسشویی ایرانی برام سخت شده ….  دیگه واقعاْ نمی دونم توی این ۵۰ روز مونده شکمم قراره چقدر بزرگتر شه! به نظرم دیگه بزرگتر این ممکن نیست! تازه از همین روزها وزنگیری یاسمین شروع شده و بزرگترم میشه!

مدل تکون خوردناش تو این مدتی که گذشت دائماْ تغییر کرده.. اوائل بیشتر ضربه ای بود تکون هاش … بعد ضربه ها کم شد و بیشتر می چرخید تو یه جا … طوری که کاملاْ اندامش رو زیر دستت حس می کردی که داره کشیده میشه و میره یه طرف دیگه … الان به خصوص موقعی که دراز کشیدم حس می کنم بیشترین حجمش میاد سمتی که روش دراز کشیدم … بعد اونجا هی خودشو تکون میده … دیگه اونقدر بزرگ شده که تکون هاش از هر دو سمت شکم حس میشه … انگار که داره یه طرف دست هاشو تکون میده و یه طرف پاهاش رو …. بعضی وقتها هم اینقدرتند تند تکون میخوره انگار قاطی کرده و داره می دوه :دی  رحمم اینقدر بزرگ شده که اومده بالا تا زیر دیافراگمم و بهش فشار میاره… هفته پیش دیگه حس می کردم الان یاسمین از دهنم میزنه بیرون :دی

هوا همینطور داره گرم و گرمتر میشه و من به گرما حساس تر از قبل شدم .. خوشبختانه جام تو شرکت خیلی خوبه و کاملاْ خنکه …. سعی می کنم خیلی بیرون نرم تو ساعت گرما که اذیت نشم…..

هنوز مثل قبل کار می کنم … این ماه حتی ساعتهای بیشتری هر روز تو شرکت بودم … البته بین کار سعی می کنم یکم راه برم یا دراز بکشم … اما وقتی دو روز پشت سرهم زیاد می مونم دیگه فرداش جونم بالا میاد … می خوام تا جایی که می تونم برم سر کار … حداقل تا اول ماه رمضون رو قصد دارم برم، اگه یاسمین هوس نکنه زودتر از موعد بیاد …. ولی خوب تصمیم گرفتم بیشتر از ۸.۵ ساعتی که باید، پشت کامپیوتر نشینم .. یااگه مجبور شدم بمونم، توی شرکت استراحت کنم …

هفته پیش آخرین سری وسایل یاسمین رو هم خریدیم … همه تجهیزات آماده است اما خودم انگار اماده نیستم …. هر چی به تاریخ اومدنش نزدیکتر می شیم حس می کنم کمتر از اتفاقاتی که قراره بعدش بیفته و دنیای بعدش خبر دارم … دوست داشتم کلی وقت داشتم و می تونستم مطالب مختلف بخونم و دیتا بگیرم …. اما با این اوضاع خیلی فرصت نمیشه و یکم از این وضع نگران و ناراحتم ….

خبر

۵ نظر

  1. باباش گفته:

    ۲۶ خرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۵:۵۹ ب.ظ

    🙁 آمادگیشو داری، فقط نمیدونی که بعدش قراره چی بشه و بخاطر همین حس میکنی که آماده نیستی. واسه اون موقعی هم که به دنیا میاد که نباید زیاد نگرانی داشته باشیم. خونواده ها کمکمون میکنن
    آزاده: دارم دارم … حل شد :****

  2. آسمان گفته:

    ۲۷ خرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۹:۳۴ ق.ظ

    یادته توی اون پست مربوط به چهار پنج ماهگی گفته بودی دوست داری زود به دنیا بیاد. چی شد پس 😉
    وای آزاده چه احساسات باحالی. آدم دلش می‌خواد تجربه کنه. امیدوارم این چند هفته باقیمونده برات راحت بگذره حتی با این شکم بزرگ و تغییر ستون فقرات 🙂
    به هر حال اتفاق بزرگی در پیش روست. سعی کن زیاد بهش فکر نکنی. چون این قدر غافلگیر کننده هست و نظم زندگی‌ات رو به هم می‌ریزه که داشتن فرصت بیشتر هم دردی رو دوا نمی‌کنه.

    در مورد کتاب خوندن هم نگران نباش. اون یک هفته پایانی این قدر دیر می‌گذره که می‌تونی ازش استفاده کنی و کلی دیتا بگیری 🙂

    جوری حرف می‌زنم که انگار حداقل سه بار این دوران رو تجربه کردم. اما حالا خداییش دیدم که می‌گم 😀

    آزاده: آره … این حسه هم یه هفته بیشتر طول نکشید … کلاً خوش خیال و در واقع بیخیالم … کم کم دارم به مطالعه و ایناها هم می رسم .. کارم هم که از دو هفته دیگه تموم میشه و دیگه خوب استارحت می کنم و آماده آماده می شم … مرسی :******

  3. خاله الی گفته:

    ۳۰ خرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۹:۲۶ ق.ظ

    نگران نباش عزیزم…مادر شوهر مهربونت که پیشته مامان هم که یه مدتی میاد اونها کمکت میکنن .خدا روشکر تنها نیستی..اون سی دی هایی رو هم که بهت دادم خوب گوش کن..خیلی کمکت میکنه..امیدوارم این روزهای آخر رو هم به سلامتی بگذرونی:-*********

    آزاده: آره اتفاقاً سعی کردم یکم وقتم و خالی کنم و کلی گوش دادم … خیلی عالیه … آدم حس خوبی پیدا می کنه بعدش … الان دیگه خیلی خوبم و منتظر… هم منتظر شما که بیاین … هم یاسمین :*****

  4. هنگامه گفته:

    ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۱۲:۰۰ ب.ظ

    آزاده جون، من که ندیدم شیکمتو ولی مطمئنم که خیلی هم خوشگل و ناز و مامانیه… درست مثل خودت:*:*:*:*… تو رو خدا زیاد به خودت فشار نیار… تو این ماه های آخر و شیکم گوگولی و نی نی شیطون اینهمه کار نکن خوب…
    بعدشم آدم وقتی یه تغییر کوچیکی تو زندگیش پیش می یاد هیجان و استرس داره، چه برسه به همچین تغییر مهمی!!! حس نگرانیتم بیشتر از هیجانِ این اتفاق قشنگه.. که همه اونایی که تازه دارن مادر می شن، دارنش و خیلی ام عجیب نیست… شما هم عزیزم اینجوری که بوش می یاد همه از هر طرف آماده به کمکن…
    بعدشم نی نی خیلی ام دلش بخواد مامان به این گلی و مهربونی :*:*:*
    لطفن لطفن خیلی مراقب خودت باش:*:*:*:*:*

    آزاده: مرسی هنگامهههه :***** تو این مدت هی سعی کردم مثل قبل کار کنم … چون هر چی کمتر کار می کنم حس می کنم لّخت تر می شم… خود کار حواسم رو پرت می کنه .. اما حالا این اواخر سعی کردم یه ذره بیشتر استراحت کنم و به کارای عقب مونده برسم … بقیه عوامل جانبی هم که کلی فشار ایجاد کرده بود و حل شد و دوباره برگشتم یه استیت خوشحال و منتظر قبلی :دی :****** کلاً این حس بد و عدم آمادگی و خستگی ۷-۸ روز بیشتر دووم نداشت 😀 بسکه خوش خیالم 😉

  5. رزیتا گفته:

    ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۱۰:۱۲ ب.ظ

    آزادهههههههههه :***** من که می گم ۹ ماه که خوبه اگه ۹ روز هم بود قانونش، باز هم تو آماده بودی. فقط چون تازه هستش نا آشنا می زنه واست :**

    آزاده: این یعنی اوج خوش خیالی من و به قول دوستان ایزی گوئینگ بودن …. یادته پارسال در مورد همینها حرف میزدیم و شما متعجب ما رو نگاه می کردین؟ 😀

ارسال نظر