Lilypie Kids Birthday tickers
هفته سی و پنجم
مامانش | ۹ تیر ۱۳۹۱ @ ۲:۱۶ ب.ظ

هفته سی و پنجم هم در آستانه تموم شدنه و فقط ۳۷ روز مونده تا اومدن یاسمین، اونم اگه زودتر از موعد دنیا نیاد ….

تغییرات خودم: شکمم همچنان داره بزرگ میشه و هر هفته با هفته قبل کاملاً فرق داره! … فعلاً موقع خواب مشکل خاصی ندارم … بین زانوهام بالش می ذارم که به کمرم فشار نیاد …  سعی می کنم پهلو به پهلو شدنم آروم باشه .. چون حس می کنم از این ور می افته اون ور و جمع میشه سمت جایی که خوابیدم …. ولی هنوز این جابجایی، یا پیدا کردن وضعیت راحت برای خواب سخت نیست …. دیگه تقریباً هر شب باید یه بار نصفه شب واسه دسشویی پاشم … ولی بازم نسبت به خیلی ها مثل اینکه اوضاعم بهتره ….

خیلی زود خسته می شم …. اگه کلی خوابیده باشم هم باز زود خوابم می گیره … تحملم در برابر درد کم شده … کم کم بالا و پایین رفتن از پله ها سخت شده و حس می کنم به زانوهام فشار می آره … خیلی وقتا حس می کنم زانوهام دیگه تحمل وزنم رو نداره … تا یه ماه دیگه نمی دونم قراره چه جوری تکون بخورم !….

وزنم ۱۲.۵ کیلو اضافه شده …. حدود ۱۰ روز پیش برای اولین بار، تو همون مسیر پیاده روی همیشگی کم آوردم … طوری که هر ۵ دقیقه باید می نشستم واسه استراحت! …. یه جای ثابت ایستادن هم دیگه زود خسته ام می کنه و کمرم رو تو کوتاه مدت درد می آره ….

دکترم می گفت دیگه از هفته سی و چهارم می تونی مرخصی ات رو شروع کنی اگه می خوای، اما من همچنان مثل سال قبل می رم سر کار …. البته قراره از ۲۶ تیر،که میشه یه چند روزی بعد از هفته ۳۷ ام، دیگه مرخصی ام شروع بشه و بمونم خونه … اگه همون ۱۰ مرداد دنیا بیاد میشه حدود ۲ هفته استراحت قبلش که فرصت خوبی باشه واسه آماده شدن … مرخصی هایی که طلب دارم رو هم جمع کردم و اگه موافقت بشه که همه رو باهم بگیرم، تا آخر بهمن پیش یاسمین می مونم … حس روزهای آخر کار هم عجیب و غریبه … حس اینکه دفعه بعدی که بیام تو همین شرکت و پشت این میزها دیگه یاسمینی بیرون از خودم هست که فکرم پیششه و …

تغییرات یاسمین: تکونهای یاسمین همچنان فقط شکل چرخش داره … یهو یه جا قلمبه و سفت میشه و بعد حس می کنی می چرخه و این قلمبگی می ره سمت دیگه … خیلی لگد و ضربه نمی زنه …. احتمالاً دختر آرومیه :دی بیشتر تکون خوردن هاش هم سر ظهر یا اوائل شبه … از حدود هفته پیش دیگه حتی ریه هاش هم کامل شده… می گن بچه اگه بعد از ۳۵ هفتگی دنیا بیاد احتمالاً بدون نیاز به دستگاه می تونه راحت نفس بکشه و بمونه و دیگه مثل بچه ایه که به موقع دنیا اومده … از این به بعد فقط مشغول وزن گیریه …. کم کم مایع توی کیسه آب هم کم میشه و با بزرگ شدن خودش، جاش توی کیسه آب خیلی تنگ میشه …. الان خیلی وقت ها که حس می کنم یه جا قلمبه شده، می تونم از بزرگی و کوچیکیش تشخیص بدم که احتمالاً سرشه یا دست و پاشه :دی …. خیلی حس خوبیه، حس کردنش زیر دستت … گاهی فکر می کنم چقدر بعد از دنیا اومدنش دلم تنگ میشه واسه این تکون های داخلی …. و اینکه هی به بقیه بگم الان اینجاست و اونا با خوشحالی بیان دست بذارن و حسش کنن …

هفته پیش دکتر بودم … اول که خودم رو وزن کرد گفت چرا چاق شدی اینقدر؟ گویا باید در عرض یک ماه سه کیلو اضافه می شدم ولی اضافه وزن من نسبت به ماه قبل ۵ کیلو بود …. بعد سونوگرافی نشون داد که یاسمین هم کلی بزرگ شده توی این یه ماه اخیر و دکتر گفت با این اوصاف به ۴ کیلو میرسه و اگه اینجوری بشه باید سزارین کنی … وقت ویزیت بعدی رو هم دیگه توی خود بیمارستان داد، برای سه هفته بعد …. کلی هم توصیه کرد که اگه اتفاق خاصی افتاد، مثل پارگی کیسه آب یا ورم زیاد پاها یا درد و اینها سریع به اتاق زایمان بیمارستان خبر بده و بیا … اینا رو که گفت، قشنگ قلبم شروع کرد تند تند زدن …. واقعاً داره دیگه خیلی خیلی نزدیک میشه ….

حمید: حمید داره به شدت روزشماری می کنه … خیلی بیشتر از من …. همش تو فکر اینه که وقتی دنیا بیاد چیکار می کنیم و اینها … و اینکه چقدر با وجود خستگی، کنارش بودن و مواظبت ازش می تونه خوب باشه …. تو خیابون بچه و به خصوص دختربچه که می بینه ضعف می کنه و می گه فکر کن… چند وقت دیگه خودمون اینجوری ایم :دی خیلی وقتا با یاسمین حرف میزنه یا سرش رو می چسبونه به شکمم که تکون هاش رو روی صورتش حس کنه ….

آمادگی: اون حس عدم آمادگی و اینها هم خوشبختانه یک هفته بیشتر طول نکشید … مرسی از همه کسایی که کمک کردن …..

سعی کردم استراحت هام رو بیشتر کنم … تو مدت استراحت هم یه سری مطالب در مورد رشد کودک بخونم یا گوش بدم …. یه سری لیست کارهایی هم که فکر می کردم تا قبلش باید انجام بدم رو نوشتم و تو این مدت یکی یکی انجامش دادیم … حمید هم یک کم کارهای توی خونه اش کم شد و هم بیشتر پیش هم بودیم  و هم به کارهامون رسیدیم تو این مدت … فکر کنم این خودش بزرگ ترین دلیل از بین رفتن این حس بود …

هفته پیش یه سر زدیم به شهر کتاب و کلی کتاب داستان و لالایی گرفتیم واسه یاسمین … بعد هی توهم زدیم که دنیا اومده و ما داریم این لالایی ها رو می خونیم … یا کتاب داستان ها رو گذاشتیم جلوش و براش شعرهاش رو می خونیم و اونم زل زده به عکسهای رنگی رنگی کتاب ….

کم کم تو فکر آماده کردن کیفش هستیم واسه روز زایمان …. تو فکر شستن لباس هاش و آماده کردن وسایل اولیه اش … باید یه لیستی آماده کنیم از وسایلی که توی بیمارستان ممکنه لازم بشه ….

دیروز از جلوی بیمارستانش هم رد شدیم ….. حس اینکه چند وقت دیگه اینجا به دنیا بیاد و اولین جایی که می بینه از این شهر این بیمارستان و خیابونهای اطرافشه، عجیب بود ….

احساسات · تغییرات · خبر · رشد

۵ نظر

  1. آسمان گفته:

    ۱۰ تیر ۱۳۹۱ در ساعت ۹:۵۵ ق.ظ

    عاشق این تیکه نوشته‌ات شدم.

    “هفته پیش یه سر زدیم به شهر کتاب و کلی کتاب داستان و لالایی گرفتیم واسه یاسمین … بعد هی توهم زدیم که دنیا اومده و ما داریم این لالایی ها رو می خونیم … یا کتاب داستان ها رو گذاشتیم جلوش و براش شعرهاش رو می خونیم و اونم زل زده به عکسهای رنگی رنگی کتاب ….”

    چقدر امید به آینده به زندگی آدم رنگ می‌ده. چقدر دیدنی بوده این حالتون 🙂

    آزاده: آره خیلی خیلی تاثیرگذاره … کلی انرژی و انگیزه است خودش واسه ادامه و تحمل سختی ها …

  2. خاله الی گفته:

    ۱۰ تیر ۱۳۹۱ در ساعت ۷:۵۶ ب.ظ

    دلم خیلی تنگ شد..کاش منم اونجا بودم و میدیدمت اینطوری …:-*..خیلی دوس دارم این حساتو که مینویسی ..دوس داشتم لمس کنم از نزدیک…ایشالله به سلامتی به دنیا بیاد ما هم روزشماری میکنیم:-****

    آزاده: آره.. منم همیشه افسوس می خورم که به خصوص این جور موقعها چرا پیش هم نیستیم 🙁 حالا تا یکی دو هفته دیگه که تاریخش احتمال داره فیکس شه خبر می دم زود برسونی خودتو :*****

  3. شبنم گفته:

    ۱۲ تیر ۱۳۹۱ در ساعت ۱:۱۹ ق.ظ

    سلام آزاده عزیزم

    خوشحال شدم این پستتو خوندم …امیدوارم این خانواده سه نفره دوست داشتنی همیشه در کنار هم شاد و سلامت باشن

  4. سروه گفته:

    ۲۱ تیر ۱۳۹۱ در ساعت ۱۲:۵۲ ق.ظ

    آزاده جون خیلی خیلی ذوق کردم نوشته تو خوندم. حیف این مدت خیلی کم اومدم اینجا. خیلی ذوق دارم واسه یاسمین کوچولو. از اولش که فهمیدم فکر میکردم اینجا خواهید بود حالا فعلا قسمت نشد… ایشالا به آسونی به دنیاش بیاری. با تارا که از جلو لباس بچگونه رد میشیم کلی ذوق داریم. ایشالا به سلامتی و میمنت دنیا بیاد:*** کلی هم از این ذوق های حمید کیف میکنم چه بابایی بشه:) ایشالا به زودی هر سه تونو ببینم:)

  5. گلناز گفته:

    ۵ مرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۳:۵۰ ق.ظ

    چه حس و حال قشنگی… چقدر خوب توصیفش کردی…

ارسال نظر