Lilypie Kids Birthday tickers
وقتایی که آرزو می کنی زودتر این ۴۰ هفته تموم شه
مامانش | ۲۹ تیر ۱۳۹۱ @ ۵:۵۲ ب.ظ
  1. وقتی اینقدر شکمت بزرگ شده که جوراب پوشیدن هم سخته … باید یکی جورابت رو پات کنه 
  2. وقتی حتی شلوار پوشیدن همه سختته 
  3. وقتی تو حموم راحت نمی تونی پاهات رو بشوری 
  4. وقتی دیگه نمی تونی ناخن های پات رو کوتاه کنی 
  5. وقتی تو این گرمای زیاد، جریان خون فزاینده بدنت باعث گرم شدن کف دست و پات میشه و یه وقتی که دست خودت به بازوی اون یکی دستت می خوره انگار که پارچه تازه اتو شده روش گذاشتی و بدتر گرمت میشه! (قابل توجه این که من همیشه چه تابستون و چه زمستون کف دست و پام یخ بود و حالا به این وضع دچار شدم … اگه اواخر این دوره به زمستون می خورد خوب بود حداقل :دی )
  6. وقتی دیگه نمی تونی خم شی واسه برداشتن چیزی 
  7. وقتی شبا حداقل دو سه بار باید از خواب پاشی واسه دسشویی … وسط خواب، داری می ترکی، همه جاتم درد می کنه!
  8. وقتی هنوز دسشویی نرفته با خودن یه لیوان آب، دوباره حس می کنی دسشویی داری!
  9. وقتی به سفارش بقیه واسه پهلو به پهلو شدن وسط خواب، باید پاشی اول بشینی بعد بچرخی به اون پهلو…. و بدتر وقتی یادت می ره و بعد از عذاب وجدان و نگرانی دیگه خوابت نمی بره!
  10. وقتی می دونی پیاده روی خوبه، بعد از ده دقیقه راه رفتن کمر و پشتت و زیر شکمت درد می گیره و باید بشینی، شده وسط خیابون…
  11. وقتی می خوای رو مبل بشنی و غذا بخوری، اما اگه ظرف رو بذاری روی میز جلوت نمی تونی خم شی چون به شکمت فشار میاد، وقتی هم روی پات می ذاری اونقدر جلوتر از خودته که راحت نمی تونی بخوری، رو شکمت هم وانمیسته …
  12. وقتی با این شکم گنده دیگه نمی تونی از دسشویی ایرانی استفاده کنی، اما تو یه محل عمومی مجبوری بری دسشویی و کل وزنت می افته رو پنجه هات
  13. وقتی کلا موقع نشستن و بلند شدنت هم لازم باشه دست یکی رو بگیری
  14. بدتر از همه وقتی نظرات متناقض افراد مختلف رو می شنوی که همه از روی دلسوزی می گن فلان کار رو بکن و حالا باید جواب بدی که چرا این کار رو نمی کنی …. یا اینکه میگن این کار رو نکن بچه اذیته و حالا باید ثابت کنی به خدا این ربطی به بچه نداره … بچه اون تو این چیزا رو نمی فهمه و جاش گرم و نرمه!

پ.ن.: دیشب رفتیم عروسی و اونقدر رقصیدیم که شب رسما بیهوش شدیم … ولی قبل از بیهوشی حدود ۱۰ دقیقه یاسمین بی وقفه سکسکه می کرد… از اینجا هم فهمیدیم سکسکه است که با ریتم یکنواختی هی یه نقطه اون پایین شکم (با توجه به اینکه الان سرش پایینه فهمیدیم سروش اونجاست) هی می پرید بالا!

احساسات

۵ نظر

  1. شبنم گفته:

    ۳۰ تیر ۱۳۹۱ در ساعت ۱:۴۳ ق.ظ

    و بعد این همه سختی ، زندگی به قدری شیرین میشه که آدم میگه اون همه سختی ارزششو داشته

    کلا به نظرات مختلف دیگران در این جور مواقع نباید اهمیت داد …وقتی میشه برای هر چیزی شخص متخصص پیدا کرد…من الان زندگی ام این جوری شده! در هر زمینه ای ،مثلا تغذیه، میرم نظر متخصصا رو می خونم و انجام می دم و اصلا فکر نمیکنم که دیگران چه روش هایی رو بلدن یا تجریه کردن

    :*

  2. خاله الی گفته:

    ۲ مرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۹:۳۲ ب.ظ

    عزیزم….مگه تو میرقصی اون خندش میگرفته که هی سکسکه میکرده؟؟؟:-***********

  3. سروه گفته:

    ۴ مرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۵:۰۲ ب.ظ

    : ))))))))) خیلی باحال نوشتی مامان آزاده:***
    چه دوران سخت و شیرینیه!

  4. گلناز گفته:

    ۵ مرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۳:۴۷ ق.ظ

    عزیزم….

  5. شبنم گفته:

    ۱۵ مرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۳:۳۱ ق.ظ

    سلام

    چرا اینجا به روز نمیشه

    یه خبری از خودتون و یاسمین کوچولو بدید

    امیدوارم همه چیز خوب باشه

ارسال نظر