Lilypie Kids Birthday tickers
تولد: پنج شنبه ۹۱/۵/۵
مامانش | ۱۸ شهریور ۱۳۹۱ @ ۳:۵۲ ب.ظ

یاسمین امروز ۴۴ روزه شد … خیلی وقته می خوام بنویسم اما واقعاً فرصت نبوده … سعی می کنم حالا که دیگه اوضاع یاسمین هم بهترشده و زندگی جدید رو غلتک افتاده، بیشتر بنویسم…

و اما چی شد که اینجوری شد:

بعد از مانیتورینگ هفته سی و هفتم، دکترم گفت ۴ روز دیگه(شنبه) بیا که تصمیم نهایی رو با توجه به اوضاع اون موقع و اینکه ازاون روز تا رفتن من ۵ روز باقی مونده بگیریم….

شنبه رفتم بیمارستان، مانیتورینگ وضعیت یاسمین خوب بود، اما فشارم بالا رفته بود و باتوجه به اینکه یک کم ورم پاهام بیشتر شده بود، مشکوک شد دکترم به مسمومیت حاملگی و یه سری آزمایش داد که اگه تایید می کرد مسمومیت دارم، باید ختم حاملگی می کردن …. آزمایش ها هم یه سری آزمایش خون و ادرار عادی بود و یک کشت ادرار ۲۴ ساعته …که پدرم رو در آورد …

وقتی دکتر گفت که احتمال ختم حاملگی هست بدو بدو به فکر افتادیم لباس ها و وسایل یاسمین رو آماده کنیم … خلاصه یکشنبه یه سری وسایلش رو که از همون اول لازم داشت، آوردیم خونه خودمون و لباسهاش رو شستیم و چیدیم و آماده شدیم….

دوشنبه که در واقع هفته ۳۸ام تموم می شد، نتیجه آزمایشم رو گرفتم و خوشبختانه خوب بود … البته عددش مرزی بود اما ماماهای اتاق زایمان گفتن خطری نداره، ولی حالا که اومدی بیا دکتر معاینه ات کنه … خلاصه واسه بار دوم تو اون هفته مانیتورینگ انجام شد …. دکتر بعد از معاینه گفت که بچه همچنان خیلی بالاست… و گفت معمولاً بچه تا هفته سی و هشتم باید سرش توی لگن قرار گرفته باشه و حالا که مال تو هنوز اینقدر بالاست، ممکنه تا آخر هم خیلی پایین نیاد و دلیلش هم می تونه تطابق نداشتن جثه بچه با اندازه لگن باشه …. خلاصه گفت می تونی تصمیم بگیری که آخرهفته سزارین شی یا اینکه صبر کنی تا دردت بگیره و بعد بیای … ولی من حدس می زنم که اون موقع هم آخرش مجبور شی سزارین شی ….

با توجه به نگرانی در مورد رشدبچه، تصمیم سختی بود…. دکترم می گفت الان بچه کامله و ما وقتی هفته سی و هشتم تموم شه می تونیم سزارین کنیم ….ازطرفی دوست نداشتم اگه سزارین قراره بشم، دکتر دیگه ای سزارینم کنه و ازطرفی دیگه این روزای آخر دیگه خیلی انتظار سخت بود و دوست داشتم زودتربیاد … به خصوص از وقتی دکتر گفته بود شاید مجبور شیم زودتر بیاریمش، انگار هیجان اومدنش بیشتر شده بود و آرزو می کردم زودتر بیاد … به خصوص وقتی صبحش توی بیمارستان دیدم دو نفراز خانومایی که مانیتورینگ هامون همزمان بود، بچه هاشون همون موقع ها دنیا اومدن و شادی و هیجان بابای بچه ها رو دیدم، هیجان خودم چند برابر شد …. خلاصه بعد از مشورت با حمید و مامان و باباها تصمیم گرفتیم یاسمینمون رو زودتر از موعد بیاریم … پنج شنبه ۵ مرداد ۹۱!

سه شنبه و چهارشنبه کلی سرمون شلوغ بود و کار کردیم تا آماده کنیم همه چی رو واسه اومدنش … از ثبت نام برای بانک خون رویان تا خرید موادغذایی … مامان هم چهارشنبه اومد… مثل دو شب قبل از عقدمون، استرس نداشتم، اما از هیجان اومدن و تصورش خوابم نمی برد شبها!… صبح ۵شنبه ساعت ۵٫۵ بیدار شدم، دوش گرفتم، حاضر شدیم و رفتیم بیمارستان … به محض رسیدن بردنم برای آماده شدن و حمید رفت تا کارهای پذیرش و هماهنگی برای بانک خون رو انجام بده و مامان هم منتظر موند توی سالن … دوباره یه سری مانیتورینگ انجام شد … سرپرستار اونجا اومد دوباره معاینه ام کرد که ببینه هنوز همونقدر بالاست یا نه و دید که بله، فایده ای نداشته گذشت این سه روز و امیدی به زایمان طبیعی نیست … پس تصمیم قطعی تر شد و مراحل آماده سزی برای سزارین، از تشکیل پرونده تا سرم زدن و خون گرفتن و … شروع شد… حدود ساعت ۹ تقریباً آماده بودم و منتظر دکتر بودیم فقط …

تخت بغلم یکی از فامیلهامون بود که اتفاقی همدیگه رو اونجا دیدیم و اون رو داشتن واسه زایمان طبیعی آماده می کردن … آمپول فشار براش زدن و همه چی آماده بود که دکترش اومد و گفت همه چی عالیه و واسه اینکه زودتر راحت شی می تونیم کیسه آبتو پاره کنیم … اما وقتی پاره کردن، تازه دیدن که بچه مدفوع کرده اون تو و مجبور شدن سریع آماده اش کنن واسه اتاق عمل! در واقع شانس آوردن که دکتر تصمیم گرفت زودتر از موعد کیسه آبش رو پاره کنه! دختره که خیلی هم ترسیده بود زده بود زیر گریه و اوضاعی بود! و من باز از تصمیمم خوشحال تر شدم!

خلاصه ساعت ۱۰ منتقل شدم به تخت انتقال! و به همراه تخت یاسمین، یک عدد ماما، یک عدد مسئول حمل تخت، دو تا مادربزرگ، یک پدربزرگ، یک پدر یاسمین و یک عمه یاسمین از اتاق زایمان رفتیم تا دم اتاق عمل … از اونجا به بعد خونواده دیگه حق همراهی نداشتن و من چند بار از این تخت رفتم روی اون تخت ، تا بالاخره روی تخت عمل درازکشیدم … خیلی تخت باریک و ناراحتی بود … به خصوص قبل از اینکه بالش بذارن زیر سرم … اونجا چند نفر اومدن هی حرف زدن باهام و از اسم بچه پرسیدن و تا می گفتم یاسمین می گفتن ساواششو پیدا کردی؟ خلاصه مسئول بیهوشی اومد و کمکم کردن نشستم و حالا هی می گفت خم شو جلو و سرم و هل می داد و می گفت جلو تر … من دیگه به خاطر شکمم نمی تونستم و می گفتم بابا نمیشه! خلاصه آمپول اسپاینال رو زدن.. خیلی راحت تر از اونی بود که فکر می کردم … به محض اینکه سرم رسید روی بالش حس کردم پای چپم گزگز می کنه و خیلی زود از کمر به پایین هیچ حسی نداشتم!… تا دکترم اومد … با پرسیدن اسم کارشو شروع کرد و گفت خیلی قشنگه، اسم خواهرمه و…. یه پارچه جلوم کشیده بودن .. دکتر شروع کرد حرف زدن با دستیارش و حس کردم حرفهای عادی می زنن … من که فقط یه سری تکون حس می کردم، فکر کردم تازه دارن بتادین می زنن … هنوز چیزی نگذشته بود که دیدم دکتره می گه چقدرم بالاست! از مسئول بیهوشی پرسیدم مگه شروع کردن؟ گفت آره بابا! تا دو دقیقه دیگه دنیا میاد!… دوباره چیزی نگذشته بود که دیدم دکتره می گه چقدرم بزرگه! باز رسیدم مگه اومد؟ مسئول بیهوشی گفت آره! بزرگم هست! گفتم پس چرا گریه نمی کنه؟ که صدای گریه اش اومد!

دیگه نمی تونم چیزی بگم … واقعاً در کلام نمی گنجه! فقط اینکه حس کردم چقدر طولانی گذشت ازلحظه ای که گذاشتنش روی تخش که رو به روی من بود، واسه تمیزکردن و انجام کارهای مراقبتی اولیه، اما صورتش به طرف من نبود، و دیدم که چقققدر مو داره …. تا موقعی که پیچیدنش محکم لای ملافه و آوردن صورتش رو چسبودن به صورتم و صورتش رو دیدم و چققققققدر گرم بوووود …. دلم نمی خواست ببرنش …

مشخصات بدو تولد یاسمین ما:

یاسمین ما در حال خروج از اتاق عمل:

یاسمین ما بعد از ۶ ساعت:

خبر

۵ نظر

  1. آسمان گفته:

    ۱۹ شهریور ۱۳۹۱ در ساعت ۸:۴۳ ق.ظ

    این چند وقته که اینجا نمی‌نوشتی یاد این قضیه افتادم که وبلاگ مرد جوانی که عشق زنی را در سر دارد پس از وصال تعطیل می‌شود و وبلاگ یک مادر جوان باردار پس از تولد نوزادش.

    آرزو می کنم یاسمین همیشه سالم و تندرست پیش مامان و باباش باشه.

    راستی خیلی هم خوشگله. اسفند یادت نره 😉

  2. گلناز گفته:

    ۱۹ شهریور ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۰۱ ق.ظ

    عزیزم 🙂 تولّد یاسمین ناز و قدبلندتون بازم خیلی خیلی مبارک.
    خوشحالم که برای به دنیا آوردنش خیلی اذیت نشدی 🙂

  3. خاله الی گفته:

    ۱۹ شهریور ۱۳۹۱ در ساعت ۱:۴۰ ب.ظ

    این حسهایی که می گفتی رو دقیقا تو فیلمت حس کردم ..نگاه منتظرت رو وقتی یاسمین رو تمیز می کردن قشنگ یادمه …اونجا که اومدن چسبوندن به صورتت رو هر بار که دیدم اشکم دراومد..پر از احساس بود:-*********

  4. Shabnam گفته:

    ۲۳ شهریور ۱۳۹۱ در ساعت ۶:۰۱ ق.ظ

    Mobaarake

    Az tarafe man dastaaye koochikesho beboos

    :*

  5. عمو احسان گفته:

    ۱۱ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۱:۲۱ ق.ظ

    با سلام به بنیان‌گذاران یاسمین‌خانم و با درود و سلام و صلوات به اجداد طیبه ایشان
    من هم تولدش رو تبریک عرض میکنم و این شش ماه تاخیر رو هم زیر سبیلی رد میکنم! خدا شاهده تا کنون متنی رو با این دقت و رغبت و رقت قلب نخونده بودم. مرسی به مامانش و بوسهای فراوان به خودش!

    نکته در اینجاست که این بچه‌ی ما هم ایشالله الرحمن طبق برنامه قراره تو مرداد بیاد. اگه اینجوری بشه که خیلی خوبه. با یاسمین شما هم برج می‌شن!

ارسال نظر