Lilypie Kids Birthday tickers
آنچه گذشت…
مامانش | ۷ اسفند ۱۳۹۰ @ ۱۰:۲۳ ب.ظ

امروز ۱۷مین هفته شکل گیری و رشد یاسمین هم تموم شد. میشه دقیقاً ۱۱۹ روز، یعنی چهار ماه. حدود سه ماه از روزی که نتیجه آزمایش رو گرفتیم میگذره. از همون روزای اول تصمیم داشتم که هر چی اتفاق می افته و شرایط مختلف رو بنویسم اما نشد تا امروز. و اما آنچه گذشت….

هیجان اولیه: نتیجه آزمایش رو گرفتیم، اما هنوز نتونسته بودیم هیجان قضیه رو هضم کنیم، که به خاطر مسافرت پیش روی مامان و بابای حمید و اطلاعاتی که باید قبلش ازشون می گرفتیم، باید در کمتر از نیم ساعت بعد از فهمیدن خودمون به اون ها هم خبر می دادیم … و قلب من که از لحظه ورود به خونشون تا لحظه ای که مامان حمید هی ازم می پرسید راست میگی همینجور می زد … اینقد هیجانه تازه بود که به جای جواب دادن فقط اشکام اومد و بعد نوبتی اشک مامان و بابا و خاله و مادربزرگ هم سرازیر شد … شب عجیبی بود و خوشحالی خونواده و بالا پایین پریدناشون و توهماتی که در مورد نوه‌ی نیومده میزدن، وصف نشدنی و به یادموندنی …حیف که اینقدر تو اون حال و هوا بودیم که به فکرمون نرسید فیلمی از اون شرایط بگیریم 😀

آزمایش های اولیه: بعد از پشت سر گذاشتن هیجانات اولیه، نوبت دکتر و آزمایشهای مختلفی بود واسه تخمین سن و بررسی وضعیت بدن من … تخمین سن با سونوگرافی انجام میشد و حمید هم تونست بیاد … تو اون سونوگرافی سنش رو ۶ هفته تشخیص دادن … خیلی کوچیک بود و فقط در حد یه حجم کوچیک منحنی وار دیده می شود … قلبش اما ۱۶۰ بار در دقیقه میزد و سالم بود …  بعد از گرفتن نتیجه آزمایش هم خیالمون از وضعیت بدنی من هم راحت شد …

جمع آوری اطلاعات: قبل از این از طریق وبلاگ بچه جات با یه سری سایت هایی که اطلاعات خوبی در مورد رشد هفته به هفته جنین، تغییرات بدن مادر و کل اطلاعاتی که پدر و مادر باید توی این دوران به دست بیارن، آشنا شده بودم … یکی از بهترین هاش بیبی سنتر بود، که چه از طریق سایتش، چه نرم افزار رایگانی که واسه موبایل داره و چه میلینگ لیستش، میشه اطلاعات خوبی ازش به دست آورد… خلاصه که سعی کردیم از همه امکاناتش استفاده کنیم و هفته به هفته و روز به روز تا الان باهاش پیش رفتیم … از روزی که یاسمین قد عدس بود اما مغز و قلبی داشت که دو برابر قلب ما ضربان داشت تا امروز که اندازه یه شلغمه، اندام های اصلیش کامل شدن، استخوناش دارن محکم میشن، صداهای اطراف رو میشنوه و حتی ناخن پا داره …

تغذیه: از همون روز اول هر کس از قضیه خبردار می شد، بعد از کلی ابراز شوق و تبریک و … کلی توصیه می کرد در مورد تغذیه و چیزهایی که باید خورد و خواص هر کدوم .. از «به» که بچه رو خوشگل می کنه بگیر تا «کنجد» و «کندر» که هوش بچه رو زیاد می کنه … منم که دکترم کلی دعوام کرده بود که تنقلات نخور و فقط وعده های غذایی رو کامل بخور، بین این همه توصیه واقعاً مونده بودم چی رو اجرایی کنم … اوائل سعی می کردم همه این چیزایی که می گن خوبه رو بخورم هر روز، ولی واقعاً وقت و حجم معده کم می آوردم! بعد کم کم رفتم به این سمت که یه سری چیزای اصلی رو بخورم اونم کم که هم وزن اضافه نکنم هم معده بیچاره اذیت نشه … صبحانه و ناهار و شام رو کامل میخوردم … بین وعده کمی مغز بادوم و پسته و گردو …. صبح و عصر شیر .. عصرها هم از هر نوع میوه ای که دم دست بود یکی … اما باز هم چون خیلی از این خوردنیها مثل شیر و میوه همه باید بین ساعت ۷-۹ شب که خونه بودم خورده می شد، باز معده بیچاره تعجب می کرد و اذیت می شد…. تا همین هفته پیش که مغزها رو با میوه جایگزین کردم توی شرکت … شیر رو هم جایگزین چای توی شرکت … و الان خیلی اوضاع معده بهتره  😀 یک ماهی هم هست که حمید هر روز به محض رسیدن به خونه یک لیوان آب پرتقال بزرگ درست می کنه که یاسمین و مامانش تقویت شن، اخیراً این مورد رو به صبحونه هم اضافه کرده 😀

اولین دیدار رسمی با یاسمین: هفته ۱۱ ام، روز ۶ام واسه غربالگری سیکوئنشال که برای تشخیص احتمال وجود مشکل کروموزومی (سندرم دان) دکترم بهم داده بود رفتم آزمایشگاه … حمید سرباز بود و نگهبان، در نتیجه تنها رفتم … فکر می کردم فقط آزمایش خونه ولی بعد از گرفتن نمونه خون فرستادنم سونوگرافی … اونجا بود که اولین بار یاسمین شکل یافته رو دیدم! تکون می خورد، دست ها و پاهاش رو با یه حرکت کششی تکون می داد… بعضی وقت ها دستاشو می زد به سینه اش … بعضی وقتها که تکون نمی خورد، اما دکتر می خواست تکون بخوره تا بتونه یک طرف دیگه از بدنش رو اندازه بگیره، ضربه میزد به شکمم و بلافاصله تکون می خورد … یه چند باری که حتی با این ضربه ها تکون نخورد، بهم گفت سرفه کنم تا تکون بخوره!! فوق العاده بود! باورم نمی شد این تصویر زنده ای که روبروم می بینم بچه خودمونه و واقعاً توی شکم منه … اونجا برای اولین بار یاسمین هویت پیدا کرد برام … قبلش واقعاً با خودش ارتباط برقرار نمی کردم … بیشتر تو فکر تغییراتی بودم که توی  زندگیمون و تو خودم اتفاق می افته … ولی از اون روز دیگه یاسمین واقعاً وجود داره… هر موقع سرفه می کنم یا تکون ناگهانی می خورم، حس می کنم الان داره تکون می خوره! حس عجیبی بود ….فقط کلی حسرت خوردم که چرا حمید نیست که تو این حسه هم با هم شریک باشیم!

تعیین جنسیت: وقت دکتر داشتم.. هفته ۱۳ ام بود … باز یه سورپرایز دیگه! دکتر گفت اگه میخوای جنسیتشو میتونم بهت بگم … سونوگرافی کرد… دختر بود… باز هم اینقدر هیجانزده شده بودم که اصلاً یادم رفت بپرسم چند درصد قطعیه این تشخیص! فقط از مطب که اومدم بیرون به یه لیست بلند بالا اس ام اس زدم که دختره! جالبه که قبلش واقعاً جنسیت برام مهم نبود! ولی به اندازه خبر وجود خودش هیجان داشت این خبر! انگار یه پله نزدیک تر شدیم… انگار که با کامل شدن تصوراتمون در موردش، بهش نزدیک تر شدیم …. باز هم توی این هیجان حمید نبود! این بار داشت از تلو بر می گشت و من حسرت خوردم باز ….

عکس العمل اطرافیان: مامان و باباها و خواهرها و بقیه فامیل که ذوقشون، خوشحالیشون و ساپورتشون هر کدوم نوع خاص خودشو داشت و قابل پیشبینی بود … اما ذوق و شوق دوست های دور و نزدیک، همکارهای شرکت و به خصوص ساپورت همشون واقعاً غیرمنتظره بود و کلی انرژی بهمون داده و می ده… اینقدر همه بعد از فهمیدن ماجرا هوامو دارن که با خودم می گم کاش زودتر از اینا اعلام عمومی کرده بودیم قضیه رو  😀 یه سری از دوستای خیلی نزدیک هم اینقدر تو این مدت با یاسمین ارتباط برقرار کردن و زندگی کردن که انگار همین بیرون کنارمون بوده …

حالا بعد از گذشت این ۴ ماه دیگه داریم کم کم از لحاظ روحی آماده اضافه شدن یاسمین به خونوادمون می شیم … حس خیلی خوبیه … خیلی منتظریم … اینقدر که بعضی وقتا آرزو می کنیم به جای ۹ ماه، ۴ ماهه می اومد 😀 …

خبر

۱۲ نظر

  1. m گفته:

    ۷ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۳۶ ب.ظ

    🙁
    oon paragraph e elamm khabar ke ashke mano ham dasht dar miavord!

  2. m گفته:

    ۷ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۳۸ ب.ظ

    :(. Eshtebah shod sheklak

  3. m گفته:

    ۷ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۳۹ ب.ظ

    Et Baba chera injoori Moshe?
    ):

  4. گلناز گفته:

    ۸ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۱۲ ق.ظ

    عزیزم 🙂 خیلی پستت حس خوبی داشت… ایشالا هر سه همیشه شاد و سلامت باشین و اومدنش خونه و عشقتون رو گرم تر کنه 🙂

    آزاده: مرسی گلناز جان 🙂

  5. آسمان گفته:

    ۸ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۱۹ ق.ظ

    آزاده خیلی خوب نوشتیش
    مخصوصا تیکه عدس و شلغم رو!
    یعنی میوه بهتر از شلغم نبود واسه تشبیه !
    کلی خندیدم. :)))))
    حالا حمید جاهای اصلی رو که باید باشه هست. کهنه عوض کردن;) رو دست گرفتن واسه آروغ زدن 😉 نه حمید؟ 😀

    آزاده: این میوه ها رو همون سایت بیبی سنتر واسه اینکه اندازه اش رو حس کنیم مثال میزنه از خودم نگفتم :)))))))) حمیدم همه این کارها رو رزرو کرده واسه خودش :دی

  6. باباش گفته:

    ۸ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۳۶ ق.ظ

    من که موقع پیش نمایشش خوندم این مطلب رو، خیلی حال کردم. خیلی کامل بود و مثل همیشه، تمام جزئیاتی که لازم بود رو یادت بود. از این به بعد باید بیشتر بنویسی 😀

    به سمانه: آره دیگه. اون قسمتا رو هستم. همه شو خودم به عهده می گیرم 😀

    آزاده: می نویسم می نویسم :دی کم کم داره سرعتم زیاد میشه :دی :****

  7. ریحان گفته:

    ۸ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۵۷ ب.ظ

    سلام
    من سایت «نی‌نی سایت» رو به شدت پیشنهاد میکنم. هم برا الان خیلی خوبه و هم بعد که نی‌نی دنیا میاد و بعدترش. مقالات خوبی داره و یه عالم تجربه اونجا تو فروم‌هاش ریخته. من که خیلی استفاده کردم. به خصوص در مواقع اورژانسی برای من اولین مرجعه.

    و کتاب «بارداری به زبان آدمی‌زاد» از نظر من از بین کتاب‌های بارداری یکی از بهترین‌هاست.

    کتاب «من و کودک من» هم یکی از بهترین مرجع‌هاییه که سال‌هاست داره تو ایران تجدید چاپ می‌شه.

    یه نفری هم هست که خودمم! :بی که کلیا تجربه دارم. :دی

    آزاده: مرسی ریحان جان به خاطر توصیه هات و انتقال تجارب … رفتم نی نی سایت هم عضو شدم :دی مزاحم خودت هم میشم حتماْ :****

  8. رزیتا گفته:

    ۹ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۶:۵۳ ق.ظ

    بسیار عالی. کلن در زمینه گزارش دادن آزاده حرف نداره. همه چیز رو با جزییات لازمش تعریف می کنه. ایول آزاده :******** ( کیاسمین البته جا افتاده بود :دی )

    آزاده: :))))) رزی این جور چیزا رو با شعرهایی که شما براش گفتین و قربون صدقه هاتون رو تو همون آرشیو میل ها نگه میداریم یه روز اونجا نشونش میدیم :دی

  9. موسی گفته:

    ۱۰ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱:۴۸ ب.ظ

    مجددن اشکمو در آوردی.
    اینقدر من هم شوق دارم که زودتر بیاد و ببینیمش. 🙂

    از بابا و مامان به این گلی چه بچه ی گل تری متولد می شه. ای خداااااااااا

    آزاده: مرسی موسی …. زود میااااد :دی تقریباْ نصفش گذشته دیگه …. امیدوارم اون موقع باشین ولی بعدش حتماْ رفته باشین :دی

  10. خاله الی گفته:

    ۱۳ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۰۰ ق.ظ

    اولین دیدار رسمیشو خیلی دوست داشتم:-*******

    آزاده: مرسیییی :*********

  11. بابک گفته:

    ۱۴ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۵:۳۶ ب.ظ

    eyvalla azadeh, khiely khiely khoshhal shodam vaghty shenidam ke enghadr hame chi khube va hale khodet va bacheye goeltoon, khube.

    hala man ye soal daram, alan man, daie misham ya amo?

    agha man daie basham dige, chonke khodam khahar nadaram, daie nemisham. ghol midam daie e khubi besham, va hesabi Warcraft yadesh bedam, madaresh ke yad nagereft 😀

    avalin war baz e dokhtar e ghahreman ro azash misazam ;D

    آزاده: مرسی بابک …. تو هم دایی میشی هم عمو :دی :)))))) مامانش یاد گرفت … میخوای اون چهر تا اسمو بگم واست؟

  12. بابک گفته:

    ۲۲ اسفند ۱۳۹۰ در ساعت ۶:۱۱ ب.ظ

    eyvallla, man daie ro tarjih midam, akhe khahar nadaram khodam 🙁

    age rast migy, 4 tasho bego. vali az internet negah nakon. 😀

    آزاده: باشه … تو دائیی باش :دی
    هیومن، آرک، نایت الوز، آخریش ولی یادم رفته :دی

ارسال نظر