Lilypie Kids Birthday tickers
نبودن ها و ندیدن ها
باباش | ۳۰ آبان ۱۳۹۱ @ ۲:۱۳ ق.ظ

خدمت نکبت سربازی، باعث شده که روزانه حداکثر ۳ تا ۴ ساعت از «با آزاده و یاسمین بودن» لذت ببرم و این، کلی غصه به دلم میاره. قبلاً توی شب‌های نگهبانی، حدود دو روز دوری از خونه و ندیدن آزاده غصه دارم میکرد، حالا یکی دیگه هم اضافه شده و دردم رو بیشتر کرده.

از وقتی که یاسمین هشیارتر شده و به اتفاقات اطرافش عکس‌العمل نشون میده و وقتی باهاش حرف میزنیم، میخنده و دست و پا میزنه و ابراز احساسات میکنه، میخواستم از حسّ‌‎ام موقعی که یاسمین رو بغل میکنم یا دست و پا و صورتش رو لمس میکنم و باهاش حرف میزنم، بنویسم ولی وقت نمی‌شد. اما وقتی امروز،بعد از نگهبانی و دو روز دور بودن از خونه، برگشتم خونه و یاسمین رو بغل کردم و حس کردم که کل بدنم داره از شدت هیجان و شادی، لمس میشه و آرامش، تمام وجودم رو پر میکنه، دیگه نشد که ننویسم.

حالا میفهمم که واقعاً یکی از بزرگترین لذت‌های زندگی، بچه‌دار شدن و سر و کله زدن با بچه است. عشق پدر و مادر به بچه‌هاشون رو حالا درک میکنم

احساسات

۶ نظر

  1. رزیتا گفته:

    ۳۰ آبان ۱۳۹۱ در ساعت ۲:۵۰ ق.ظ

    :************

  2. یک مشاور خانواده گفته:

    ۳۰ آبان ۱۳۹۱ در ساعت ۱۲:۱۹ ب.ظ

    مدت ها بود به اینجا سر نزده بودم -به جاش حضورن خدمت یاسمین گل بانو رسیده و عرض ارادت نموده بودیم- تا امروز ایمیل حمیدرو با لینک این پست جدیدش دیدم… پست حمیدو خوندمو اومدم قربون صدقه برمو بگم که آره هروقت بغلش میکنی تو چشمات خوشی موج میزنه و حتی پدر و مادر نباشی و فقط شاهد این حس و حال یک پدر باشی هم کلی حس شیرین و لذت بخش بهت میده که گفتم یه نگاهی بندازم ببینم بچه ها چقد پست زدن این چند وقته بعد بیام اینارو بنویسم… برنامه ای واسه خوندن پست ها نداشتم، فقط میخواستم یک نگاه کلی بندازم… ولی نشد… یک پست رو بعد از دیگری خوندم… وای ساعت چنده؟ دیرم شد… عب نداره این دیگه آخرین پسته که میخونم… باز یکی دیگه… اشک تو چشمام جمع شده ، چقد آزاده لطیف نوشته… باباشم با اینکه کم نوشته ولی شیرینه نوشته هاش… خلاصه که کلی اینجا بهم خوش گذشت و اصلن پشیمون نیستم که تقزیبا از همه برنامه صبحم افتادمو نشستم یاسمین.حمیدسیتی میخونم :دی
    خانواده سه نفری شما یکی از بامزه ترین و باحال ترین و با احساس ترین خانواده هایه که تا حالا دیدم :*

  3. مامانش گفته:

    ۳۰ آبان ۱۳۹۱ در ساعت ۱:۳۹ ب.ظ

    دیگه چیزی نمونده …. دو ماه دیگه این ۳-۴ ساعت میشه ۶-۷ ساعت … تازه اون جوری سرحال ترم هستییی ::::*

  4. موسا گفته:

    ۲ آذر ۱۳۹۱ در ساعت ۹:۳۰ ق.ظ

    ما منتظر دومیش هستیم. هیچ جا نمی ریم همین جا هستیم :دی

  5. خاله الی گفته:

    ۷ آذر ۱۳۹۱ در ساعت ۱:۵۵ ب.ظ

    حمید تو با احساس ترین بابایی هستی که تا حالا دیدم .بابای با احساسی که احساساتش رو بیان میکنه..:-*

  6. زیر طاق مهتاب » خونه گفته:

    ۱۶ تیر ۱۳۹۲ در ساعت ۸:۳۸ ب.ظ

    […] از اون هم بلافاصله سربازی حمید شروع شد و باهم نبودن ها و ندیدن ها. حتی تا اوائل اردیبهشت امسال هم به خاطر ادامه فشار کاری […]

ارسال نظر