Lilypie Kids Birthday tickers
خانه نشینی
مامانش | ۳ بهمن ۱۳۹۱ @ ۹:۲۸ ب.ظ

اومدن یاسمین بهم فرصت داد ۷ ماه دور بودن از محیط کاری رو تجربه کنم.  ماه اول که کلا صبح ها به خواب همراه با خوابهای یاسمین و شبها به پذیرایی از بازدیدکنندگان یاسمین گذشت. از اون به بعد به خصوص تا مدتی که هنوز فرایند طولانی اسباب کشی تموم نشده بود، بیشتر اوقات روز رو پیش مامان بزرگ یاسمین بودیم و از اونجایی که همیشه تلویزیون روشن بود و سریالهای جذاب(!)جم تی وی در حال پخش، و من هم فرایند طولانی مدت و مکرر شیر دادن رو در کنار بقیه می گذروندم که بلکه زودتر بگذره. این بود که یه روز به خودم اومدم و دیدم شدم دنبال کننده این سریال ها و قسمت های ندیده رو با  مامان بزرگ یاسمین بررسی می کنیم و در مقابل حمید که از روز کاریش می گفت و اتفاقات افتاده، من تنها چیزی که داشتم بگم این بود که فلانی امروز اومد خونه مامان اینا و اینو گفت و از این جور حرفا! وحشت کردم. تصمیم گرفتم ورزش رو شروع کنم و برم یه باشگاه ورزشی روبروی خونمون. اما این تصمیم مصادف شد با پس زدن شیشه شیر توسط یاسمین خانوم. در نتیجه نمی شد شیر از قبل دوشیده شده رو بهش داد و از اونجایی که کلاس بر عکس شیر خوردن یاسمین، ساعت مشخص داره، این تصمیم به شکست منجر شد و تا امروز عملی نشده. تصمیم گرفتم تو خونه ورزش کنم، اما اونم به دلیل تنبلی گاه و بیگاه شد. خواستم پیاده روی رو شروع کنم. اما هوا اکثر اوقات کثیف بود و وقتی خوب فکر کردم، مکان امنی هم واسه پیاده روی بدون حمید پیدا نکردم! سرم رو گرم کردم به مرور مجدد سریال Friends و سی دی های تربیت و پرورش کودکان و نوجوانان دکتر هولاکویی و زیر و رو کردن بیبی سنتر و … کم کم کارهای خونه رو هم بیشتر و بیشتر انجام دادم.  از وقتی خواب یاسمین هم منظم شده، کتابخونی قبل از خواب رو هم شروع کردم. امروز که دوباره به خودم نگاه می کنم می بینم شده ام مادری (به خاطر شرایط اجتماعی و محیطی) زندانی در خونه که روزهاش رو به سرگرم کردن کودکش و انجام کارهای خونه می گذرونه و وقت های اضافه رو هم صرف گشت و گذار در اینترنت و خوندن و دیدن مطالب در مورد هرچیز مرتبط با کودک، از اسباب بازیهای مفید و آموزنده تا نحوه بزرگ کردن و کمک کردن به یادگیری و …. می کنه. کنارش یه ایمیلی و کتابی هم می خونه،و تک و توک با خونواده رستورانی می ره.

دلم هوس کار کرده، اگرچه نمی دونم هنوز چه جوری یاسمین رو خونه بذارم و برم و نمی دونم خوب با این موضوع کنار میاد یا نه. تا حالا که نشون داده اگه بدخواب نشده باشه و بیحوصله نباشه مکلی نداره. امیدوارم از آخر هفته که کم کم غذا خوردن رو شروع می کنه کمتر و کمتر شه.

خبر

۴ نظر

  1. آسمان گفته:

    ۴ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۱:۱۷ ق.ظ

    ولی به نظر من آزاده همین که حواست هست که وقتت رو مدیریت کنی خیلی خوبه و جلو هستی. اینکه اوضاعت به مرور مرتب و مرتبتر شده یعنی اینکه حتی خانه نشینی ات هم مفیده. البته یه مقدار از این حالت ناشی از اینه که از اولش رفتی سرکار و خب عادت نداری. وگرنه خانه بودن به نظر من خیلی هم بد نیست. یه محیط متفاوته.
    بعدش هم به این فکر کن که بالاخره یاسمین از آب وگل در میاد. توی عمر چندساله کار و فعالیت یکی دو سالی هم این طوری بگذره ضرر نداره. مادری که اجتماعی باشه بالاخره به اجتماع برمیگرده. حالا یا سر ۷ ماه یا یه سال یا ۲ سال.

    آزاده: مدیریت می کنم .. ولی بازم به خیلی کارها نمی رسم، بدیش اینه و اینکه بی انگیزه و کرخت شدم انگار … به نظرم اگه برم سر کار شاید فعالیتم بیشتر شه بیشتر انرژی و انگیزه پیدا کنم واسه ادامه کار …

  2. شبنم گفته:

    ۵ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۳:۵۳ ق.ظ

    سلام مامان زیبا و جوون و مهربون
    امیدوارم همه چی به خوبی پیش بره و از پس این مرحله هم به وخوبی بر بیای
    :**

    ازاده: ممنون شبنم جان

  3. حمد گفته:

    ۷ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۷:۱۲ ب.ظ

    یه خطری که همه پدر و مارها رو تهی میکنه همینه که تو داری میگی. تبدیل آزاده به مامان یاسمین. خیلی باید مواظب باشی که این بلا سرت نیاد. به نظرم حتی به ضرر یاسمینم هست که مامانش فقط مامانش باشه و آاده نباشه. کاش یه راهی پیدا کنی برای رسیدن به خودت، فقط خودت …

    آزاده: آره خودمم بعضی وقتها به همین فکر می کنم … یادم میاد یه زمانی به مامانم ایراد می گرفتم که چرا اینقدر همش کار خونه می کنی … یکم به خودت برس… یکم کارهای دیگه بکن …. نمی خوام یه روز یاسمین هم همینو بهم بگه

  4. سارا گفته:

    ۱۱ بهمن ۱۳۹۱ در ساعت ۱:۵۸ ق.ظ

    سلام آزاده جون درکت میکنم خیلی سخته هم مادر باشی و هم سرعت رشدی که قبلا داشتی رو بخوای حفظ کنی. به نظرم رشد بچه هم رو میشه جزئی از رشد خودت بدونی. رشدی که مطمئنا تو در کیفیتش بی تاثیر نیستی. راستش من سر رضا چون خیلی با کمال میل از کار جدا شده بودم و مدتی هم بود که به خاطر درس خونه بودم کمی تو خونه موندن رو یاد گرفته بودم و خوشم میومد و از بازی کردن با رضا کلی لذت میبردم باورت نمیشه که شاید تا ۶ماهگی رضا مثل چشم به همزدنی برام گذشت که حتا برای خرید هم بیرون نمیرفتم.
    کلا میخوام بگم حرف اشتباهی نیست که بار اصلی تربیت و در واقع بالابردن کیفیت رشد بچه روی دوش مادره و مطمئن باش هرچه با کیفیت تر این مراسمات رو برگزار کنی سرمایه بیشتری رو اندوختی و آینده بهتری رو برای کسی که خیلی دوستش داری تدارک می بینی.

ارسال نظر