Lilypie Kids Birthday tickers
دختر مهربون
مامانش | ۱۳ تیر ۱۳۹۳ @ ۱۱:۳۲ ق.ظ

برق رفته بود. رفتیم خونه بابا ابی و مامان نیر. یاسمین خوشحال با نور چراغ قوه گوشی خاله آذر سرگرم بود و هی می انداخت این ور و اون ور و راه می رفت و کیف می کرد. حالم خوب نبود. از دسشویی اومدم بیرون و نشستم رو سنگ ورودی دسشویی. بابا ابی که دید اونجا نشستم و سرمو گرفتم پرسید چی شده، حالت خوب نیست؟ گفتم نه، حالت تهوع دارم. یاسمین یا شنیدن این حرف، یه نگاهی به من کرد. رفت گوشی خاله آذر رو که مدتی بود ول کنش نبود، تحویل بابا ابی داد و اومد نگام کرد. یکم کنارم نشست. بعد یه ظرف که رو میز بغل بود برداشت و مثلا بهم قرص داد، بعد دوباره کنارم نشست! بعدم هر چند دقیقه یک بار می پرسید: حالت خوب نیست؟/بهتری؟

ولم می کردن اشکم در اومده بود!

احساسات · غیرمنتظره ها · کودکانه‌ها

یک نظر

  1. خاله الی گفته:

    ۱۴ تیر ۱۳۹۳ در ساعت ۱:۱۵ ب.ظ

    فداش بشم من که اینقدر مهربونه :-*

ارسال نظر