Lilypie Kids Birthday tickers
تخیل
مامانش | ۵ آذر ۱۳۹۳ @ ۱۰:۰۳ ق.ظ
  1. در راستای تخیل یاسمین، یادم رفت از بازی های تخیلیش بگم. حوالی تیر امسال، بعد سفرمون به دبی و حال اساسی ای که با دریا و موج بازی کرد، بابا ابی شروع کرد به موج بازی خیالی با یاسمین. تخت شده بود دریا و دو تایی شیرجه می زدن توش. قبل از شیرجه زدن، مثلا لباس هاشون رو در می آوردن و مایوشون رو تنشون می کردن. این بازی اینقدر واسه یاسمین دوست داشتنی بود که دیگه هر وقت اسم بابا ابی می اومد می گفت بریم موج بازی. کم کم این بازی تخیلی گسترده تر هم شد. حالا یه اتاق شده زمین بازی یاسمین که هر نوع بازی ای توش انجام میشه. گوشه تنگ اتاق، پشت میز، مثلا رانندگی می کنن. کمربند می بندن، رانندگی می کنن، پخش ماشین رو روشن می کنن و آهنگ شاد می ذارن، می رن خونه دوست یاسمین، یا می رن لب دریا. یهو همونجا میشه فرودگاه. سوار هواپیما میشن. کمربند می بندن و می رن مشهد. می رسن خیابون راهنمایی خونه باباممد. می رن تو سلام علیک می کنن با سینا و مامان مریم و بابا ممد. از اونجا باز می رن تو تخت که دریاست و موج بازی می کنن. بعد میرن روی لبه مبل، می شینن اسب سواری می کنن. یو می بینی رفتن زیر میز، پشت رومیزی نشستن، مثلا سینماست و باهم فیلم می بیین. بعد فوتبال بازی می کنن. بعد باباابی دست یاسمین رو می گیره یاسمین رو زمین سر می خوره و مثلا اسکی بازی می کنن. خلاصه از همون فضای چندمتری حداکثر استفاده رو می کنن.
  2. یاسمین از خواب بیدار شده و هوس آبرنگ بازی کرده. قلم مو رو می کشه رو رنگ آبی و می گه می خوام موج بکشم. موج رو می کشه. می گم: چه موج بزرگی! شیرجه بزن توش. می گه: من که بزرگم! نمی تونم برم تو کاغذ. می گم: مثلا بپر. می گه: نمیشه! البته چند دقیقه بعد سر جاش می پره!
  3. حمید داشت براش کتاب می خوند در مورد مهدکودک. بهش گفت: ببین، بچه ها رفتن مهدکودک، مثل شما! شما هم میری مهد کودک پیششون. می گه: برم مهدکودک، شما منو میخونی؟ حمید چند ثانیه به حرفش فکر می کنه و تازه منظورش رو می فهمه!
  4. دیشب داشتم انار دون می کردم. پرسید: چشمای من چه رنگیه؟ گفتم قهوه ای پررنگ! گفت: چشای شما چی؟ گفتم: منم قهوه ای. گفتم: چشمای دوستت چه رنگیه؟ به دونه های انار نگاه کرد و گفت: قرمز. گفتم کدوم دوستت چشماش قرمزه؟ گفت: اِرتا. بعد خودش (در حالیکه به پفیلا جلوش نگاه می کرد) گفت: چشمای آرتا هم سفیده، مثل پفیلا!

 

 

تجربیات · تغییرات

۳ نظر

  1. خاله الی گفته:

    ۹ دی ۱۳۹۳ در ساعت ۹:۵۶ ب.ظ

    خیلی با حال بود ..منظور قسمت ۳ رو نفهمیدم ولی !

    آزاده: خوب می می نی و دوستاش تو مهدکودک بازی می کنن و حمید داره می خونه اونا رو دیگه … حالا اگه یاسمین بره تو کتاب، حمید یاسمین رو هم می خونه 😀

  2. خاله الی گفته:

    ۱۰ دی ۱۳۹۳ در ساعت ۱۱:۰۰ ب.ظ

    :))))))) ..چه با نمک !!!! عزیزم چه تحلیل با حالی کرده :))))))

  3. maryam گفته:

    ۱ بهمن ۱۳۹۳ در ساعت ۲:۲۰ ق.ظ

    :*:*
    oon tike mano mikhoonii aali booooooddd

ارسال نظر