Lilypie Kids Birthday tickers
مرحله آخر وابستگی
مامانش | ۱۶ آذر ۱۳۹۳ @ ۱۱:۲۲ ب.ظ

خیلی وقته فرصت به نوشتن خاطره های کوتاه هم نمیرسه، چه برسه به مطالبی که دلم میخواد مفصل بنویسم در موردش.
همیشه میگفتم، تو فرایند رشد بچه چند تا مرحله خیلی سخت هست، جدایی از بچه برای شروع کار، گرفتن از پوشک، گرفتن از شیر، شروع مهدکودک/مدرسه و ورود بچه جدید به خونواده. هر کدوم از اینها شروع یه مرحله جدید تو زندگی بچه است و تغییرات فیزیکی و روحی که برای بچه به همراه داره خیلی مهم و پیچیده است و به سلامتی و راحتی گذروندشون کار سختیه.
دو مرحله اول که تقریبا خوب گذرونده شد و مرحله آخر هم شامل حال ما نمیشه. ولی دو مرحله گرفتن از شیر و مهدکودک رو یاسمین توی این پنج ماه پشت سر گذاشت و خوشبختانه خوب و تقریبا راحت طی شد و ختم به خیر شد 🙂 البته هر کدوم داستان خودش رو داره. اما اول داستان گرفتن شیر از یاسمین:
یک هفته قبل از دومین سالگرد تولد یاسمین از سر کار برگشته بودم و ذوق و شوق یاسمین برای شیر خوردن اونقدر بود که یه لحظه فکر کردم چجوری میشه شیر رو ازش گرفت وقتی اینجور وابسته است. دیگه وقتش بود! ولی می اومد می چسبید بهم و بی وقفه میگفت: ایش! میگفت می می نانازی، می می خوشگل! بوسش می کرد، نازش می کرد و باهاش بازی می کرد. حتی بیشتر از قبل شیر می خورد!
هفته بعد از تولدش رفتیم برای مشورت پیش دکترش. گفت اگه خیلی وابسته است کم کم بگیرینش. اول یکی از وعده های ظهر/شب رو کم کنین و بعد وعده بعد. و البته گفت که گرفتن از شیر توی تابستون بر خلاف اون چیزی که همه میگن بد نیست و مشکلی نداره.
هنوز کم کم داشتیم به اینکه چجوری به حرف های دکتر عمل کنیم فکر می کردیم. دو روز بعد از سر کار که اومدم دیدم اصلا یادی از شیر نکرد. اومد سراغم و باهام حرف زد، اما بعد رفت سراغ بازی خودش. منم به روی خودم نیاوردم. در کمال تعجب حتی شبش هم یادی از شیر نکرد. بهش گفتم من پایین تختت بخوابم و برات کتاب بخونم. قبول کرد و همونجوری خوابش برد! فرداش که از سر کار اومدم، شیر خواست و بهش دادم. اما شب دوباره من پایین تختش خوابیدم و دستش رو گرفتم و خوابش برد. فردا ظهر دوباره درخواستی برای شیر نداشت! یه موقعی هم که یادش اومد سریع با کوچکترین تلاش برای پرت کردن حواسش، قضیه رو یادش رفت. خلاصه همین روال ادامه پیدا کرد. چند روزی یه روز در میون می خورد، بعدش دو روز در میون. بعد از اون فاصله بیشتر و بیشتر شد تا بالاخره ۲۰ شهریور ۹۳ برای آخرین بار شیر خورد! اتفاقا چون یکم بی اعصاب بود و وسط خوابش بود، یکم سینه ام رو کشید و من سریع گفتم: آخ دردم گرفت! بوسش کرد و گفت: خوب شه و بعد یکم خورد. گذاشتم یکم بخوره ولی بهش هی گفتم درد میکنه! چند روز بعد که خواست باز هم بخوره، بهانه می آوردم که هنوز درد می کنه. اون طفلک هم بیخیال می شد!
از اون به بعد چند باری که فرهاد رو دید که شیر می خوره، یکم دهنش آب افتاد. با حالتی فرهاد رو نگاه می کرد که فقط میشه در موردش گفت که دهنش آب افتاده! بعد از من پرسید ایش می خوره؟ منم می گفتم آره کوچولوه ایش می خوره!
خلاصه از اون موقع تا حالا فقط هر وقت عکسهای کوچکی هاش رو می بینه، میگه کوچولو بودم ایش می خوردم. و هنوز گاهی از من می پرسه، میمیت خوب شد؟ من کشیده بودم درد گرفته بود؟!
حس عجیبی داره این جدا شدن نهایی. در واقع این قضیه یه جورایی خاتمه وابستگی فیزیکیمون بود! الان دیگه از سر کار که میام خبری از دست و پا زدن ها برای رسیدن به شیر نیست، ولی هنوز بعضی وقتها می پره بغلم و بقیه مواقع هم همون لبخندی که تو بیداری یا به محض دیدن من بعد از خواب می زنه، به اندازه همون دست و پا زدن ها خستگی کار رو در می بره!

تغییرات · خاطرات

۳ نظر

  1. باباش گفته:

    ۱۷ آذر ۱۳۹۳ در ساعت ۱۱:۱۵ ق.ظ

    طفلکم :*

  2. خاله الی گفته:

    ۹ دی ۱۳۹۳ در ساعت ۹:۵۲ ب.ظ

    عزیزم چه یادش مونده چی شد که دیگه ایش نخورد :-*

    آزاده: حافظه در حد تیم ملی!

  3. maryam گفته:

    ۱ بهمن ۱۳۹۳ در ساعت ۲:۰۵ ق.ظ

    azadeh cheghad ghashang minevisiii… nemidooonam cheraa shkam oomad baa khoondane iin….hame chie in bache yekeeee. khodesh sense karde khaste daddesaretoon nadee. aziiize dele mannnn

ارسال نظر