Lilypie Kids Birthday tickers
مهدکودک
مامانش | ۲۵ فروردین ۱۳۹۴ @ ۱۲:۱۱ ب.ظ

از بهار سال ۹۳، تو فکر مهدکودک بودم برای یاسمین. وقتی می دیدم چقدر توی پارک به بازی با بچه ها علاقه نشون می ده، ولی عملا نمی تونه درست باهاشون ارتباط برقرار کنه. خیلی وقتا زود با بچه ها دعواش می شه. با خودم فکر می کردم خوب سنش هم ایجاب می کنه، و باید تو همین سن تو ارتباط با بچه ها یاد بگیره این موضوع رو. با خودم فکر می کردم که شاید همین بازی تو پارک بهش کمک کنه. اما عملا زمانی که تو پارک بود کافی نبود. خیلی دوست داشتم وقت بیشتری با بچه ها بگذرونه.

یه مدت تو فکر این بودم که دو روز در هفته چند ساعت بره خانه های بازی. ولی اونم خیلی خوب نبود، چون باید یکی هر روز، اون چند ساعت رو پیشش می موند، و از طرفی، تو خونه های بازی اونقدر تعامل برقرار نمی شد با بقیه و هر کی دنبال بازی خودش بود و نکته دیگه اینکه بچه ها متفاوت بودن. گزینه دیگه این بود که روزی دو سه ساعت بره مهدکودک.

اوائل تابستون یه مهدکودک به اسم اسباب بازی خیلی نزدیک به خونه افتتاح شد. من همیشه تو ذهنم بود که یاسمین رو می فرستم یکی از مهدکودک های مشهور که کلی سابقه دارن و دیدم که بقیه هم ازش راضی هستن. واسه همین با اینکه دو ماهی بود که مهدکودک اسباب بازی افتتاح شده بود هیچ وقت جدی به این قضیه فکر نکردم که یاسمین بره اونجا. تا اینکه یه روز یه اطلاعیه دیدم که نوشته بود جشنواره اسباب بازی تو مهدکودک و همه می تونن بیان. یه سیستم تبلیغاتی بود عملا. دم در هم یک عروسک مینیون بزرگ واستاده بود. خونه که به یاسمین گفتم یه عروسک مینیون بزرگ دیدم بریم ببینیمش؟ به شدت استقبال کرد و همون موقع راه افتاد. دم در که رسیدیم و یکم با عروسکه ارتباط برقرار کرد، صدای آهنگ رو از تو مهدکودک شنید، گفتم می خوای بریم تو؟ گفت آره. از پله ها رفتیم بالا. دم در چند تا مربی واستاده بودن و دستش رو گرفتن، گفتن میای خمیر بازی؟ یاسمین هم رفت. انگار نه انگار که من هم اونجا بودم. فضای مهدکودک و آهنگ و رنگها و اسباب بازی ها قشنگ گرفتش! مادرها رو می فرستادن بالا تو جلسات مشاوره و بچه ها پایین بازی می کردن. بعد ما هم رفتیم پایین و عمو موسیقی اومد و خوند و آهنگ زد و بچه ها رقصیدن. خلاصه دو ساعتی اونجا بودیم! یاسمین که فقط حاال کرده بود تو اون دو ساعت و از من خبری نگرفته بود (جز یک بار که اومد سراغم که برام تعریف کنه تزیینای اتاق مثل تزیینای تولدشه!)، رسید خونه و واسه همه تعریف کرد که مهدکودک خیلی خوش گذشته و هی می گفت فردا هم بریم مهدکودک!

خلاصه اولین مواجهه یاسمین با مهدکودک اتفاق شاد و مثبتی بود و تو ذهنش موند. ۱۵ روز تا اول مهر مونده بود. با حمید فکر کردیم که حالا که از اینجا خوشش اومده بد نیست بریم صحبتی با مدیرش کنیم و شرایط رو بپرسیم و اگه دیدیم مطابق میلمونه از فرصت استفاده کنیم و یاسمین رو بفرستیم مهد. اتفاقا صحبت با مدیرش خوب بود و خیلی حرف هایی که می زد مطابق نظرمون بود و یه ویژگی دیگه هم اینکه خیلی رک بود خیلی چیزهایی رو هم که نداشتن صریح می گفت(البته که می دونستیم حرف با عمل خیلی فرق داره)، ولی در کل خوشمون اومد و گفتیم امتحان می کنیم.

اینجوری بود که یاسمین از حدود یک هفته قبل از شروع مهر وارد مهدکودک شد. روز اول که من و حمید و باباابی و مامان نیر مشایعتش کردیم و عکس گرفتیم باهاش:D بعد هم من و مامان نیر موندیم پیشش تا یکم با محیط مهدکودک آشنا شه و کم کم با مربیش بره تو کلاس. وقتی خیالمون راحت شد که تو کلاس مونده، من رفتم سر کار و مامان نیر دو ساعتی موند و بعد باهم برگشتن. نکته جالب این بود که یاسمین که همیشه تا ۱۱ می خوابید، اون روز به عشق مهدکودک ۷ صبح بیدار شد. ولی شب ساعت ۹ خوابید! همین شروع منظم شدن برنامه خواب یاسمین بود!

تا یک هفته مامان نیر با یاسمین می اومد و یه مدت می نشست تا مطمئن شه بهانه گیری نمی کنه. اما بعد از یک هفته دیگه خودمون یاسمین رو تحویل می دادیم و یاسمین هم با علاقه می رفت مهدکودک. یه وقتهایی هم نصفه شب از خواب بیدار می شد و می گفت می خوام برم مهدکودک!

این بود شروع مهدکودک یاسمین (البته به صورت نیمه وقت) در اوائل دوسالگی، به خوبی و خوشی، همزمان با فواید منظم شدن برنامه خوابش و خوشحالی ما از پیدا کردن وقت اضافی برای خودمون موقع خواب یاسمین.

ادامه اش باشه برای مطالب بعد 😀

تجربیات

یک نظر

  1. حمیدرضا گفته:

    ۲۵ فروردین ۱۳۹۴ در ساعت ۵:۰۵ ب.ظ

    😀

ارسال نظر