Lilypie Kids Birthday tickers
همدردی
مامانش | ۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ @ ۱۱:۱۰ ق.ظ

سه چهار ماه پیش بود که یکی از تکنیک های ارتباط با یاسمین در موراقع ناراحتی رو یاد گرفتیم: کشف و درک مشکل و همدردی!

قبل از اون یه موقع ها می دیدیم یهو اخلاقش عوض میشه. نمی فهمیدیم برای چی. مثلا یهو شروع می کرد بهونه گرفتن، الکی جیغ و داد کردن و لجبازی. یکم که دقیق شدیم، فهمیدیم به خاطر اینه که یه موضوعی ناراحتش کرده و ما با قضیه خیلی ساده روبرو شدیم و اون انتظارش رو نداشته. در واقع مسأله ای که برای اون خیلی مهم بوده، چون ما واکنش عادی نسبت بهش داشتیم و بهش گفتیم مهم نیست، ناراحتش کرده. شاید اول راضی شده در ظاهر، ولی بعد حس بدی بهش منتقل شده و حالا اون حس بد رو داره با بداخلاقی نشون میده. و ما این رو تا مدتی نمی فهمیدیم.

چند تا مثالش:

۱٫ از مهدکودک می آد بیرون. خوشحال و خندان. خودش شروع می کنه به حرف زدن و تعریف. وقتی شروع می کنم در مورد چیزی ازش سوال بپرسم، یهو جیغ می زنه که نمی خوام بگم. نگو چیزی. از اونجایی که هیچ اتفاق خاصی قبل از این قضیه نیفتاده، یا از اون موردی که پرسیدم تو مهدکودک ناراحته که یهو بداخلاق میشه، یا مثلا از چیزی در مورد خودم. مثلا دیر رفتم دنبالش، یا حتی زود! یا اینکه صبح قبل رفتن از چیزی ناراحت شده و الان داره نشون می ده. اینجاست که باید یه مدت ساکت بود و بعد با آرامش ازش پرسید که از چی ناراحتی.

۲٫ (این مورد بیشتر اتفاق می افتاد):از مهدکودک اومدیم بیرون، باز طبق معمول خوشحال میاد از اتفاقات مهد تعریف می کنه. تو راه یادش میاد که کش زردش رو جا گذاشته! حالا این کش از اون کشهای چهل گیسیه که وقتی گم بشه تو خونه هم به زور پیدا میشه چه برسه تو مهدکودک. بهش می گم اون خیلی کوچولوئه، پیدا نمیشه بیا بریم خونه کلی کش دیگه داری اونو ولش کن. راضی نمیشه. می ریم دم مهد و از مربی خواهش می کنیم بگرده. طبیعتا پیدا نمی کنه. اونم یه جوری به خیال خودش سر یاسمین رو شیره می ماله که حالا رو موهات هست یه دونه، الان زیر کلاه پیدا نمیشه! یاسمین راضی می شه که بریم ولی خوب یادشه که کش رو داده بوده به یکی دیگه ار مربیها و خواش برده و بعد که بیدار شده دیگه کش نبوده. پس قطعا رو سرش نیست. تا خونه ساکته و منم خوشحال که قضیه ختم به خیر شد. دم در خونه، هنوز وارد خونه نشدیم، شروع می کنه بهونه گرفتن. الکی سر هر موضوعی جیغ زدن. با خودم فکر می کنم چی شد که این جوری شد. یاد کش می افتم. می گم هنوز ناراحتی که کشت نیست؟ می گه آره. به هر روشی می خوام قانعش کنم که اشکال نداره و طبیعیه این موضوع که کش به اون کوچیکی گم بشه. ولی قانع نمیشه. بهش می گم بیا یه جعبه از این کشها داریم. کلی کش زرد توشه. بیا خودت یکیش رو انتخاب کن من موهات رو ببندم. فایده نداره! می گه همون رو می خوام. خسته میشم و درمونده، چون هنوز ناراحت و بداخلاقه. اینجاست که شروع می کنم به داستان سرایی. می گم: “می دونم خیلی ناراحتی عزیزم. منم کوچولو بودم، یه کشکوچولو داشتم که خیلی دوسش داشتم. یه بار رفته بودیم خونه دایی رضا، اونو جا گذاشتم. بعد که اومدیم خونه، دیدم نیست. خیلی ناراحت شدم. هر چی مامان مریم بهم می گفت بازم از اون کش ها داری بیا بردار می گفتم: نه من همون رو می خوام. خیلی ناراحت بودم. رفتیم خونه دایی رضا رو گشتیم دوباره پیدا نشد. برگشتیم خونه، من کلی ناراحت بودم بازم. الانم می دونم خیلی ناراحتی. ولی می دونی چی کار کردم: دیدم وقتی کشم پیدا نمیشه بهتره برم سراغ جعبه کشها یکی عین اون رو بردارم. از اون به بعد هم مواظب باشم که دیگه بقیه کش ها گم نشن.” اینا رو که می گفتم خوب گوش می داد و بعدش شروع کرد چند تا سوال پرسید از داستانی که گفته بودم. بعدش اخلاقش از این رو به اون رو شد! یه کش جدید خودش برداشت و گفت بیا موهام رو ببند. و دیگه تا شب خوش اخلاق بود.

این مثال دومی اولین باری بود که اهمیت همدردی رو با تمام وجود درک کردم! بچه ها ممکنه از چیزهای خیلی خیلی کوچیک ناراحت باشن که باور نکنین همچین قضیه ای ممکنه ناراحت کننده باشه تا این حد! ولی باید اولا درک کرد که خیلی چیزها هست که واسه اونا مهمه. و سخت تر از اون کشف کرد که از چی ممکنه ناراحت باشن. حالا وقتی کشف کردین باید همدردی کنین! ما بعد از این قضیه تو موراد ناراحتیش از همین روش استفاده می کنیم و صد در صد جواب میده. شما هم امتحان کنین!

تجربیات

یک نظر

  1. خاله الی گفته:

    ۱۲ تیر ۱۳۹۴ در ساعت ۴:۱۶ ب.ظ

    این خیلی جالب بود نمونه اش رو اون روز تو خونتون دیدم واسه ادامس خوردن موقع خواب ..خیلی عالی بود

ارسال نظر