Lilypie Kids Birthday tickers
آدامس
مامانش | ۳۰ مهر ۱۳۹۴ @ ۱۲:۵۴ ق.ظ

از بدو تولد یاسمین تصمیم داشتم خیلی اصولی در مورد دندون هاش رفتار کنم و بلافاصله بعد از نیش زدن اولین دندونش ببرمش پیش یه دندونپزشک. ولی نشناختن متخصص اطفال خوب و تنبلی و یه سری مسایل با اولویت بالاتر این موضوع رو عقب انداخت، تا اینکه بالاخره روزهای آخری که مشهد بودیم یاسمین رو بردیم دندونپزشکی.

اونجا خانم دندونپزشک به یاسمین گفت که آدامس خیلی بدتر از شکلاته و یاسمین نباید آدامس بخوره. تو اتاق کناری بچه ای بود که تقریبا کل دندونهاش خراب بود و ما از فرصت استفاده کردیم و به یاسمین گفتیم دلیلش آدامس خوردن زیاده. این تو شرایطی بود که یاسمین معتاد آدامس بود! کلی روش کار کرده بودیم که بی خیال آدامس صبح شده بود، ولی از مهدکودک که می اومد بلافاصله آدامس می خورد. خیلی وقتها حاضر نبود چیزی بخوره، چون اگه میخواست بخوره مجبور میشد آدامس رو دربیاره و بعد از این قضیه ممکن بود آدامسش یادش بره، جابمونه، کثیف شه، یا یکی اشتباهی بندازه سطل آشغال! و اگه این اتفاق می افتاد مصیبتی داشتیم با گریه و داد و هوارش چون همون آدامس رو می خواست. حتی خیلی وقتها توی خواب هم حاضر نبود آدامسش رو دربیاره، یا اگه راضی میشد میگفت دور نندازین! بذارین توی یخچال بمونه برای فردا. البته خوشبختانه فردا یادش میرفت، ولی یخچال ما همیشه پر بود از آدامسهای جویده شده!

 خلاصه این شدت اعتیاد یاسمین به آدامس باعث شد از دکتر که بیایم بیرون این مکالمه شروع شه:

یاسمین: دیگه نباید آدامس بخورم که دندونام مثل اون پسره نشه

من: آره دیدی چی شد زیاد خورد؟

یاسمین: آخه من خیلی آدامس دوست دارم

من: ولی اگه بخوری دندونات خراب میشه. دوست نداری که اونجوری شه. تازه کلی چیز خوشمزه هست که میتونی به جاش بخوری، میوه هست، غذا هست.

یاسمین با گریه: آخه من خییییییلی آدامس دوست دارم!

این مکالمه تا خونه ادامه پیدا کرد، بعضی وقت ها با بغض، بعضی وقتها گریه. ولی تو خونه که برای سینا داشت تعریف می کرد جریان دندونپزشکی رو، با تعجب دیدیم که میگه من دیگه آدامس نمی خورم، به جاش سیب می خورم، پرتقال میخورم! کلی شاد شدیم، اگرچه که چند دفعه تو دو هفته بعدش یاد آدامس افتاد و با ناراحتی همچنان علاقه اش رو ابراز کرد! بعد از این ماجرا خودمون هم دیگه آدامس رو حتی در غیابش ترک کردیم.

اینجا که اومدیم خوشبختانه اطرافیانمون هیچ کدوم آدامس نمی خوردن. یاسمین هم صحبتی از آدامس نمی کرد، تا اینکه یه روز که براش آب بردم که بخوره دیدم اول دستش رو کرد توی دهنش، یه چیزی برداشت و بین انگشتاش گرفت، بعد آب خورد! بعد از تموم شدن آب هم دوباره اونو گذاشت تو دهنش. پرسیدم چی بود؟ گفت آدامس! با تعجب نگاهش کردم، گفت الکی! فکر کردم همین یه باره، ولی بعد از چند روز دیدم که عین هر باری که میخواد چیزی بخوره این کار رو می کنه! الان هم با گذشتن دو ماه هنوز با این آدامس الکی زندگی می کنه و اعتراضی نداره. ما هم همراهیش می کنیم. براش سر میز کاسه جدا میاریم که آدامسش رو بذاره توش و اگه بعد از غذا یادش بره یادآوری میکنیم که آدامست رو بردار. صبح ها حمید بهش آدامس میده. اگه بیرون چیزی بخواد بخوره و دستش هم پر باشه من آدامس رو ازش می گیرم که بتونه بخوره و بعد بهش تحویل میدم.

و اینگونه بود که ماجرای ما و آدامس یاسمین ختم به خیر شد!

تجربیات · کودکانه‌ها

۲ نظر

  1. باباش گفته:

    ۳۰ مهر ۱۳۹۴ در ساعت ۵:۵۳ ق.ظ

    آدم نمیدونه براش غصه بخوره یا خوشحال باشه که قضیه رو اینجوری برای خودش حل کرده

  2. خاله الی گفته:

    ۱ آبان ۱۳۹۴ در ساعت ۵:۲۷ ب.ظ

    تخیلش خیلی قویه :-*

ارسال نظر