Lilypie Kids Birthday tickers
دوستیابی
مامانش | ۳۰ فروردین ۱۳۹۶ @ ۱۱:۴۰ ب.ظ

بیشتر از نه ماهه که فرصتی نبوده برای نوشتن. البته خوب هر چی یاسمین بزرگتر میشه، چیزهای جدید و تازه هم ازش کمتر میشه برای نوشتن.

الان یاسمین نزدیک ۴ سال و نه ماهشه. تو این مدت خیلی تغییر کرده، خیلی! هم ظاهرش، هم رفتارش. باورمون نمی شه! یه وقتهایی پیش می آد که باهاش حرف می زنم و جوابی بهم می ده که یهو حس می کنم با یک آدم بزرگ دارم صحبت می کنم و عملا کم می آرم! خیلی سطح درک و منطقش رفته بالا. وقتی باهاش صحبت می کنیم، اگه خیلی خسته و بی حوصله نباشه، قشنگ فکر می کنه و منطقی عکس العمل نشون می ده و از این بابت خیلی خوشحالیم.

تو این مدتی که مهاجرت کردیم وابستگیش به من خیلی زیاد شده. به خصوص امسال که از مدرسه زودتر میاد خونه و من بیشتر پیشش هستم.

از سپتامبر پیش دبستانی رو شروع کرد که اینجا زیرمجموعه مدرسه است و دو ماه دیگه اولین سال مدرسه اش رو تموم می کنه! بزرگترین چالش چهارسالگی یاسمین برای ما مرتبط با مدرسه بود. با اینکه ساعتهایی که توی مدرسه بود از مهدکودک کمتر بود و با اینکه امسال دیگه انگلیسی رو یاد گرفته بود، ولی خیلی دیرتر با مدرسه کنار اومد. یاسمین همیشه بچه اجتماعی بود و زود با بقیه دوست می شد. ولی توی مدرسه مشکل اصلیش با بچه ها بود و قضیه دوست پیدا کردن.

توی مهدکودک بچه ها آزادتر بودن. زمان زیادی رو توی محوطه باز بازی می کردن و هر وقت که می دیدیشون، هر کسی سرش به کار خودش گرم بود. گهگاهی هم باهم بازی می کردن ولی اکثر مواقع مستقل بودن. کمتر پیش می اومد از یاسمین بشنویم که با کسی دعوا کرده، یا از کسی به عنوان دوست خاصش اسم ببره. وقتی ازش اسم دوستهاش رو می پرسدیم، شروع می کرد اسم تک تک بچه ها رو می گفت.

امسال تو مدرسه، جمعیت کلاسشون هم بیشتر شد. توی مهدکودک هر کلاس حدود ۱۰ نفر بودن ولی توی مدرسه ۳۰ نفر. روزهای اول با چند نفری هم بازی شد که از شانسش یکیشون بعد از یه مدت شروع کرد به ناسازگاری، اونم نه فقط با یاسمین. هر روز به یکی می گفت من باهات دوست نیستم و با فلانی دوستم. روز بعد به یکی دیگه. طوری که کم کم بچه های اون جمع یاد گرفتن که هر روز این رو به هم دیگه بگن. بعد از یه مدت یاسمین صبح ها بهونه می گرفت موقع بیدار شدن که مدرسه رو دوست ندارم و نمی خوام برم. وقتی می پرسیدیم چرا، می گفت هیچ کس با من دوست نمیشه. شانس آوردیم که سرویس مدرسه رو خیلی دوست داره، وگرنه مدرسه رفتنش مصیبتی می شد برامون! تحت تاثیر بچه ها اینجوری یاد گرفته بود که باید حتما با یکی دوست باشه و اگه یک دوست پیدا کرد، دیگه با بقیه دوست نیست و اون هم حق نداره با کسی دیگه دوست باشه (که خود این موضوع باعث می شد که اون یکی هم اعصابش خورد بشه و بعد از یه مدت بی خیال دوستی با یاسمین بشه). خلاصه بگم که هر روز که صحبت مدرسه رو می کردیم و ناراحت بود، براش توضیح می دادیم که اولا این رفتار درست نیست و نباید آدم هی بگه دوست نیستم با کسی و باید سعی کنه بتونه با همه بازی کنه. بعد هم اگه کسی ناراحت میشه از یه کاری و به خاطر اون باهات دوست نیست، باید فکر کنی که کارت واقعا اشتباه بوده یا نه. شاید واقعا نباید اون کار رو می کردی. خلاصه هر روز با جزئیات مواردی که از مدرسه تعریف می کرد سعی می کردیم در مورد این موضوع صحبت کنیم. ولی همچنان ناراحتی ادامه داشت. بعد از یه مدت سعی کردیم بیخیال شیم تا خودش با آزمون و خطا جلو بره و با همین چیزایی که براش توضیح دادیم کم کم بتونه مشکلش رو حل کنه.

حالا که تقریبا آخر ساله، یک دوست صمیمی داره که آخر هفته پیش دعوتش کردیم و اومد خونه امون و دوتایی کلی بازی کردن. دیگه کمتر بهانه می گیره و به نظر می رسه مشکلش حل شده. دیگه اون انحصارطلبی رو در مورد دوستش نداره. حتی می بینی که خیلی وقتها با بچه های دیگه هم کلی بازی می کنه و بهش خوش می گذره ولی خوب همچنان بهترین دوستش عوض نمیشه. خودش خیلی وقتها استدلال می کنه که رفتار یکی از بچه ها در مورد دوستی خوب نیست.

گاهی وقتها حس می کنم که این تفاوت رفتار بچه ها تو مدرسه یاسمین، غیر از تاثیر گرفتنشون از اون بچه ای که مثال زدم(که احتمالا به روش تربیتش تو خونواده برمی گرده)، ممکنه به سنشون هم ربط داشته باشه. در هر صورت واقعا نگرانی بزرگی واسمون بود و امیدواریم که واقعا مشکلش حل شده باشه و در آینده بتونه راحت تر دوست پیدا کنه.

تغییرات · روابط اجتماعی

۲ نظر

  1. سمانه گفته:

    ۲ اردیبهشت ۱۳۹۶ در ساعت ۷:۵۳ ب.ظ

    مامانش من یه چیزی رو همیشه تو بچه داریت تحسین می کردم و می کنم و اون هم استمرارت و صبر و حوصله ات بود. مطمئنم که در طول این مدت استرس داشتی و نگران بودی. اما ادامه دادی. واقعا صبر داشتن توی ارتباط با بچه ها و یاد دادن مهارت های زندگی بهشون خیلی نقطه قوت بزرگیه.

  2. خاله الی گفته:

    ۵ خرداد ۱۳۹۶ در ساعت ۷:۴۵ ب.ظ

    عزییییییزم دلم کباب شد اینجوری میگه آخه

ارسال نظر