Lilypie Kids Birthday tickers
زایمان طبیعی – قسمت آخر
مامانش | ۱ بهمن ۱۳۹۶ @ ۲:۵۳ ق.ظ

ساعت ۶: قبل از شروع به زور زدن باید دستشویی می­ رفتم تا مثانه ­ام خالی باشه. رفتم ولی چیزی خارج نشد. گفتن به خاطر اپیدورال ممکنه این اتفاق بیفته و با سوند مثانه رو خالی کردن. بعد پرستار بهم یاد داد که چجوری باید زور بزنم. “نفس بگیر، بعد ما تا ده می­شمریم تا زور بزنی”. توی هر انقباض باید سه بار پشت سر هم این کار رو می­ کردم. چند بار تمرین کردم تا مطمین شدن خوب یاد گرفتم :))  پرستار گفت اول چند یار به سمت چپ دراز می­کشی و زور می ­زنی ، بعد از یه مدت به سمت راست و تو مرحله آخر به پشت. دکتر جوون تر دوباره اومد. چون VBAC انجام می­ شد، ضربان قلب از نشونه ­های مهم پیشرفت خوب زایمان بود و باید دقیق می­ دیدنش. به خصوص که الگوی انقباضاتم منظم نبود. برای همین یک گیره فلزی به سر جنین وصل کردن که بتونن ضربان­ ها رو دقیق­ تر داشته باشن! گفتن بعد از دنیا اومدن برش می ­داریم و هیچ اثری هم ازش نمی­ مونه. صدایی که از ضربانش شنیده می ­شد تغییر کرد. انگار یکی به در می­زد!

دوباره شروع کردم به زور زدن. هر بار که انقباضاتم رو از روی دستگاه می دیدن بهم می­ گفتن تا شروع کنم. بعضی وقت­ ها هنوز بهم نگفته بودن که خودم فشار رو حس می ­کردم و بهشون می ­گفتم. اونام سریع م ی­گفتن شروع کن. اواسط زور زدن روی پهلوی راست بود که دکتر گفت هر بار هم که زور می­زنی یه مقدار میاد جلو، ولی وقتی متوقف می­ شی یه مقدار می­ ره عقب و این روند طبیعیه که همه دارن. ولی ضربان قبل بچه الان یه مدته بالاست، اگه طولانی بشه، با این ضربان بالا ممکنه خسته بشه و دیگه خوب حرکت نکنه و نیاد جلو. اون موقع مجبوریم سزارینت کنیم. بهتره تا چند دقیقه دیگه از وکیوم استفاده کنیم که نمی­ذاره بچه بره عقب. و مطمینم می­ کردن که چیز خاصی نیست. اینو که شنیدم خیلی تلاش کردم که فشارها رو حتی بیشتر از قبل کنم که طول نکشه و تا جای ممکن بیشتر بیاد جلو. یادمه دندونام رو هم محکم فشار داده می ­شد و حس می­ کردم الان نفسم بند میاد. همون موقع­ ها بود که گفتن خیلی خوبه، سرش داره دیده می شه! موهاش دیده می­ شه! منم امیدوار می ­شدم و دفعه بعد فشار رو بیشتر می­ کردم! هنوز از وکیوم استفاده نکرده بودن! بهم گفتن بخواب به پشتت. تو انقباض بعدی حس کردم که یه چیزی بین پامه! تا فاصله انقباض بعدی حس بدی داشتم. یک چیز اضافه وسط پام گیر کرده! با خودم گفتم واییی چقدر طول می­ کشه یعنی این حس بد؟! خوشبختانه فاصله تا انقباض آخر کوتاه بود. با فشار بعدی که خیلی هم مدتش طولانی بود، یا به نظرم طولانی اومد و وسطش هم کلی تشویق شدم، همه چی تموم شد و یهو یه حجم گرم و نرم اومد رو شکمم! باورم نمی­ شد! تموم شد! بدون استفاده از هیچ دستگاه خاصی، بدون داروی خاص، بعد از نزدیک به سه روز، بالاخره خودم تونستم!

گریه نمی ­کرد! یادمه که تا یه مدت گریه هم حتی نکرد! فقط گرم بود و دست وپاش روی شکمم تکون می­ خورد. حس می ­کردم هنوز همون تکون ­های توی شکممه! خیلی عجیب بود. حمید بند نافش رو برید و گذاشتنش بالار روی سینه ­ام. دیگه می تونستم قشنگ ببینمش! جز بین ی­اش که حس می­کردم خمه (بعدا فهمیدیم که به خاطر فشار زایمان انگار له شده بود و بعدا شکلش عوض شد!)، بقیه­ اش شبیه یاسمین بود! انگار دوباره داشتم یاسمین رو می ­دیدم! دیگه خیلی نفهمیدم چقدر طول کشید تا جفت رو درآوردن، بخیه رو زدن و بقیه کارها انجام شد. ولی تموم که شد باز کلی تشویقم کردن که خیلی عالی بودی و خیلی خوب زور زدی و فکرش رو نمی­ کردیم. پرستار می­ گفت که جالب بود که تا آخرین لحظه هم الگوی انقباض ­ها منظم نشد، ولی آخرش تونستی موفق طبیعی زایمان کنی! فکر کنم یک ساعتی طول کشید. یکم غر غر کرد. همونجوری یکم شیر خورد. برخلاف یاسمین چه خوب و راحت می ­خورد! بعدش تو فاصله ای که معاینه ­های اولیه رو روش انجام بدن رفتم حموم و دوش گرفتم. بعد از اینکه اومدم بیرون خیلی حس خوبی داشتم! تمیز و سرحال و سرپا. با کمک مسکن­ ها فعلا هیچ دردی هم نداشتم. برخلاف سزارین یاسمین که قبلش شاد و خوشحال بودم و بالافاصله بعد از اینکه یاسمین رو از اتاق عمل بردن حالت تهوع و درد شروع شد و نمی­ تونستم راحت تکون بخورم؛ این بار برای مدت طولانی قبلش فشار و درد تحمل کرده بودم، ولی حالا که برنا توی بغلم بود، درست بعد از یک ساعت از دنیا اومدنش، تمیز و بدون درد، خوشحال و کاملا عادی بودم و فقط خوابم می ­اومد. نشستم روی ویلچر و رفتیم اتاقمون. خواب اون شب، اگرچه با فواصل نه چندان طولانی باز بیدار می ­شدم، عجیب چسبید!

یادم رفت بگم که وزن برنا ۳۶۷۹ گرم و قدش ۵۳ سانتیمتربود.

برنا · زایمان

یک نظر

  1. سمانه گفته:

    ۲۴ بهمن ۱۳۹۶ در ساعت ۱:۱۳ ق.ظ

    چه پایان دلچسبی

    ولی واقعا دمت گرم که این قدر استقامت داشتی و دم سیستم پزشکی شون گرم که این قدر همراهی ات کردن. یک همراهی خوب برای خودت و برنا :-*

ارسال نظر