Lilypie Kids Birthday tickers
دو ماه سخت اول
مامانش | ۲ بهمن ۱۳۹۶ @ ۹:۲۱ ب.ظ

حال خوب بعد از زایمان و حس اینکه راحت می تونستم حرکت کنم و با وجود مسکن ها درد خاصی حس نمی کردم، اعتماد به نفسم رو بالا برده بود. همینطور انگیزه و ذوقم رو برای اینکه خودم خیلی از کارها رو بکنم. دوشنبه شب از بیمارستان برگشتیم. از همون سه شنبه تا آخر هفته، صبح ها برنا رو می سپردم به حمید و یاسمین رو طبق روال قبل از زایمان می رسوندم تا سرویس مدرسه. همون سه شنبه شب برنا رو بردیم حموم و خودم تنهایی شستمش. ۴ روز بعد از تولدش، همگی تو یه برنامه پیاده روی مدرسه یاسمین برای حمایت از کودکان معلول شرکت کردیم. اونجا هر کی ما رو می دید تعجب می کرد و می گفت اینجا چیکار می کنین؟ باید الان خونه باشین. باورشون نمی شد که چهار روز بعد از تولداز خونه اومدیم بیرون، با بچه، اونم برای پیاده روی! ولی حس خوبی بود.

کم کم که فاصله مسکن ها رو بیشتر کردم، فهمیدم به لطف اونها اینقدر خوشحال و سرپام. ۳ روز بعد که حدود ۱۲ ساعت مسکن نخوردم، فهمیدم چه دردی دارم! دکترها نگفته بودن تا کی ادامه بدم. منم تا یه هفته ادامه دادم. بعد کمترش کردم تا همه چی عادی شد.

یکی دو روز اول اوضاع شیردهی خوب بود. خیلی خوب شیر می خورد و مثل یاسمین بی حال نبود. روز دوم بود که دیدیم بعد از ۱٫۵ ساعت که تو بغلم بود و شیر می خورد، باز هم ول نمی کرد و بعد از یه مدت حتی شروع کرد به گریه کردن! سیر نمی شد! این بار، برخلاف زمان یاسمین، بهش سریع شیر خشک دادیم. نزدیک ۷۰ سی سی خورد! شیردوش برقی گرفتیم که کمک کنه شیرم بیشتر دوشیده بشه تا بیشتر بشه. از طرفی از همون روز اول برنا اینقدر سینه ام رو محکم می گرفت که سینه ام زخم شد! و بعد هی بدتر شد. طوری که بعد از سه روز خون می اومد و یه تیکه از پوستش داشت کنده می شد! دردش هم وحشتناک بود!  محافظ سینه گرفتم. دو سه روزی با کمک اون شیر می دادم ولی بعد دیگه با اون نمی خورد! برای اینکه زخمش خوب بشه، یک هفته تقریبا فقط شیر رو می دوشیدم و با شیشه بهش شیر می دادیم. آسون نبود. هر دو ساعت یه بار، نیم ساعت می شنستم به دوشیدن شیر، بعد نیم ساعت شیر می خورد و دوباره از اول! از هفته دوم شبها پیش مامان نیر و بابا ابی می خوابید تا صبح و من همون دو ساعت یه بار برای دوشیدن شیر پا می شدم و شیشه رو تحویلشون می دادم و دوباره می خوابیدم. خوشبختانه یکی دو بار بیشتر توی اون مدت دل درد نشد.

نوشتن جزئیات سختی ها رو دردهای ماه اول سخته. همیشه فکر می کردم برای بچه دوم دیگه آدم بلده چیکار کنه، از طرفی اگه زود دنیا نیاد و زردی نگیره و جون داشته باشه و در نتیجه مشکلات شیر خوردن نداشته باشه، بعد از یه هفته دیگه کمک لازم نداریم. ولی این بار در تمام ۳۴ روز اول، با وجود اینکه من فقط مشغول شیر دادن/دوشیدن و عوض کردن پوشک برنا و عصرها تا حدودی سر و کله زدن با یاسمین بودم و بقیه کارهای خونه و نگه داشتن شبونه برنا با مامان نیر و بابا ابی بود، باز هم سخت بود. یعنی اگه کمک اونها نبود من نمی دونم باید چیکار می کردیم! فقط این رو بگم که تا زخم های اولیه خوب شد، یبوست وحشتناکی گرفتم و فهمیدم هموروئید دارم. ده روزی با درد اون سر و کله می زدم و تا داشت بهتر می شد، آنفولانزا گرفتم (به خاطر زدن واکسن و احتمالا ضعیف بودن بدنم). همزمان یکی از سینه هام به شدت سفت شد و درد گرفته بود و تا به حال عادی برگشت دو سه روز گذشت. بعد از اون دیدیم زبون برنا سفید شده. یه باکتری بود که در اثر آلودگی یا حین زایمان طبیعی بهش رسیده بود. این باکتری به سینه من هم منتقل می شد و سینه من هم قرمز و دردناک می شد. باید روزی چند بار بهش نیستاتین می دادیم و خودم هم استفاده می کردم. تا حدود یک ماه همچنان موقع شیردهی درد داشتم. اونقدر که قبل از اینکه شروع به شیر خوردن کنه استرس داشتم و وقتی شروع می کرد، درد تو کل تنم می پیچید. استرس قبل و درد موقع دستشویی رفتن هم که به کنار. گاهی وقتها به حمید می گفتم، خسته شدم از اینکه هر روز یه جاییم درد کنه. چرا تموم نمیشه؟!

بالاخره حدود یه ماهگی برنا بود که یادمه برای اولین بدون درد و به حالت عادی بهش شیر دادم و از تونستم از شیر دادن لذت ببرم!

ماه دوم مامان نیر و بابا ابی برگشتن و ما تنها شدیم. مواظبت از بچه کوچیک، تلاش برای اینکه حس حسادت بچه بزرگتر برانگیخته نشه، انجام دادن کارهای خونه، دیدن فیلم های شبونه به عنوان تنها سرگرمی ممکن این روزها. ماه دوم کل تلاش ما این بود که به همه اینها برسیم و البته تا حدود خیلی خوبی موفق بودیم. دو سه هفته ای طول کشید که شروع خواب شب برنا، از ساعت ۳ صبح به ۱۲ تا ۱ رسید. صبح ها تا نزدیک ظهر تو فاصله هایی که می خوابید، منم می خوابیدم. شبها بعد از خواب یاسمین غذا درست می کردیم و بعد می نشستیم به فیلم دیدن، تا چند سری شیر دادن به برنا بگذره و آماده خواب طولانی تر شبش بشه. نصف شب ها با فاصله سه ساعت شیر می خورد و همین فرصت می داد که شیرم بیشتر بشه و تا صبح با شیر خودم سیر بشه. صبح تا ظهر هم همچنان شیر خوبی داشتم که سیرش می کرد و با فاصله های دو ساعته می خورد. ولی از بعد از ظهر انگار کم کم منبع شیرم خالی می شد و چون برنا مدتی بود که بیدار بود و بیشتر انرژی مصرف می کرد، نیازش به شیر بیشتر بود و سیر نمی شد. با فاصله های یک ساعت شیر می خورد و گاهی باز هم سیر نمی خورد. معمولا مجبور بودیم روزی دو یا سه شیشه ۱۲۰ سی سی بهش شیرخشک بدیم. البته این قضیه به خصوص تو ساعتی که یاسمین می رفت بخوابه و من می رفتم براش کتاب بخونم کمک بزرگی بود. حمید به برنا شیر می داد و مراقبش بود و من بدون نگرانی از برنا یه ساعتی رو با یاسمین بودم تا بخوابه.

با تموم شدن ماه دوم، کم کم روال زندگی چهارنفره دستمون اومده بود و سختی ها کمتر شده بود.

برنا · تجربیات

یک نظر

  1. سمانه گفته:

    ۲۴ بهمن ۱۳۹۶ در ساعت ۱:۱۵ ق.ظ

    آزاده عزیزم خیلی خوشحالم که می شنوم سختی ها کمتر شده. کلا مادرشدن فعالیت انرزی بری هست و وقتی بچه ها دوتا میشن خیلی خیلی بیشتر انرژی می بره. قطعا دوره های سختی باز هم پیش می آد اما هر کدوم که رد می شن بعدی راحتتر میشه.

ارسال نظر