Lilypie Kids Birthday tickers
خانواده چهارنفری ما – دومین دوراهی
۳۰ آذر ۱۳۹۶ @ ۸:۱۵ ب.ظ توسط مامانش

از هفته هشتم که تصمیم به چهارنفره شدن قطعی شد، یکم آرامش پیدا کردیم. یاسمین هیجان زده بود و خبر رو به معلم های مدرسه اش داده بود. خوشبختانه شرایط جسمی خودم هم مثل دوران بارداری اول خوب بود. فقط حس خستگی داشتم که هر چه به آخر سه ماهه اول نزدیک می شدم بهتر می شد. از لحاظ روحی هم اگه استرسهای اولیه رو ,و مشکلات ناشی از یه مهمون ناخونده تو خونه امون(!) کنار بذاریم، اوضاع خوب بود.

هفته ۱۲ ام غربالگری سه ماهه اول بود که اوضاع همچنان خوب و آزمایش ها عالی بود. این بار برخلاف دفعه قبل جفت پشت قرار داشت و بچه جلو. برای همین خیلی زودتر از قبل حرکت ها رو حس کردم. از هفته ۱۶ ام حرکتهای ریزی حس می کردم ولی هنوز شک داشتم. چون انتظار نداشتم که اینقدر زود، اینقدر واضح احساسش کنم. ولی از هفته ۱۷ ام بود که خیلی کامل حسش می کردم. حتی اون موقع حمید هم که دست روی شکمم می ذاشت حرکت ها رو حس می کرد. حرکتهای ریزمثل نبض.

هفته ۱۸ام بود که برای سونوگرافی ماه پنجم رفتیم. اول که بهمون گفت پسره و ما رو بهت زده کرد. نمی دونم چرا همیشه حس می کردم که این یکی هم دختر میشه. شاید چون خودم خواهر دارم و می دونم خواهرها چقدر می تونن به هم نزدیک و با هم دوست باشن، ته دلم دوست داشتم که یاسمین یه خواهر داشته باشه. شاید هم اینقدر به دختر داشتن عادت کرده بودم که نمی تونستم پسر داشتن رو تصور کنم. پسر! به قول سمانه، وقتی یه جنسی داری بعد از یه مدت حس می کنی همه چی رو دیگه در مورد اون می دونی و بعدی دیگه راحت میشه. ولی وقتی بعدی جنسیتش فرق می کنه، دوباره حس می کنی یه دنیای جدید به یه سری مسایل جدید پیش روته! آخر سونوگرافی ازش پرسیدم همه چی خوب بود؟ گفت من کار خودم رو کردم. دکتر بباید ببینه و بهتون بگه.

حمید بعد از سونوگرافی برای یه کاری رفت و تا برگرده نوبتم شد. دکتر که اومد گفت توی سونوگرافی دو مورد دیده شده که وجود جفتشون با هم مشکوکه. اولی یه کیست مایع تو مغز دیده شده که بهش می گن CPC. این می تونه نشونه مشکل کروموزوم ۱۶ باشه که به سندروم ادوارد معروفه. دومی هم Echogenical Bowel هست که یعنی رنگ روده توی سونوگرافی به جای خاکستری تقریبا سفید دیده میشه. این می تونه نشونه عفونت یا یه مشکل کروموزوم ۲۱ باشه که به سندروم داون معروفه! می گفت اگه یکی از این ها فقط بود ما کلا بیخیال می شدیم و می گفتیم مشکل خاصی نیست. ولی چون هر دو با هم هست، بهتره بری پیش متخصص ژنتیک تا اون بهت بگه چکار باید کرد. دو هفته دیگه هم سونوگرافی مجدد و دقیقتری انجام می دیم که مطمئن شیم مشکل از سونوگرافی نبوده.

تا ویزیت بعدی دکتر که چهارهفته بعد بود، ما مدام در حال بدو بدو بودیم. اولش مشاوره متخصص ژنتیک بود که بعد از دیدن نتیجه سونوگرافی و گرفتن کل اطلاعات فامیلیمون، بهمون گفت خیلی خیلی بعیده که مشکل خاصی وجود داشته باشه. در مورد اون کیست مایع مغزی گفت توی مغز در طول رشد جنین یه سری تغییراتی اتفاق می افته. مایعی توی مغز هست که تغییر می کنه و گاهی به شکل حبابی هست که می ترکه و ممکنه تو اون لحظه تو سونوگرافی دیده شده. و اینها تا هفته ۲۴ ام احتمالا کم میشه یا از بین میره. در مورد روده هم گفت چند احتمال هست. یکی نوعی عفونت (الان اسمش یادم رفته) که معمولا تو نژاد سفید اروپایی زیاده و به همین دلیل احتمالش تو مورد شما خیلی ضعیفه. یکی اینکه جنین یه لخته خون قورت داده باشه و احتمال آخر همون مشکل کروموزومیه. در مورد ادامه کار هم گفت که اول از همه دو راه پیش رومون هست: ۱٫ من یه آزمایش خون بدم که توی اون آزمایش احتمال وجود مشکل کروموزومی مشخص میشه و خطای آزمایشش ۹۹ درصده. ۲٫ نمونه برداری از مایع کیسه آب (که در واقع یه سری سلولهای پوست جنین توش هست و از روی اون می تونن به کروموزومهاش دسترسی پیدا کنن)، که به صورت قطعی مشخص می کنه که مشکل کروموزومی هست یا نه، ولی ۴ درصد احتمال سقط جنین داره. خودش توصیه اش با توجه به اینکه مشکل خانوادگی نداشتیم و نتیجه غربالگری اولیه هم خوب بود، گزینه اول رو توصیه کرد و ما هم همون رو انتخاب کردیم. در ادامه قرار شد یه آزمایش بدیم هر دومون برای اون احتمال عفونت. و گفت که نتایج اینها در کنار سونوگرافی مرحله دوم مشخص کننده نتیجه کار هست.

آزمایش ها رو همون روز دادیم. جالب این بود که آزمایش خونی که برای تشخیص احتمال مشکل کروموزومی دادیم خیلی خیلی گرون بود، ولی اگه مشاور ژنتیک نامه می داد و در واقع به دستور پزشک و به خاطر وجود احتمالش انجام می شد، بیمه هزینه اش رو پوشش می داد. توی سونوگرافی بعدی کیست های مایع توی مغز کوچکتر و کمتر شده بودن ولی از بین نرفته بودن. سفیدی روده هم همچنان وجود داشت. بعد از اینکه تکنسین سونوگرافی اولیه رو انجام داد، دکتر متخصص هم اومد و یه بار دیگه دید همه چی رو. بعد ازم در مورد نتیجه مشاوره پرسید و بعد گفت به نظر من مشکلی نباید وجود داشته باشه. باز هم ببین نتیجه آزمایشت چی میشه.

بالاخره هفته ۲۲ ام بود که بهم زنگ زدن و گفتن نتیجه آزمایشت می گه احتمال وجود مشکل یک در سیصد و بیست هزاره. یعنی ریسک خیلی پایین و نرمال محسوب میشه. آخرشم گفت که از بقیه حاملگیت لذت ببر!

اما این مدت از لحاظ روحی به ما چه گذشت!

روز اول توی مطب دکتر، حمید که برگشت کار من تموم شده بود. وقتی داشتم براش توضیح می دادم باورم نمی شد اینقدر با آرامش دارم براش توضیح می دم. این ممکنه برای خیلی ها مثل کابوس باشه یا مثلا وقتی در موردش سرچ می کردیم، همه نوشته بودن که ما از وقتی فهمیدیم این مشکل هست همش داریم گریه می کنیم! یه بخش بزرگیش از آرامش و مدل برخورد دکتر بود. اینقدر با آرامش و خوب قضیه رو توضیح داد که من خیلی فکر نکردم اتفاق خیلی بدی افتاده و خیلی منطقی حس کردم که چند قدم جلومونه که تا اونها رو انجام ندیم جایی برای ناراحتی نیست. چون اگه پیش بریم و مشکلی نباشه، خیالمون راحت میشه و اگه مشکلی باشه، همین که تشخیص داده شده و یه بچه مشکل دار نداریم خودش باعث خوشحالیه! پس فقط باید پیش بریم!

با همه اینها ته دلم نگران بودم، نه در حد استرس آزاردهنده، ولی نگرانی وجود داشت. بیشتر از نگرانی و استرس برای یاسمین ناراحت بودم که اگه در نهایت این بچه به سرانجام نرسه با یاسمین که اینقدر هیجان زده و خوشحاله و بخش عمده فکرش این روزها برادرش هست رو چه کنیم! اگه مشخص می شد مشکلی هست، چون تا هفته ۲۰ ام امکان سقط وجود داشت، باید سریع اقدام می کردیم و تو کوتاه مدت سخت بود که توجیهش کنیم. واسه همین تو اون مدت باهاش صحبت کردیم و بهش گفتیم که این آزمایش ها برای این هست که مطمین بشیم بچه سالم هست یا نه. چون اگه بچه ای مریض دنیا بیاد خیلی اذیت میشه و گناه داره و ما دوست داریم اونم مثل خودت سالم دنیا بیاد. براش توضیح دادیم که اگه مشکلی وجود داشته باشه چه اتفاقی می افته. چند باری هم که پرسید اسمش چی باشه بهش گفتیم صبر کن آزمایش ها تموم بشه و مطمین بشیم سالم سالم هست یا نه، بعد اسم انتخاب می کنیم. بعد از یه مدت دیدیم بدتر شد! دیدیم این تصور بهش غالب شده که احتمالا بچه مشکل داره! مدام خودش تکرار می کرد که اگه خوب باشه! اگه نباشه…. حتی از بعد از مدتی که نتیجه آزمایش مشخص شد و بهش گفتیم همه چی خوب خوبه، بازم هی می گفت اگه سالم باشه! و تا وقتی اسمش رو انتخاب نکردیم قانع نشد که اوضاع خوب خوبه!

بعد از طی اون چهار هفته تا گرفتن قطعی نتیجه آزمایشها، نگرانی کمتر شد ولی حتی تا لحظه دنیا اومدنش هم ته دلم و گاه به حمید می گفتم نکنه مشکلی داشته باشه! وقتی دنیا اومد و چهره اش رو دیدم دیگه پایان همه این نگرانی ها بود!

پ.ن: سندروم ادوارد و سندروم داون توی چهره بچه ها هم تأثیر می ذاره.

پ.ن.۲: نگرانی از سندروم ها تموم شد، ولی هنوز ته دلم نگرانم که نکنه کمبود آهن ابتدای بارداری باعث بشه مغزش از لحاظ قابلیت گفتاری دیر رشد کنه!

نتیجه: نگرانی هایی که با بچه دار شدن شروع میشه، کم و زیاد داره ولی تمومی نداره!

 


یک نظر
برنا · خاطرات
خانواده چهارنفری ما – اولین دوراهی
۲۱ آذر ۱۳۹۶ @ ۸:۱۸ ب.ظ توسط مامانش

حدود ۴۰ روز دیگه تقریبا یک سال از روزی که فهمیدیم قراره چهارنفره بشیم و دو ماه و ده روز از روزی که نفر چهارم رو در آغوش گرفتیم می گذره! ولی این اولین باره که در موردش می نویسم. دلایل مختلف بودن، مثل بعضی استرس ها و مهمتر از اون مشغله زیاد. امروز اولین باریه که تونستم بشینم پای کامپیوتر و سعی کنم همه اون چیزایی که این مدت گذشت رو ثبت کنم.

اواخر ژانویه سال پیش بود که جواب آزمایش بارداری من مثبت شد. اما این قضیه یک مقدار استرس بهمون وارد کرد. چون من مدتی که بود که به خاطر پایین بودن شدید آهن (Ferritin) دارو مصرف می کردم و وقتی سرچ کردیم فهمیدیم کمبود آهن ممکنه باعث مشکلات مغزی و گفتاری توی بچه بشه. با انجام دادن اولین آزمایش ها فهمیدیم توی این مدت سطح Ferritin خونم بالاتر رفته ولی هنوز هم خیلی کمه. اینجا بود که باز سرچهامون رو دقیقتر کردیم و ترسهامون بیشتر شد.

برای اولین ویزیت و انجام آزمایش های اولیه پیش دکتر عمومی رفتیم. وقتی نتایج آزمایش رو دید و نگرانیهای ما رو شنید، گفت که مشکلی نیست و میشه در طول مدت بارداری کنترلش کرد. با این وجود اعتماد نداشتن به اون دکتر و ترس زیاد از بچه ای که مغزش نتونه به بهترین شکل کامل بشه باعث شد به فکر سقط بیفتیم و تا پای پاش هم رفتیم. همه آزمایشهای مربوط به سقط جنین انجام شد و قرار بود دو روز بعد برای گرفتن داروها به کلینیک برم. اما سقط هم عوارض خودش رو داشت.

نکته مهم این بود که همه اینها بحث احتمالات بود. احتمال وجود مشکلات مغزی توی بچه در برابر احتمال عوارضی که سقط برای خود من و برای حاملگی بعدی (که ما قطعا می خواستیم داشته باشیم) . وقتی عدد و رقم ها رو کنار هم گذاشتیم به این نتیجه رسیدیم که این اعداد هم به هم نزدیک هستن. این بود که در نهایت شب قبل از گرفتن داروها به این نتیجه رسیدیم اول با متخصص زنان و زایمان صحبت کنیم.

بعد از صحبت با متخصص متوجه شدیم که فاکتور مهم توی بارداری هموگلوبین هست. اگر سطح هموگلوبین خون تا حدود خوبی بالا باشه، کمبود Ferritin مشکلی ایجاد نمی کنه و میشه با همون دارو پیش رفت. دکتر می گفت که همه بارداریها ریسک دارن، ریکسهای طول مدت بارداری و ریسکهای وجود مشکل تو بچه بعد از دنیا اومدن. و ریسکی که شرایط تو داره بیشتر از ریسک های عادی نیست و خیالت راحت باشه. این بود که خیالمون تقریبا راحت شد و بعد از یک ماه پر استرس، بالاخره هیجان و خوشحالی از حضور نفر جدید رو حس کردیم.

مرحله بعد خبر دادن به یاسمین بود. یاسمین تو این یک سال و اندی که از اومدن به کانادا می گذشت، هیچ کدوم از دوستها و بچه های مدرسه و مهدکودک رو تنها ندیده بود. همه خونواده های ۴-۵ نفره بودن. به خاطر همین خیلی حس تنهایی می کرد و هی از ما سراغ خواهر/برادر می گرفت. این اواخر دیگه ناامید شده بود و یکی از عروسکهاش رو به عنوان خواهرش انتخاب کرده بود. موقعی که خبر رو شنید، اولش عکس العمل خاصی نشون نداد و فقط من رو بغل کرد. ولی بعدش خیلی خوشحال بود. از همون شب دائم به این فکر می کرد که اون باید تو کدوم اتاق بخوابه، قراره چیکار کنه و… بعد هم مسئول خبر دادن به خونواده هامون و حوشحال کردن اونها شد.

۱۶ ام مارچ با حمید و یاسمین برای اولین ملاقات با عضو جدید خونواده رفتیم. چهره یاسمین موقع دیدنش دیدنی و فراموش نشدنی بود. تکنسین رادیولوژی با جزئیات برامون توضیح می داد که چی می بینه و بیشتز هم یاسمین رو مخاطب قرار می داد و یاسمین کلی ذوق می کرد.

از اون به بعد تا مدتی موضوع نقاشی های یاسمین خونواده چهارنفرمون بود. توی اولین نقاشی که ازمون کشید، طبق معمول همه خوشحال بودیم. خودش با لباس رنگی رنگی و بچه بعدی رو توی بغل من کشید.

 

اما آسودگی خیالی که بعد از ویزیت دکتر متخصص و سونوگرافی اول پیدا کردیم مدت زیادی طول نکشید….


نظرات
برنا · خاطرات
منشأ آداب
۱۴ تیر ۱۳۹۶ @ ۶:۱۱ ب.ظ توسط مامانش

یاسمین عادت داره روی مبل و صندلی مدام وول می خوره. طبیعیه که بچه ها یه جا بند نشن، ولی یه وقتها دیگه غیر قابل کنترل می شه، به خصوص روی مبل. یهو می بینی، سرش پایینه و پاهاش بالای مبل و هی می چرخه! می خواد کل حرکات ژمیناستیکش رو روی مبل انجام بده! ما هم داریم تلاش می کنیم که بهش یاد بدیم که چجوری باید سر میز غذا درست بشینه، یا اینکه موقعی که دور هم نشستیم جای این حرکات روی مبل نیست.

چند روز پیش باز داشتم براش توضیح می دادم. گفتم اینجوری مؤدبانه نیست. عصبانی شد و گفت از کجا می دونی نیست؟ گفتم خوب من کوچیک بودم مامان بابام بهم یاد دادن که چه کارایی باید بکنم، الانم من به شما می گم که یاد بگیری. گفت اونا از کجا می دونستن مؤدبانه اش چجوریه؟ گفتم اونا هم از مامان باباشون یاد گرفتن. گفت: خوب اصلا اول اول اولش چی؟ اونا از کجا می دونستن مؤدبانه چجوریه؟ هنوز داشتم با خودم فکر می کردم که چه جوری براش توضیح بدم که عرف و آداب و فرهنگ و اینا چجوری بین یه گروه آدم کم کم شکل می گیره، که یهو خودش گفت: از تو کتاب خونده بودن یاد گرفته بودن؟! احساس رهایی کردم و گفتم: شاید!

البته بعدا به این نتیجه رسیدم که باید براش یکم در اون مورد هم توضیح می دادم. حالا موند تا دفعه بعدی!


۳ نظر
خاطرات
آشنایی با حیوانات
۴ اردیبهشت ۱۳۹۶ @ ۸:۵۲ ب.ظ توسط مامانش

یاسمین (صبح زود): دیشب یه خواب بد دیدم. خواب دیدم روباه می خواد منو بخوره. بعد یکی اومد منو نجات بده. حالا نفهمیدم بابا حمید بود یا سنجاب یا موش خرما.

توضیح: یاسمین از بچگی خیلی در مورد حیوونا نمی دونست. کوچیک که بود به همه پرنده ها می گفت کلاغ، حتی به غاز و اردک! سه چهار ماهی هست که داستان های حیوون محوری که می خونیم بیشتر شدن. تو مدرسه هم کتاب و فیلم زیادی در مورد حیوونا می خونن و می بینن. برای همین نقش حیوونا تو زندگی و خواب هاش پررنگ تر شده. به خصوص حیوون های این منطقه. چند هفته پیش هم موزه طبیعت رفتیم و کلی حیوون رو اونجا دید و در موردشون صحبت کردیم. در مورد اینکه چی می خورن. اونجا یه فیلم سه بعدی دید از شکار حیوون ها. البته فیلمش اصلا برای بچه ها ترسناک نبود و بیشتر سناریوهاش ختم به خیر می شد. ولی کلیت چیزایی که دید و شنید روش تأثیر گذاشت. مثلا وقتی فهمید روباه ها موش ها رو می خورن، ناراحت شد و می گفت من موشها رو خیلی دوست دارم!

 


یک نظر
تغییرات
کمک
۴ اردیبهشت ۱۳۹۶ @ ۸:۴۳ ب.ظ توسط مامانش

یاسمین: دلم می خواد یکیو داشتم لباسامو سریع در می آورد.
من: اون یکی خودتی. تمرین کنی یاد می گیری، می تونی سریع در بیاری.
یاسمین: نه، دلم می خواد یه دستگاه باشه، دست داشته باشه، بیاد سریع لباسهامو از تنم در بیاره.
من (در حال سوء استفاده از موقعیت): پس برو مدرسه، درس بخون، برو دانشگاه. بعد یه ربات بساز این کارها رو بکنه برات.
بعد از اون بود که دیگه یاسمین سکوت کرد!

توضیح: یاسمین معمولا کارهاش رو خودش انجام می ده، ولی با سرعت خیلی پایین. ما هم که می خوایم خودش عادت کنه، منتظر می شیم. خیلی وقتها بیرون رفتنمون با یک ساعت تأخیر انجام می شه، فقط به خاطر لباس پوشیدن یاسمین! سخت لباس انتخاب می کنه و کلی طول می کشه تا راضی بشه مطابق با وضعیت هوا لباس بپوشه. توی هر فصلی سر پوشیدن لباس یک درجه خنک تر چونه می زنه. از مرحله چونه زنی که می گذریم، فرآیند کند تعویض لباس شروع میشه. بعضی وقتها وسط این مرحله می بینیم صداش در نمی آد، بهش که سر می زنیم می بینیم مشغول خوندن کتاب یا بازیه! بعد از اون مرحله نوبت به درست کردن موهاش می رسه، که همیشه باید طبق سلیقه خودش باشه و اگر درست انجام نشه اعتراض می کنه! همیشه هم این پروسه با صبر و آرامش تموم نمیشه. مجبور می شیم کلی غر بزنیم یا حتی بعضی وقتها دعوامون میشه، ولی خوب پیش فرض اینه که با وجود همه حرص خوردنها و تأخیر ها خودش باید کار رو تموم کنه، مگر جایی که واقعا خودش از پسش بر نمیاد.

این وسط مدرسه و رسیدن به سرویس مدرسه استثناء هست. در حالت عادی اگه یک ساعت تا یک ساعت و ربع قبل از اومدن سرویسش بیدار شه، باز هم روال بالا رو طی می کنیم و معمولا یک ربع بیشتر وقت برای صبحونه اش نمی مونه. ولی روزهایی که خواب می مونیم و دیر پا میشه، چون وقت کمه مجبوریم کمکش کنیم. بعضی وقتها بهش یادآوری می کنم که این قضیه هر روزه نیست و الان چون سریع باید کارت انجام شه دارم کمکت می کنم. ولی وقتی این اتفاقا چند روز و هفته پشت سر هم تکرار بشه، دیگه یاد می گیره که بااین روش می تونه کمک بگیره.

این قضیه میشه منشأ درخواست یاسمین، که باز هم خوشحالم که خیلی ملایم و غیرمستقیم مطرحش می کنه!


۲ نظر
تجربیات
اولین حمام مستقل
۴ اردیبهشت ۱۳۹۶ @ ۸:۱۸ ب.ظ توسط مامانش

مدتی بود که یاسمین خودش توی حموم کارهاش رو انجام می داد. من باهاش می رفتم که گرمای آب رو تنظیم کنم و بعضی وقتها بهش یادآوری کنم که کجای موهاش رو نشسته یا بیش از حد شامپو نریزه.

چند روز پیش، از مدرسه که اومد باهم رفتیم پارک. قرار بود عصرش با حمید بره حموم. ولی کار حمید خیلی طول کشید و خبر داد که دیر می رسه. خونه که رسیدیم وقت زیادی نداشتیم تا موقع شام. هم سریع باید شروع می کردم به غذا درست کردن، هم می دونستم اگه الان یاسمین حموم نره و بازی رو شروع کنه، بعدا سخت بیخیال بازی میشه و حموم بردنش مصیبتی میشه. تیری تو تاریکی انداختم و بهش پیشنهاد دادم تنهایی بره حموم و من بین غذا درست کردن فقط بهش سر می زنم. جواب داد! خوشحال شد و کمتر از چند دقیقه تو حموم بود! خوشبختانه شیر آب سرد و گرم جدا نیست و خیالم راحت بود تنظیم آب براش خیلی سخت نیست و بعد از یکی دو بار تنهایی انجام دادن، خوب یادش گرفت. اینجوری بود که یاسمین برای بار اول مستقلا رفت حموم. حتی دیروز خودش دوباره پیشنهاد داد که تنهایی بره.

در آستانه چهار سال و نه ماهگی، هنوز هم اولینی هست!


یک نظر
تازه های یاسمین · غیرمنتظره ها
دوستیابی
۳۰ فروردین ۱۳۹۶ @ ۱۱:۴۰ ب.ظ توسط مامانش

بیشتر از نه ماهه که فرصتی نبوده برای نوشتن. البته خوب هر چی یاسمین بزرگتر میشه، چیزهای جدید و تازه هم ازش کمتر میشه برای نوشتن.

الان یاسمین نزدیک ۴ سال و نه ماهشه. تو این مدت خیلی تغییر کرده، خیلی! هم ظاهرش، هم رفتارش. باورمون نمی شه! یه وقتهایی پیش می آد که باهاش حرف می زنم و جوابی بهم می ده که یهو حس می کنم با یک آدم بزرگ دارم صحبت می کنم و عملا کم می آرم! خیلی سطح درک و منطقش رفته بالا. وقتی باهاش صحبت می کنیم، اگه خیلی خسته و بی حوصله نباشه، قشنگ فکر می کنه و منطقی عکس العمل نشون می ده و از این بابت خیلی خوشحالیم.

تو این مدتی که مهاجرت کردیم وابستگیش به من خیلی زیاد شده. به خصوص امسال که از مدرسه زودتر میاد خونه و من بیشتر پیشش هستم.

از سپتامبر پیش دبستانی رو شروع کرد که اینجا زیرمجموعه مدرسه است و دو ماه دیگه اولین سال مدرسه اش رو تموم می کنه! بزرگترین چالش چهارسالگی یاسمین برای ما مرتبط با مدرسه بود. با اینکه ساعتهایی که توی مدرسه بود از مهدکودک کمتر بود و با اینکه امسال دیگه انگلیسی رو یاد گرفته بود، ولی خیلی دیرتر با مدرسه کنار اومد. یاسمین همیشه بچه اجتماعی بود و زود با بقیه دوست می شد. ولی توی مدرسه مشکل اصلیش با بچه ها بود و قضیه دوست پیدا کردن.

توی مهدکودک بچه ها آزادتر بودن. زمان زیادی رو توی محوطه باز بازی می کردن و هر وقت که می دیدیشون، هر کسی سرش به کار خودش گرم بود. گهگاهی هم باهم بازی می کردن ولی اکثر مواقع مستقل بودن. کمتر پیش می اومد از یاسمین بشنویم که با کسی دعوا کرده، یا از کسی به عنوان دوست خاصش اسم ببره. وقتی ازش اسم دوستهاش رو می پرسدیم، شروع می کرد اسم تک تک بچه ها رو می گفت.

امسال تو مدرسه، جمعیت کلاسشون هم بیشتر شد. توی مهدکودک هر کلاس حدود ۱۰ نفر بودن ولی توی مدرسه ۳۰ نفر. روزهای اول با چند نفری هم بازی شد که از شانسش یکیشون بعد از یه مدت شروع کرد به ناسازگاری، اونم نه فقط با یاسمین. هر روز به یکی می گفت من باهات دوست نیستم و با فلانی دوستم. روز بعد به یکی دیگه. طوری که کم کم بچه های اون جمع یاد گرفتن که هر روز این رو به هم دیگه بگن. بعد از یه مدت یاسمین صبح ها بهونه می گرفت موقع بیدار شدن که مدرسه رو دوست ندارم و نمی خوام برم. وقتی می پرسیدیم چرا، می گفت هیچ کس با من دوست نمیشه. شانس آوردیم که سرویس مدرسه رو خیلی دوست داره، وگرنه مدرسه رفتنش مصیبتی می شد برامون! تحت تاثیر بچه ها اینجوری یاد گرفته بود که باید حتما با یکی دوست باشه و اگه یک دوست پیدا کرد، دیگه با بقیه دوست نیست و اون هم حق نداره با کسی دیگه دوست باشه (که خود این موضوع باعث می شد که اون یکی هم اعصابش خورد بشه و بعد از یه مدت بی خیال دوستی با یاسمین بشه). خلاصه بگم که هر روز که صحبت مدرسه رو می کردیم و ناراحت بود، براش توضیح می دادیم که اولا این رفتار درست نیست و نباید آدم هی بگه دوست نیستم با کسی و باید سعی کنه بتونه با همه بازی کنه. بعد هم اگه کسی ناراحت میشه از یه کاری و به خاطر اون باهات دوست نیست، باید فکر کنی که کارت واقعا اشتباه بوده یا نه. شاید واقعا نباید اون کار رو می کردی. خلاصه هر روز با جزئیات مواردی که از مدرسه تعریف می کرد سعی می کردیم در مورد این موضوع صحبت کنیم. ولی همچنان ناراحتی ادامه داشت. بعد از یه مدت سعی کردیم بیخیال شیم تا خودش با آزمون و خطا جلو بره و با همین چیزایی که براش توضیح دادیم کم کم بتونه مشکلش رو حل کنه.

حالا که تقریبا آخر ساله، یک دوست صمیمی داره که آخر هفته پیش دعوتش کردیم و اومد خونه امون و دوتایی کلی بازی کردن. دیگه کمتر بهانه می گیره و به نظر می رسه مشکلش حل شده. دیگه اون انحصارطلبی رو در مورد دوستش نداره. حتی می بینی که خیلی وقتها با بچه های دیگه هم کلی بازی می کنه و بهش خوش می گذره ولی خوب همچنان بهترین دوستش عوض نمیشه. خودش خیلی وقتها استدلال می کنه که رفتار یکی از بچه ها در مورد دوستی خوب نیست.

گاهی وقتها حس می کنم که این تفاوت رفتار بچه ها تو مدرسه یاسمین، غیر از تاثیر گرفتنشون از اون بچه ای که مثال زدم(که احتمالا به روش تربیتش تو خونواده برمی گرده)، ممکنه به سنشون هم ربط داشته باشه. در هر صورت واقعا نگرانی بزرگی واسمون بود و امیدواریم که واقعا مشکلش حل شده باشه و در آینده بتونه راحت تر دوست پیدا کنه.


۲ نظر
تغییرات · روابط اجتماعی
انگیزه
۱۸ تیر ۱۳۹۵ @ ۳:۲۴ ب.ظ توسط مامانش

توی پارک نزدیک خونه، یه حلقه ای هست با ارتفاع از زمین که بچه ها بهش آویزون میشن، می چرخن و می پرن رو زمین. یاسمین ازش آویزون می شد، ولی جرأت نمی کرد بپره. یکی دو بار پرید ولی نتونست رو پاهاش واسته، دردش گرفت. از اون به بعد حتی حاضر نبود آویزون شه، و کلا از ما می خواست که کمکش کنیم. حدود یه ماه پیش موقعی که رفتیم پارک یه بچه دیگه که هم قد و قواره یاسمین بود، تند و تند می دوید، آویزون می شد و می پرید. یاسمین اول یکم با خنده نگاهش کرد، بعد از یه مدت صدام کرد. رفتم نزدیکش، گفت اینجا باش ولی منو نگیر، و با کلی استرس آویزون شد و پرید. بعد از دو سه بار، پرشش خوب شد و می تونست رو پاش واسته یا حداقل طوری زمین نخوره که دردش بیاد. تا آخر اون روز فکر کنم بیست بار پرید و بیخیال نمی شد.

دیروز رفته بودیم پارک، یه دختر یکم کوچکتر از یاسمین با باباش اومد. باباش بهش کمک می کرد که آویزون شه و بپره. چند بار که کمک کرد یاسمین هم رفت سمت همون بازی. بابای بچه که دید یاسمین می خواد بپره، یه نگاهی به من کرد که دور نشسته بودم و احتمالا با خودش گفت چه بیخیاله! بعد به یاسمین گفت بیا، من کمکت می کنم. یاسمین نرفت. باباهه هم با بچه اش رفت سراغ یه بازی دیگه. اونا که دور شدن یاسمین پرید و باباهه هم تعجب کرد. اون بچه هم گفت منم میرم ولی به پاش که رسید کمک باباش رو خواست. بعد که اومد پایین رفت یه گوشه نشست و دیگه بازی نکرد. بایاش بهش می گفت چرا بازی نمی کنی؟ اول چیزی نگفت. بعد از یه مدت گفت دوست ندارم، اون از من قوی تره، می تونه ولی من نمی تونم. باباش هر چی براش توضیح داد که تو هم قوی میشی و می تونی به گوشش نرفت. آخر بیخیال پارک شد و رفت خونه!

خوشحالم که یاسمین که معمولا وقتی فقط ما پیشش هستیم یکم اینرسی داره به کارهای جدید، وقتی می بینه بقیه می تونن و می رن ، ترغیب میشه ادامه بده، امتحان کنه، تلاش کنه تا بالاخره اون هم بتونه، مثل بقیه. خوشحالم که مثل اون دختر با دیدن یکی تواناتر و قوی تر از خودش، بیخیال رسیدن به چیزی که دوست داره نمی شه.


یک نظر
آفرين دختر
I want to stay with you forever…
۴ تیر ۱۳۹۵ @ ۱۱:۱۹ ب.ظ توسط مامانش

یاسمین: “پیتن فردا last dayشه”. من: “ااا؟ آخی. می دونی یعنی چی؟” یاسمین: “نه”. من: “فردا روز آخریه که میاد مهد. باهاش خداحافظی کن”.

یاسمین: “مایکل فردا نمیاد. رفته کنسرت. گفت می رم کنسروت فستیوال. می ره کانسرت!”

یاسمین: “براکلن نک سوییک می یاد؟” من: “چی؟” یاسمین: “نک سوییک”. من:  “next week؟” یاسمین با خنده: “آره همون”. من: “می دونی یعنی چی؟” یاسمین “نه”. من: “هفته دیگه میاد”. یاسمین: “آرههههه. رفته vacation چون holiday شده. پس مایکل هم رفته vacation. منم می خوام فردا بگم: منم می رم vacation. داریم می ریم تهران و مشهد دیگه”.

یاسمین: “دارم کتاب درست می کنم. می خوام کتاب درست کنم برای همیشه نگهش دارم. برای (یکم مکث می کنه) forever”.

سر شام شروع می کنه به فلفل دلمه ای سبز (green pepper) می گه red pepper. شروع می کنم در جوابش انگلیسی حرف زدن. ادامه می ده. حدود یک ربع انگلیسی حرف می زدیم و کم نمی آورد. خیلی خوب حرف می زد.

همون شب قبل از اینکه بیاد تو تخت برای خواب بغلم می کنه و می گه: “I want to stay with you forever!”

 


یک نظر
یادگیری زبان جدید · یادگیری زبان دوم
هنوز هم اولینی هست
۴ تیر ۱۳۹۵ @ ۱۰:۵۱ ب.ظ توسط مامانش

چند روز پیش هوا خیلی گرم بود. باد می اومد و شرجی بود. تو خونه با پنجره باز دراز کشیده بودیم رو تخت و حس می کردیم کنار دریا خوابیدیم. همون خنکی باد کنار دریا تو اون هوای شرجی. نزدیک صبح اونقدر سرد بود که حتی نمی تونستم ملافه رو بزنم کنار. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که یاسمین دیشب بدون ملافه خوابید. داشتم به خودم فشار می آوردم که پاشم برم پتو بکشم روش، که یادم اومد پنجره اتاقش کامل باز نبود، پس اتاقش به سردی اتاق ما نیست. با این حال تو شرایطی که بیشتر از نصف مغزم خواب بود، داشتم تقلا می کردم که پاشم، ولی خوابم برد. صبح اولین باری که چشامو باز کردم و دیگه حس کردم سرحالم، یهو یاد تقلاهای دیشب افتادم و فهمیدم آخرش پانشدم. عذاب وجدان گرفته بودم که حتما سرما خورده، پس چرا من پا نشدم؟ سریع رفتم تو اتاقش دیدم پتوش رو کامل کشیده روش و راحت خوابه. بدنش گرم گرم بود. اولین باری بود که نصفه شب،‌ از سرما بیدار شد ولی غر نزد، منو صدا نکرد. فهمید که سردشه و پتو رو پیدا کرد و کشید روش. واقعا داره بزرگ میشه و با سال قبلش قابل مقایسه نیست.

حدود یک ماه مونده به چهارسالگی یاسمین. تو این سن بیشتر تغییر مدل رفتارش، عکس العمل هاش، فکر کردنش و جواب دادنش برامون جالبه. فکر می کردم دیگه اولین ها تموم شدن (اولین خنده، اولین نشستن، اولین راه رفتن، اولین کلمه، جمله و …)، ولی اون روز صبح دیدم هنوز هم اولین ها هستن.


۳ نظر
غیرمنتظره ها